بخش اول (فصلهای 7 ـ 8 ـ 9 ـ 10)

خرید بک لینک

ـــــ 7

حاجآقا صنعتگران ــ مستعارــ گوشي تلفن را گذاشت و با خود فكر كرد چگونه خبر اعزام سعيد به جبهه را به حاجيه خانم بدهد و فكرهاي ديگری بهدنبال هم به مغزش آمدند؛ اگر اين پسرم نيز... زبانم لال، اما اگر در جنگ شهيد بشود؟

حاجيه خانم سرش را پايين انداخته و سرگرم پاك كردن پونههايي بود كه از باغچه حياط چيده بود تا بجوشاند و حاج آقا بُخُور كند. حاجآقا به او نگاه كرد، مردّد بود... بالاخره گفت:

ــ «سعيد بود از پادگان تلفن ميكرد... سرباز است ديگر... شايد... به جبهه اعزام بشود.»

حاجيه خانم تكان خورد. سيني را روي زمين گذاشت و انگار بر روي پونهها خميده ماند و هيچ نگفت، اما همان جملهاي را در ذهنش تكرار كرد كه در ذهن حاجآقا روان بود:

ــ «اگر اين پسرم نيز... اما... حميد اعدام شد... اما... سعيد اگر شهيد بشود؟»

آتش زيرخاكستر در قلب مادر جرقّه زد... حاجآقا آن را دريافت كرده بود، چرا كه دل خودش نيز درحال سوختن بود.

حاجيه خانم بغض گلويش را با سرفهاي باز كرد و ناليد:

ــ «اگر سعيد در جبهه شهيد شود... اهل فاميل... سربلند ميشوند.. حتي برادرم...»

حاج آقا آهي كشيد.

ــ «اهل فاميل فكر ميكنند لابد با اعزام سعيد به جبهه آبروي رفته به فاميل بازميگردد.»

حاجآقا عصباني شد و فرياد زد:

ــ «بله كه آبرويمان رفت، چه كسي فكر ميكرد پسر حاج آقا صنعتگران تبريزي كمونيست شود؟ اما به خدا قسم من راضي نيستم پسرمان در جنگ شهيد بشود، داغ دل ما هنوز تازه است.»

حاجيه خانم سيني پونهها را برداشت و به طرف ديوار مقابل پرتاب كرد و فرياد زد:

ــ «در بازار سرشان را بلند ميكنند و راه ميروند و در محله با گردن افراشته رفت و آمد ميكنند.»

حاج آقا در يك واكنش عصبي تسبيح خود را به طرف سيني واژگون پرتاب كرد و از جاي خود بلند شد و به طرف ديواري رفت كه طرح كمرنگ يك مستطيل بر روي آن مانده بود. طرح قاب عكس حميد كه از روي ديوار برداشته بود. او درمقابلِ جاي خالي عكس ايستاد و با نگاه كردن به عكس خيالي حميد شروع به گريه كرد و گفت:

ــ «تو به راه خود رفتي و جان خود را فدا كردي، امّا ما مانديم و سرشكسته شديم.»

حاجآقا دست راستش را بالا برد و تصوير خيالي پسرش را در طرح چهارگوشه نوازش كرد. حاجيه خانم كاريترين نيش زبان خود را در روح حاجآقا فرو كرد:

ــ «تو حتي عكس حميد را از روي ديوار برداشتي تا همه فكر كنند تو نيز از حميد متنفر شدهاي، زيرا حكومت از او متنفر شده بود. تو با حذف عكس حميد از اين خانه او را در اين خانه نيز اعدام كردي. تو از مَرام او متنفر بودي از جگر گوشهات كه متنفر نبودي.»

حاجآقا با شنيدن اين جملات سهمگين نتوانست بر روي پاهاي لاغرش بايستد، زانوانش لرزيدند و خميدند، گفت:

ــ «حاجيه خانم.»

