ـ آیا دکتر داوری تشریف میآورند؟
ـ بله، تا چند دقیقه دیگر کلاسش تمام میشود. من از اوّل مهرماه فلسفة تاریخ را تدریس میکنم. امیدوارم شما را در کلاس ببینم... و در ترمهای دیگر.......
دکتر رقابی با عجله از دفترخارج میشود......... دکترداوری چند دقیقه دیگر وارد میشود.
رویا خودش را معرفی میکند، و فتوکپی لیسانس پرستاری از دانشگاه تهران را به او نشان میدهد و توضیح میدهد که میخواهد با فلسفه بهطور عمیقتری آشنا شود. دکتر داوری چند سؤال از او میکند و کارت دانشجوی مستعمعآزاد با عکس، برای او صادر میکند و برنامه کلاسها را به او میدهد.
رویا در ساعت ده صبح در اولین روز مهرماه وارد کلاس دکتر رقابی میشود و در اولین نیمکت در کنار در ورودی کلاس مینشیند. با تردید به دانشجویان دختر و پسر نگاه میکند.... فقط چند سال از آنها مسنتر است. آنها توجهی به او نمیکنند. رویا در اولین صفحه دفترچهاش مینویسد: فلسفة تاریخ....... جناب دکتر رقابی........ او با سرعت وارد کلاس میشود و با صدای بلند میگوید:
ـ «سلام بر همه»
و با دقت به دانشجوها نگاه میکند و با دیدن رویا . لحظهای به او خیره میشود و بعد لبخندی میزند و میگوید: «به نام خدا، فلسفة تاریخ.»
آنگاه بهطرف تختهی سیاه میرود و با خطخوش مینویسد.
«تاریخ واقعیت است، واقعیت تاریخی است.»
«تاریخ، بینهایت است، از شهر تاریخ نمیتوان بیرون رفت.»
«تاریخ، تکامل است و فرا رفتن از تکامل است.»
«تاریخ در برگیرندهی فصل بهفصل از خود بیگانگیها و خودآگاهیهاست.»
«تاریخ با خودآگاهی انسانها ادامه مییابد، دفتر فلسفه ورق میخورد.»
ـ فلسفهی تاریخ را با یاد خدا تدریس میکنم، گوش بدهید.
رویا مینویسد:
«تاریخ درهمه چیز هست و در همه جا، در پدیدههای طبیعی و در ماجراهای زندگی انسانها برای رهگذران زندگی، راهی جز راه تاریخ وجود ندارد.»
«فانون یکی از رهگذران است که همراه با انقلابیون الجزایر گام برمیدارد و به ماهورهای سبز و جلگههای سرخ نگاه میکند و به یارانش میگوید: "ما باید ارزشهای تازهای پیدا کنیم و این یک خواستة فلسفی است، یک انگیزهی تاریخی، تا سواحل دیگری جستجو کنیم. بگذارید انسان کاملی را که اروپا نتوانست بیافریند ما بیافرینیم." »
«راه ساحل دیگر، راه تاریخ است. انسان کامل، انسان تاریخی است و همینکه انسان خودش را به نام یک رهگذر تاریخ شناخت فلسفهی تاریخ آغاز شد. تاریخ انسانها تاریخ آفرینندگی است. علت: خودآگاهی است، و خودآگاهی تاریخ را میسازد. در تاریخ میروید و با تداوم تاریخ گسترش مییابد. خودآگاهی، انگیزه فلسفه است، پایهی همه شناختها و قانونمندیهاست. ما یک اندیشمندی فلسفی تاریخ را در خویش میبینیم و خویشتن را در تاریخ و بینهایت را در خودمان میبینیم و خویش را در تاریخ، آیا تاریخ بینهایت نیست؟ و دفتر خودآگاهی با واژه، یا بدون واژه سرودی میخواند که سرود فلسفه است که سرود تاریخ است و سرود زندگی است و انقلابی که در زندگی صورت میگیرد در تاریخ صورت گرفته، انقلابی که در نقطهای از تاریخ پیدا میشود. در همهی نقطههای زندگی پیدا میشود. انقلابها از تاریخ برمیآیند و همه واژههای فلسفیِ دفتر خودآگاهی، واژههای تاریخ است، و واژههای سکوت چشمهایش نیز یک پدیدهی تاریخی است. اما نمیتوان تاریخ را بدون بینش فلسفی نگاه کرد و نیز قادر نیست فلسفه را بدون برداشتِ تاریخی درک کند.»
