فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)

خرید بک لینک

ـ این عکس را دایی شما بهاینجا آورده و گفته این همسر شهید است که با چنین لباسی در میهمانی حضور یافته و این لیوان حاوی مشروب است. بچه شهید را از او بگیرید، او صلاحیت ندارد.

من شوکه شده بودم. روحانی با مهربانی به من نگاه میکرد. من نمیدانستم چه بگویم. او گفت:

ـ دخترم من و همکاران، احترام زیادی برای شما قائل هستیم، زیرا شما را خوب میشناسیم. اما دایی شما چرا چنین کاری کرده؟ آیا شما و ایشان اختلافاتی دارید؟

ـ اگر اختلافاتی بود که او من را برای جشن تولد بچهاش دعوت نمیکرد و من نمیرفتم.

روحانی عکس را به دستم داد و سرش را با تأسف تکان داد. بهاو توضیح دادم که لیوان حاوی آب بوده... و من از دوران کودکی نماز میخوانم و... یک ماه قبل از زیارت مکه بازگشتهام که بنیاد شهید ترتیب داده بود.

گریهکنان از اداره بهخانه رفتم... مادر بزرگ که از ماهها قبل در سکوت فرو رفته بود. بالاخره راز اختلافاتی را که درحال بروز بودند، فاش کرد:

ـ داییهای ناتنی تو میخواهند این دو آپارتمان را از مادر تو و خانواده پدرت بگیرند، زیرا سَنَد این دو آپارتمان به نام پدرت و یا مادر تو ثبت نشده است. برادرهای مادر تو خود را صاحب این مجتمع میدانند و برای همین است که به جرگه انقلابیون درآمدهاند... آنها میخواهند این مجتمع را برای خود مصادره کنند!

آتش جهنم در مجتمع افروخته شد. اختلافات و دعوا و مرافعهها آغاز شد. آزارها و اذیتها اعصاب مادربزرگ، مادرم، خالهام، و من و ماهرخ را داغان میکرد. دو دایی من از ساعت یازده شب عملیات آزاررسانی را آغاز میکردند. آنها بهنوبت با چکش و یا اجسام سنگین فلزی دیگری بر تیرآهن وسط اتاقپذیرایی و هال نزدیک اتاقهای خواب میکوبیدند که بهعلت کمبود پول اطراف آنها دیوارکشی نشده بود. همینطور به تیرآهن آشپزخانه میکوبیدند و این کارها را هرشب تا چهار صبح ادامه میدادند. صدای کوبش بر تیرآهنها وu200d لولههای آشپزخانه در فضای خانهی غمزدهی ما میپیچید. ما چهار زن و ماهرخ نمیتوانستیم بخوابیم، من چند بار بچهام را درآغوش گرفتم و به خانهی داییهایم رفتم و گریهکنان گفتم:

ـ داییجانها چرا چنین میکنید؟ من سراسر روز حتی در اداره گریه میکنم، هنوز داغدارم... میخواهم شبها بخوابم... و شماها با این کارها اعصاب من را داغان میکنید، بچهام را ببینید، هراسان از خواب پریده... اگر برای من و مادرم و مادربزرگم و خالهام احترام قائل نیستند، لااقل ملاحظهی فرزند شهید را بکنید.»