و بر روي زمين نشست و دستش را روي قلبش گذاشت. حاجيه خانم نتوانست از جايش بلند شود و راه برود، چرخي زد و با حركت دادن پاهايش روي زمين و قرار دادن دستها بر زمين چهار دست و پا مثل بچهها به طرف حاجآقا رفت. او ترسيد كه حاجآقا سكته كند و بدبختياش چند برابر شود. به او رسيد و گفت: «ببخشيد حاجآقا.»

حاجآقا ناليد و گفت:

ــ «حميد بايد فكر همه ما را ميكرد... لااقل ملاحظه دامادهاي ما را ميكرد.»

حاجيه خانم نگاه سرزنشآميز خود را به چشمهای حاجآقا دوخت و گفت:

ــ «حكومت كارخانه آنها را به اين علت كه برادر همسرانشان چريك فدايي بوده، مصادره نميكرد كسي هم جلوي برادرم را نگرفت تا به مسجد نرود و روضه ظهر عاشورا را نخواند، همه بر سر جايشان هستند و زندگي ميكنند. فقط پسر نادان من اعدام شد. آنچه دل مرا سوزاند رفتار آدمها، حتي فاميل با ما بود. حكومت يك زخم بزرگ به دل ما زد، امّا اين مردم بوقلمونصفت هزاران زخم پيدا و ناپيدا بر دل ما زدند. دامادهاي ما كارخانههاي خود را از حكومت نگرفته بودند كه بترسند، متديّن هم هستند و يك عمر زحمت كشيده بودند، اما گفتند احساس سرشكستگي ميكنند.

برادرم گفت كه آبرويم نزد مردم رفت، اما منظور آنها از مردم، حكومت بود. اينها درد است. حاجآقا... دل من بيشتر از آنها سوخت تا از حكومت كه مخالف خود را اعدام كرد.»

حاجآقا گفت:

ــ «بس كن حاجيهخانم، اين حرفها را هزار بار زدهاي، فكر ميكني من از آنها دلخور نشدم؟ از مردم اين محله دلخور نشدم؟ يك عمر در اين محله به مردم و بچههايشان كمك كرده بوديم. به بهانه حضرت ابوالفضل برايشان سفره رنگين انداخته بوديم، قرباني كردن گوسفند و خيرات سفر حج، براي مردم بود. و حميد از آنها پذيرايي كرده بود.»

ــ «اما وقتي زنداني شد، هيچكدام نيامدند و سراغي از او نگرفتند، درحاليكه همهشان هم هوادار و نانخور حكومت نبودند. وقتي حميد اعدام شد، براي مراسم كفن و دفن او نيامدند. در اين خانه را نزدند و نپرسيدند اي پدر و مادر بدبخت، اي خواهرهای جگرسوخته چه ميكنيد با اين مصيبت؟...»

ــ «حاجيه خانم داغ دل مرا تازه نكن، پسرم در راه عقيدهاش اعدام شد، امّا هزار بدبختي و دلشكستگي براي ما گذاشت و رفت. حتي اين مردم بدبخت را نزد ما سرشكسته كرد. ما فكر ميكنيم اين مردم و حتي دامادهاي ما و برادر تو بيوجدان هستند. نه اينطور نيست، آنها فقط ميترسند. چرا مردم را گناهكار ميدانيم كه در سختترين روزگار به ما پشت كردند.»

ــ «اما يك جوان هجده ساله گناهكار بود؟ كسي راكه نكشته بود. انقلابي بود، فدايي بود... مخالفِ حكومت بود... اين گناه بزرگي بود؟»

ــ «امّا وقتي او را دستگير كردند اسلحه داشت.»

ــ «چه كسي در آن دوران اسلحه نداشت، همه پنهان كرده بودند... آيا تحويل داده بودند، اگر يك سال در زندان نگهش ميداشتند، شايد توبه ميكرد آيا جاي كسي را در اين دنيا تنگ كرده بود؟»

حاج آقا از روي زمين بلند شد و گفت:

ــ «حالا چه بايد بكنيم، پسرمان عازم جبهه است... بايد روحيهاش را ضعيف كنيم؟... روزگار همين است. من و تو هيچ ارادهاي در برابر سرنوشت نداريم، يك پسرمان چريك فدايي ميشود و ميبرند اعدامش ميكنند، اين يكي سرباز ميشود و بايد به جنگ برود. جانمازم را كجا گذاشتهاي؟»

حاجيه خانم با يادآوري سعيد كه بايد به جبهه ميرفت، گريهاش گرفت و گفت:

ــ «جانماز روي طاقچه است، فقط بايد نماز بخوانيم و دعا كنيم...»