«خودآگاهی میپرسد: "چرا انقلابها بهوجود میآیند و چرا فانون در جستجوی ساحلهای نو است؟" چرا مارتین لوتر کینگ، رهبر شهید سیاهان گفته است؛ "ما دیگر نمیتوانیم صبرکنیم؟" »
«چرا یک دسته از انسانها، انسانهای دیگر را بَِربَر خواندهاند؟ و به بردگی میکشند. و میکُشند؟
آیا میشود، بود و آزاد نبود؟»
«آیا میشود زنده بود و بَرده شد؟»
«ضربههای ساعت در تاریخ و فلسفهی تاریخ، ضربههای آزادی است و این است سادهترین معنای فلسفة تاریخ.»
*********************
رویا بهتزده میشنید و مینوشت و در همان دقایق به این درک رسید که جایگاهش را در بخشی مهم از زندگیاش بهدست آورده است.
استاد رقابی، در مقدمهی تدریس فلسفهی تاریخ، شعر میسرود و انگار در جهان دیگری به سیروسلوک پرداخته و ضمن تدریس راه میرفت و از در کلاس به پنجره کلاس میرسید و باز میگشت........ رویا متوجه بود که حواس استاد گاهی به او معطوف میشود که با سرعت مینوشت:
«به گفتة هگل: "تاریخ انسانی، تاریخ تحقق آزادی است، به عبارت دیگر تاریخ جهان، تاریخ پیشرفت در خودآگاهیِِ آزادی است." آزادیهای پیشرفتهتر نیازمند فرا رسیدن مرحلههای پیشرفتهتر تاریخ هستند و مراحل پیشرفته تاریخ هماکنون فرا رسیدهاند.»
«گویندهای در کنفرانس علمی سرخپوستان آمریکا گفت: "دوستان بیایید تا بهسوی شرایط پیشرفتهتری قدم بگذاریم، برویم تا از زمان پیشی بگیریم، زمان، سلسله مراتب ماجراها بهسود آزادی است. اگر نیست بیایید سلسه مراتب ماجراها را تغییر بدهیم." »
*****************************
دکتر رقابی در اولین روز در پایان تدریس، میگوید:
ـ ورود شما را به عالم فلسفه تبریک میگویم. برای من عجیب است هنوز که یک پرستار میخواهد فلسفه بیاموزد.
او از من خواهش میکند که نوشتههایم از تدریس او را بهصورت جزوه درآورم و به او بدهم تا در تدوین کتاب «چشمههای فلسفی ـ تاریخ» از آنها استفاده کند. آشنایی من با دکتر حیدر رقابی که با فلسفهی تاریخ، هگل و مارکس و «کییرکهگارد» را تدریس میکند، بسیار پربار است. در کلاسهای فلسفهی دکتر مجتهدی و دکتر اعوانی که فلاسفه عهد یونان باستان و معاصر را تدریس میکنند، شرکت میکنم. ازجمله همکلاسیهای من خانم طباطبایی همسر مرحوم سیداحمدخمینی و دختر آیتالله اشراقی، نوهی امام خمینی (قدس) و دختر دیگری از بیت رهبری است که در پی آموختن فلسفه هستند، رفتار آنها با من بسیار صمیمانه و محبتآمیز است و با آنها در یک ردیف مینشینم.
دکتر حیدر رقابی دربارهی سرگذشت جذابش برای من در دفترش در طبقهی سوم دانشکده شرح میدهد:
ـ من ازجمله اعضای جبههی ملی در مقطع ملی شدن صنعت نفت بودم و تظاهرات دانشجویان را در دانشگاه تهران ترتیب میدادم. پس از وقوع کودتای بیستوهشت مرداد سال سیودو ناچار از فرار از ایران شدم و در آخرین شب اقامتم در ایران شعر «مرا ببوس» را در دو قسمت سرودم که گلنراقی خواننده آن را که بهصورت ترانه تدوین شده بود، خواند. ترک وطن برای من بسیار مشکل بود. من ورزشکار بودم و از علاقمندان به جهان پهلوان تختی فامیل دورم از طایفهی شمشیریها...بودم و قصد داشتم کُشتی را در ایران جدّی بگیرم. به کشور آلمان غربی رفتم و شبها تا صبح گریه میکردم و اشکهایم را با پرچم ایران پاک میکردم، دوری از وطن و مادرم و برادرم جهانگیر برای من بسیار دردناک بود و به سرودن اشعار دربارهی آنها و وطنم ایران در غربت پرداختم که حاصل آن کتاب «شاعر شهر شما» و کتابهای دیگر است.»