آنها بهانههایی میآوردند و در را میبستند... اعصاب مادربزرگ من چنان بههم ریخته بود که اگر یادت باشد (خطاب به راوی سرگذشت) برای او قرص «مگادون» میآوردی. برادرم همواره در جبهه بود... و مردی در کنار ما نبود که از ما در آن مجتمع دفاع کند... شوهر عمهی ناتنیام نیز به طمع بیرون راندن ما و خانوادهی پدرم از آن دو آپارتمان، وارد باند داییهای ناتنی شد... و او مأمور خراب کردن دیوارهای پاگرد پلههای مقابل آپارتمان طبقه سوم و چهارم شد. «مرگ بر چهار مفسدین...،...،» یعنی نام چهار زنداییهایم بچههای دایی تنی من را وادار میکردند که در راهروها و یا به درهای دو آپارتمان ما را ادرار کنند و یا در پاگرد پلهها مدفوع کنند! داییهایم و آن مرد از بازی کردن بچههای خود با بچه من یعنی فرزند یک شهید جلوگیری میکردند و بچهی من در حسرت یک همبازی بود. ما چه باید میکردیم. آیا دو آپارتمان را تخلیه میکردیم و از حق خود میگذشتیم؟ من به بنیاد شهید مراجعه کردم و بنیاد شهید یک خانه بسیار قدیمی با حیاط کوچکی در خیابان «سئول» به نام دخترم، فرزند شهید و من از سازمان زمین ـ شهری ـ ثبت کرد. اما آن خانه در جای پرتی بود و من و بچهام نمیتوانستیم در آن زندگی کنیم. مادر و مادربزرگم نیز به من توصیه کردند تا صبر کنیم تا پدرم وکالت مادرم را از آمریکا ارسال کند تا با امضاء دایی تنیام... دو آپارتمان را به نام مادرم و مادر پدرم ثبت کنند. من خانهای را که بنیاد شهید داده بود. به یک خانواده با درآمد کم اجاره دادم و سند آن را نیز به بنیاد شهید دادم. زیرا تمام کارهای مربوط به فرزندم... باید به اطلاع آنها میرسید. سه سال گذشت و آزارهای برادران ناتنی و خواهر ناتنی و شوهرش ادامه مییافت. من بهعلت کمردرد مزمن عصبی در بیمارستان بستری شدم، همکارم نیز در اتاق من بستری شد. خانوادهی او به ملاقاتش آمدند... برادر دوستم جوانی نجیب و بلندقامت، پس از مرخص شدن من از بیمارستان همراه خانوادهاش به خواستگاری من آمد. دخترم به محض دیدنش درآغوش او رفت و دیگر او را رها نکرد، وحتی از او خواست او را به گردش ببرد. بچه من آنقدر دچار محرومیت در خانواده و در میان فامیل من بود که با دیدن خواستگار من و احساس مهربانی او، دل به او بست. طوریکه هنگام رفتن خواستگار دچار بیقراری و گریههای بیپایان شد. من و همکارم که هر دو در یک اتاق بستری شده بودیم. دوستهای بسیار صمیمی بودیم. اصرارهای او آغاز شد. اما اصرار مادرش بیش از خواستگار من بود. او زنی بسیار مذهبی بود و بارها اعلام کرد ازدواج پسرش با همسر شهید و قلمداد شدن فرزند شهید بهعنوان اولین فرزند پسرش افتخار بزرگی است. خواستگاری بارها بارها انجام گرفت و علاقهمندی دخترم به خواستگار... بهصورت یک عشق بچهگانه بهخواستگار من درآمد. نیاز شدید ماهرخ بهحضور مردی بهعنوان پدر... پرواضح بود. من وصیتنامه محمود را به خواستگارم که عاشق من و ماهرخ شده بود، دادم و او گریهکنان آنرا خواند و گفت تکلیف من روشن شد. عقدکنان پس از سه سال که از شهید شدن همسرم گذشته بود صورت گرفت و من و ماهرخ به آپارتمانی رفتیم که در طبقات دیگر آن خانوادهی او زندگی میکردند. وصیتنامهی همسرم توسط افراد خانوادهاش نیز خوانده شد. خیالم از بابت خانهای که بنیاد شهید به دخترم و من داده بود راحت بود. اما پس از هفت سال که به ایران آمدم... آن خانه دیگر وجود نداشت... بلکه یک خانه دو طبقه اعیانی بهجای آن ساخته شده بود. زنگ در را به صدا درآوردم و از زنی که در را باز کرد، پرسیدم: آیا این خانهی من است؟

زن حیرتزده نگاهم کرد... او گفت:

ـ خیر... این خانه دوطبقه را شوهرم که برادر امام جمعه ... است، چهار سال قبل ساخته است.

ـ اما این... یعنی آن خانهای که در این زمین بود... از طرف بنیاد شهید به من و دخترم که فرزند یک افسر شهید است، داده شده بود و سندهای آن را دارم.

ـ خانم ما این ملک را از سازمان زمین شهری گرفتیم.

بحث با آن خانم فایده نداشت. من به بنیاد شهید رفتم... بنیاد شهید بهعلت کثرت پروندهی شهدا... اعلام کرد که کار پروندهی خانه من و ماهرخ ممکن است یک تا دو سال طول بکشد... من مستقیم به دفتر آقای کروبی رفتم. ایشان بسیار عصبی شد و یک قاضی را به من معرفی کرد. قاضی مهربان... من نمیدانم چه کرد و یا چه اقداماتی صورت داد، اما بالاخره پس از دو ماه موفق شد آن ساختمان دو طبقهی تازهساخت را از برادر امام جمعه شهر... بگیرد و سند دوباره توسط بنیاد شهید برای من و ماهرخ ثبت شد.

من بارها از مادر و خالهام ـ مادر بزرگم در همان مقطع فوت کرد ـ خواهش کردم که به آن خانه نقلمکان کنند، اما آنها بهسبب پرت بودن آن منطقه از مرکز شهر مخالفت کردند، و پدرم که در آمریکا بود، اصرار میکرد که آن دو آپارتمان متعلق به اوست و آن را هرگز تخلیه نکنند. برادرم که در سالهای پایانی جنگ یکی از فرماندهان ارتش در جبههها بود و یکی از امیران وطنپرست ارتش محسوب میشد از تخلیهشدن خانه ممانعت میکرد. همسر او همکار من بود.

***

نوشته شده توسط اعظم صادقی خطیبی در 19:42 | لینک ثابت •
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...

ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال می‌کنید

برچسب: اخترخاوری, نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 22:27

صفحه بندی