و چهار دست و پا مثل يك بچّه به طرف سيني واژگون پونهها رفت و پونهها را كه روي فرش پخش شده بود با دستهاي لرزانش جمع كرد و داخل سيني گذاشت. اشكهايش بر پونهها ميچكيد. حاجيه خانم در خاطرات تلخ دو سال پيش غرق شده بود و خطاب به مردم ميگفت:

ــ «اي مردم كجا بوديد وقتي تن سوراخ سوراخ شده پسرم را به من تحويل دادند؟ پسري كه در همين كوچه شاهد بازيهايش بوديد، در آغوشش ميگرفتيد و ميبوسيديد، با بچههاي شما بازي ميكرد و به خانههاي شما ميآمد و سرسفره شما مينشست. يادتان هست در انقلاب به حرفهاي او گوش ميكرديد و براي تظاهرات و راهپيماييها ميرفتيد.

يادتان هست پسرهاي شما را در خانه من پنهان ميكرد و من از آنها پذيرايي ميكردم و برايشان رختخواب پهن ميكردم؟... او مگر قهرمانِ انقلاب در اين محله نبود؟... و چطور شد وقتي دستگيرش كردند از او احوالي نپرسيديد؟ و وقتي اعدامش كردند به خانه ما نيامديد تا يك تسليت خشك و خالي بگوييد.

چرا هيچكدام براي كفن و دفن او به وادي رحمت نيامديد تا با ما همدردي كنيد. حكومت كه كاري با شما نداشت اگر به مردهشويخانه ميآمديد و پدر و مادر و خواهرهای او را تنها نميگذاشتيد. همه ما چشمانتظار بوديم تا از محله، مردي، زني، جواني بيايد... ما تنها بوديم، خيلي تنها، عزيز ما به خاك سپرده ميشد، اما حتي يكي از همبازيهاي دوران كودكياش نبود تا به پدر پيرش كمك كند تا جسد حميد را در گورش بگذارد... چه روزگار نامردي. حكومت كه با شما كاري نداشت. حكومت فقط با آنهایی كار دارد كه مخالف آن هستند، واي... انگار كه منفور همگان شده بوديم... وقتي ما را...»

زنگ تلفن به صدا در آمد و حاجيه خانم را از فكر و خيالات دراز بيرون آورد، از روي زمين بلند شد و به طرف تلفن رفت.

ــ «بله بفرماييد!»

صدايي مردانه پس از يك سلام و احوالپرسي گرم گفت:

ــ «خواهر حاجيه خانم... سعيدآقا و چند رزمنده ديگر روز چهارشنبه به جبهه اعزام ميشوند، قراراست در محله مراسمي برپا كنيم و برايشان گوسفند قرباني كنيم... به حاجآقا بفرماييد كه امروز ساعت چهار بعدازظهر به مسجد بيايد تا كارها را روبهراه كنيم.»

حاجيه خانم... احساس كرد شعلههايي از قلبش زبانه كشيد... خواست تا نيش كلام خود را در گوش مردي كه صدايش را نشناخت فرو كند... اما بُغض چنان در گلويش گِره خورده بود كه نتوانست.