دکتر رقابی در آلمان فلسفه خوانده و به آمریکا میرود. و در دکترای فلسفه فارغالتحصیل میشود. او همچنین به ورزش کشتی میپردازد و در چند مسابقه در دانشکدههای آمریکا مقام اول را کسب میکند:
ـ در مبارزات سرخپوستان آمریکا علیه دولتهای وقت آمریکا شرکت میکنم. با آغاز انقلاب اسلامی به ایران آمدم و به نمایندگی از سرخپوستان آمریکا با امامخمینی (قدس) ملاقات کردم که عکس آن در روزنامهها بهچاپ رسیده بود. من در کلاس فلسفة علم توسط دکتر عبدالکریم سروش تدریس میشد، نیز شرکت میکردم. او غالباً با دو یا سه محافظ به دانشکدهی فلسفه میآمد. او در آن دوران از اعضای اصلی شورای انقلاب فرهنگی بود.
من بهطورکامل از سیاست کنده شده و وارد عالم فلسفه شده بودم و ارتباط صمیمانهی من با دکتر رقابی بهعلت علاقمندیام بهفلسفهی زندگی و اگزیستانسیالیسم توسط او، حدّت مییافت.
دکتر رقابی با انتقاد شدید از فعالیتهای چپ روانه و تند روانة احزاب و سازمانها با من به بحثهای سیاسی نیز میپرداخت و انزجار خود را از سازمانهایی که اعلام جنگ مسلحانه کرده بودند را با عصبانیت اعلام میکرد. او همواره با من به نمایندگانی از سازمانها، به مباحثه میپرداخت.
وقوع انفجار چند بمب در چند قالیچه در نماز جمعه در صحن دانشگاه تهران اسفناک بود. من فردای آن روز به دانشکدهی فلسفه رفتم. دکتر رقابی بهشدت متأثر بود و من را از راهروهای دانشکده بالا برد و از پنجرة بزرگ مشرف بر پشتبام، قطعات اجساد باقیمانده را بر سطح آن و بر روی درختها نشان داد و فریاد کشید:
ـ من در عمرم چنین صحنهي دلخراشی ندیده بودم. ببینید، سازمانهای شما چه میکنند؟
دکتر رقابی چنان منرا مورد سرزنش و عتاب قرار داده بود که گویی من نیز در وقوع آن انفجار مسئول بودهام.
ـ آقای دکتر رقابی، من زمانی هوادار سازمان فداییان خلق اکثریتی بودهام که مخالف ترور و جنگ مسلحانه است و سازمان مسئول اعمال تروریستی دیگران نیست.
ـ همهی سازمانها و افرادی که هوادار یا اعضا آن هستند، مسئول هستند. باید با مواضع آن سازمانها که ترور و برخورد مسلحانه را بهعنوان مشی خود برگزیدهاند، مبارزه کنند. یعنی جدای از حکومت، آنها نیز باید با مشی مسلحانه، مخالفت کنند.»
***********************
دکتر رقابی با چشمهای اشکآلود منرا به دفترش روبروی آن پنجره، که قطرههای خون نیز بر آن پاشیده شده بود، بُرد و تعارف کرد روی صندلی بنشینم. او روبروی من روی صندلی در پشت میز تحریرش نشست و دو دستش را روی صورتش قرار داد. سکوت........ و جسارت کردم به استاد یادآوری کردم:
ـ جنگ بین انقلابیون درگرفته و از هر دو طرف کشته میشوند، اما آیا شما برای اولین بار است چنین صحنههایی میبینید. من در بیمارستانهای آبادان و اهواز و دزفول و بیمارستان صحرایی دلخراشترین صحنهها را دیدهام و حداقل بر روی دستهای من حدود هفتاد تا هشتاد نفر با شکمهای پاره و دستها و پاهای قطع شده....... شهید شدهاند.
ـ درود بر شما...... دلم میخواهد دربارهی جنگ اشعاری در توصیف شهدا بسرایم. آیا گزارشهایی در مناطق جنگی نوشتهاید؟ تندنویسی شما عالی است.
ـ بله ......... عکسهای زیادی هم گرفتهام، مثلاً از گذرگاه شهدا در آبادان و........