* * *

سعيد قبل از اعزام به جبهه، براي مرخصي دو روزه به خانه آمد و با لباس سربازي روبهروي حاجيه خانم نشست و حاجيه خانم با نيش زبان خود روايت كرد:

ــ «ورق برگشته، اهل فاميل و همسایهها از سه روز پيش كه فهميدهاند توبه جبهه اعزام ميشوي با ما آشتي كردهاند و خدا ميداند از آن همه مهر و محبت كه نثارمان ميكنند خسته شدهايم. دقيقهاي نيست كه زنگِ در اين خانه و تلفن به صدا درنيايد و براي برگزاري مراسم پيشنهاد نكنند. ميخواهند كممحلي و بيمحبّتي را كه دو سال پيش به ما كردند جبران كنند. عزيز همه و محترم شدهايم. همه براي برگزاري مراسم اعزام تو به جبهه سر و دست ميشكنند، خجالت نميكشند، تعجب ميكنم چطور رويشان ميشود در اين خانه ماتمزده را بكوبند و پس از دو سال كه ما در تنهايي و بدبختي غرق بودهايم، پيدايشان بشود و ما را دچار اين همه مزاحمت بكنند. حتي احد و صمد كه پاسدار شدهاند به در اين خانه آمدند و از ما اجازه خواستند تا حياط را چراغاني كنند. امّا براي مراسم كفن و دفن همبازي دوران كودكيشان نيامدند.»

ــ «مادر آنها براي قوي كردن روحيه من ميخواهند حياط را چراغاني كنند.»

حاجيه خانم عصبانيتر شده فرياد زد:

ــ «خير ميخواهند صحنه را عوض كنند. ميخواهند بر خون ريخته جوان بيگناه من خط بطلان ديگري بكشند، ميخواهند ما اعدام شدن حميد را فراموش كنيم... و كينهمان را كنار بگذاريم. فكر ميكنند ميتوانند ما را خر كنند.»

سعيد فقط گوش ميكرد و بيش از آن كه به حرفهاي مادرش توجّه كند، به ترسي كه از سه روز قبل گريبانش را گرفته بود. فكر ميكرد او ميترسيد در جبهه كُشته بشود. از فكر آن پشتش تير ميكشيد و عرق سردي بر سراسر بدنش مينشست اما او از ترس خود به هيچكس نگفته بود. انگار كه مادر فكرش را خوانده باشد دستش را بر روي زانوي پسرش گذاشت و گفت:

ــ «و حالا ميخواهند تو را به جبهه اعزام كنند تا كشته بشوي؟»

سعيد تكان خورد. دل او و دل مادر يكي بود.

صداي زنگ در خانه آمد... مادر و پسر به يكديگر نگاه كردند. سعيد به مادر گفت:

ــ «برويد در خانه را باز كنيد، اگر كسي براي ديدن من آمد بگو سعيد رفته بازار، نگذار كسي وارد شود، اينها همان كساني هستند كه وقتي برادر من اعدام شد، پنهان شدند و حتي به اين خانه نيامدند تا تسليت بگويند...»

حاجيه خانم چادرش را بر سر كرد و از پلهها پايين رفت و سعيد از پشتِ پنجره به حياط خانه نگاه ميكرد.

حاجيه خانم در را آهسته باز كرد... و ناگهان عدهاي از زنها همسايهرا ديد كه به طرف حاجيه خانم آمدند و ضمن سلام و احوالپرسي خواستند او را درآغوش بگيرند... حاجيه خانم كه از روزهاي قبل خود را براي اين رويارويي آماده كرده بود در را فشار داد تا بسته شود... اما زنها نيز فشار دادند و در نيمهباز ماند و بياعتنايي حاجيه خانم را به رويشان نياوردند. حاجيه خانم با صداي بلند گفت:

ــ «چه عجب، در اين خانه را زديد و براي احوالپرسي يك پدر و مادر بدبخت آمديد، راستش مراسم سوگواري سوّم و هفتم و سالِ حميد گذشته و حالا نميدانم براي چه آمدهايد، اگر حلواي حميدم را ميخواهيد به روي چشم، يك ساعت ديگر آماده ميشود برايتان ميفرستم.»

زنهای همسايه سكوت كردند... اما يك پيرزن به صدا درآمد و گفت:

ــ «حاجيه خانم... اتفاقاً مادر نوههاي من هم درحال پختن حلواست، امروز سالگرد شهادت پسرم است.»

فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...

ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 3:54

صفحه بندی