ـ میتوانم خواهش میکنم، گزارشها و عکسها را برای من بیاورید، البته نه به اینجا، به خانهام....... تا فرصت کافی برای توضیحات داشته باشید.
ـ چشم استاد آدرس شما؟
*************************
رویا با آشنا شدن با دکتر رقابی مجذوب دانش فلسفی او، تدریس، و نیز قیافهی بسیار جذاب و اندام پهلوانی او شده بود. اگرچه پنجاه ساله بود و اگر در سن بیست وچهار یا بیستوپنج سالگی ازدواج کرده بود، دختری به سن رویا داشت. رویا درطول مدت نسبتاً طولانی حضور در کلاسهای او درحالیکه با دقت به حالات و سکنات او نگاه میکرد، مینوشت و با ارادهمندی عجیبی قلبش را بهزنجیر کشیده بود، مبادا عاشق او شود که بیگمان مورد توجه صدها زن و دختر اروپایی و آمریکایی و ایرانی قرار گرفته بود واینک نیز در ایران، کدام دختر یا زنِ بدون همسر مجذوب او نمیشد؟ رویا شاید دهها بار به خودش گفته بود که دانش فلسفی او، سعی او در تفهیم مقولههای فلسفی برایش کافی است و حضور در کلاسهای او اغناءکنندهی روح تشنه از دانایی او است. و «همین منرا بس!»
رویا تصمیم قطعی گرفته بود که حتی برای یک دقیقه عاشق استاد رقابی نشود.
روز موعود فرارسید که او به ملاقات استاد به خانهاش برود. لباس متینی پوشید و یادداشتهایش را که بازنویسی شده بودند، همراه عکسهای مناطق جنگی و خودش در بیمارستانها و خرابههای شهرها را در کیف بزرگی جای داد و رأس ساعت چهار زنگ خانه استاد در خیابان بخارست را بهصدا درآورد.
رویا با رسیدن به طبقه دوم، استاد را در لباس سادهای در چارچوب در دید. خندان و بسیار خوشحال مینمود. این اولین بار بود که آنها با یکدیگر دست دادند. رویا در بدو ورود به هال و پذیرایی عکسهای بسیار بزرگ از جهان پهلوان تختی بر دیوارهای خانهی او دید ..... در پذیرایی، یک فرش بسیار کهنه و مبلمانی بسیار قدیمی و کهنه و یک میز دیده میشد. اگرچه اتاق پذیرایی بزرگ بود. کتابخانهای در آن دیده نمیشد.
رویا مثل همیشه مستقیم به صدرنشین اتاق پذیرایی رفت، بر مبل یک نفره پشت به پنجره نشست و کیفش را روی میز گذاشت. استاد از آشپزخانه یک فنجان چای و یک جبعه بیسگوئیت آورد و دوباره خوشآمد گفت.
رویا باهوشیاری کامل مراقب رفتار استاد محبوب خود بود، و نمیدانست چرا حالا که به استاد تا این حد نزدیک است و تنها، دیگر چنانچه مثلِ همیشه، مجذوب استاد نشده بود. شاید ترس....... ترس از چه؟
رویا مثل یک مجسمه روی مبل بود و کمتر به استاد نگاه میکرد و استاد زیرچشمی او را نگاه میکرد؟........ و چرا روی مبلی نمینشست؟ پس از نوشیدن یک فنجان چای، شروع بهراه رفتن در قسمتِ غربی پذیرایی پرداخت، همانطور که در کلاس راه میرفت و خاطراتی از غلامرضا تختی، و فرارش از کشور، تنهاییها در غربت و ........... میگفت و رویا میشنید. استاد بالاخره بر روی مبل روبروی رویا در فاصله دو متری نشست و گفت:
ـ اول عکسها را ببینم. بعد چند گزارش، که در نظرتان بهتر هستند. بخوانید.
رویا عکسها را در پاکتی دو دستی به استاد تقدیم کرد.
عکسها بهترتیب گذاشته شده بودند و استاد با دقت به آنها نگاه میکرد. پرسید.
ـ شما چند ماه بعد از آغاز جنگ به آبادان رفتی؟
ـ من در همان ساعات آغاز جنگ داوطلبِ اعزام به آبادان شدم، مثل خیلیها، اما پرستارها، دختر و زن را اعزام نکردند. بالاخره هفتماه بعد اعزام شدم.
ـ آیا این پالایشگاه آبادان است که شعلهور شده بود؟
ـ بله....... هنگام اصابت خمپارهها..... از کنار دیوارهای پالایشگاه، سوار خودروی پاسدارها بودم.... و این عکسها را انداختم.
ـ نمیترسیدید؟
ـ نه، آدم عادت میکند، فردی از پرستارها و ارتشیها و پاسدارها ندیدم که بترسند، درحالیکه آبادان همچنان شبانهروز خمپارهباران میشد در جنگ بدن آدمها گرم است و نمیدانم چرا خیلیها ازجمله من عاشق جبههها میشوند؛ چون روح آدمها انگار در یک کالبد هستند و همدیگر را دوست دارند.
ـ این خانهی داغان شده و شما خندان هستید، خیلی جالبه.
ـ خانهی خمپارهخوردهی خانواده یک پرستار نازنین است، با هم رفتیم و گریه هم کردیم.
ـ کاش کاری از من برمیآمد و من هم در جنگ شرکت میکردم...
ـ بله تجربهی بسیار عجیبی است.... حالات و سکنات عجیب خودم را در گزارشها توصیف کردهام، وضعیت حمله به نیروهای عراقی پیش میآمد. صدها مجروح جنگی و یا درحال شهید شدن....... جوانهای چهارده ساله تا پیرمردهای پنجاه ساله........
ـ این عکس قبرستان شهدا........ در آبادانه؟
ـ بله....... اما کمتر زن یا مردی را درحال گریه میدیدم.....باورکردنی نیست.
ـ اینجا کجاست؟
ـ باغ بیمارستان شرکت نفت که در آن کار میکردم. خیلیخیلی زیباست، اما با کیسههای شن تا بالای پنجرههای بیمارستان پوشانده شده بودند.
ـ بله میبینم و چرا در همه عکسها خندان هستید؟
ـ چون خیلی خوشحال بودم...... باورتان نمیشود که همهی رزمندگان هم خوشحال بودند. فقط وقتی زخمی و تشنه از جبههها آورده میشدند، برای یک لیوان آب و یا از درد گریه میکردند.
ـ و شما چه دختر قدرتمندی هستید که شاهد آن مناظر فجیع بودهاید.
ـ پرستارها آنقدر کار داشتند که فرصتی نبود تا متأثر شویم...... فقط در وقت استراحت برای چند ساعت یادمان میآمد که شاهد چه مناظری بودهایم... البته گریه نمیکردیم... ولی غمگین میشدیم. روحیهمان را حفظ میکردیم تا به مجروحان لبخند بزنیم و کارهای آنها را انجام دهیم.... از تزریقات گرفته تا قیچی کردن انساج داغان شده.... و غذا دادن به آنها...... و صدها کار دیگر.
ـ گذرگاه شهدا......... و شما همچنان خندان........
ـ بله تابوت شهدا از این گذرگاه به سردخانه بیمارستان برده میشدند و لحظاتی بعد از گرفته شدن این عکس یک خمپاره به دیوار بیمارستان اصابت کرد، ها... ها... ها... شما تا در جبههها نباشید قادر به درک ماها که عاشق بودیم و عاشقانه و خندان کار میکردیم، نمیشوید. گزارشهای من را اگر بخوانید، میبینید که ما دچار چه حالی بودیم. عشق همگانی را درمیان همهی آدمهای یک شهر یا شهرهای مرزی، و رزمندگان و پرستارها تجربه میکردیم.
ـ یکی از گزارشهای کوتاه را بخوانید..
ـ این گزارشهای شعرگونه را در پشتبام بیمارستان در عملیات «فتحالمبین» نوشتم. عکسهای دزفول را نگاه کنید.... بیمارستان نورافشار و بیمارستان صحرایی....
رویا گزارش پانزده خطی را خواند... سپس با دقت به استاد رقابی نگاه کرد. مرد درحال گریستن بودu200d!
ـ استاد متأسفم شما را ناراحت کردم..
ـ من شما را ستایش میکنم، در نوشتن ره صدساله رفتهاید....چنانکه گریهام گرفت.
استاد ناگهان از روی مبل بلند شد و بهطرف پرستار جنگ آمد و او چون مجسمه صاف نشست. استاد آمد و مقابل پرستار جنگ روی فرش نشست و کاغذ را از دست او گرفت و آنرا مقابل چشمهایش نگه داشت و حرکات چشمهایش نشان میداد که درحال خواندن آن یک صفحه است. سپس کاغذ را روی میز گذاشت و ناگهان دو دست پرستار جنگ را گرفت و بوسهباران کرد.... رویا شرمسار و معذب تکرار میکرد:
ـ استاد خواهش میکنم، مرا شرمسار نکنید..... تمنا میکنم....
و بالاخره موفق شد دستهایش را از میان دستهای بزرگ استاد بیرون بیاورد، اما استاد انگار که در رویایی عجیب فرو رفته بود..... فیالبداهه کلماتی را به صورت شعر زمزمه میکرد.... و قطرههای زلال اشک از چشمهایش فرو میریخت. رویا پشیمان از این ملاقات متأثرکننده سرش را به طرف چپ کرده بود، اما مردهای شاعر آن هم شاعری که شعر دو قطعهای «مرا ببوس» را سروده بود چه بسیار گریستهاند، رویا ناگهان احساس کرد صورت استاد روی دستهایش قرار گرفت که روی زانوانش بود...... ترسید..... خیلی هم ترسید.... مبادا.......
ـ استاد خواهش میکنم.... اگر علاقه دارید، میتوانم ترتیبی بدهم با همدیگر عازم آبادان یا اهواز شویم.... تا خودتان گزارشهای عالی بنویسد و شعرهایتان را بسرایید. ادبیات جنگ نیاز بهشاعرها و نویسندههایی چون شما دارد. کتابهای شما کجا هستند؟ میخواهم آنها را ببینم و چند تا از آنها را بهمن تقدیم کنید.
رویا خودش را تکان داد، استاد سرش را بلند کرد و با چشمانی که پاکی و معصومیت مطلق را مینمودند، به چشمهای او خیره شد.
رویا از روی مبل بلند شد و نفس عمیقی کشید و آواره ایستاد و به فنجان چای نگاه کرد که ننوشیده بود مبادا در خانه استاد به توالت برود و شرمسار شود! سکوت در غروب حاکم شده بود..... استاد بالاخره گفت:
ـ تعداد زیاد از تعبیدشدگان از وطن، هنگام آغاز جنگ به ایران آمدند.. تا به جبههها اعزام شوند، اما لابد اطلاع دارید که نگذاشتند...... شما فکر میکنید من از اعزام شدن بهجبههها میترسم؟
ـ اختیار دارید استاد..... اطلاع داریم..... کتابخانهی شما و کتابهای شما کجا هستند؟
ـ در کتابخانهام....... تشریف بیاورید.
دو اتاق در سمت چپ و در یکی از اتاقها چند کتابخانه و اتاق دیگر اتاق خواب استاد.......وارد کتابخانه شد....تمام کتابها به زبان انگلیسی و آلمانی.... و آثار فلاسفه...... و یک کتابخانهی کوچک حاوی کتابهای استاد... «شاعر شهر شما» با قطع بزرگ به دست استاد، و با امضاء تقدیم رویا شد...... و استاد توضیح داد:
ـ چند کتاب هم باید بازنویسی شوند..... تقدیتان میکنم.
ـ استاد آیا به گزارشهای من در جنگ نیازی دارید؟
ـ بله چند روزی مطالعهشان میکنم...... باید کتاب شعری بنویسم، باور میکنید که الهامبخش اشعار من دربارهی...... «شقایقها» ........ متوجه هستید، حتی عنوان کتاب را انتخاب کردم. متشکرم..... الهامبخش من هستید. شما انسان بینظیری هستید و نمیدانم چرا....... هرگاه شما را میببینم و یاد «رگینه اولسون» نامزد «کییرکه گارد» میافتم.... شما فلسفه را خواهید آموخت....... امیدوارم.........
استاد سکوت کرد و به رویا تعارف کرد تا از کتابخانه خارج شود.... رویا با سرعت خودش را به مبل رساند. و روی آن نشست و به طرف عکسها روی میز اشاره کرد و گفت:
ـ استاد...... آیا میخواهید این عکسها هم نزد شما بمانند؟
ـ بله..... بله.... بله..... حتماً...... چهرهی خندان شما در این عکسها.... و این مناظر فجیع، در فاصله میان دو ترم........... کتاب «شقایقها» را مینویسم.... کتابی را هم بازنویسی میکنم... شکوفههای علم و زندگی........و....... شعرهایم، و امیدوارم کتابهای فلسفیام را به کمک یکدیگر بنویسم..... موافق هستید؟
ـ بله....... به من افتخار میدهید.
رویا کاملاً بر امواج عجیبی که بین او و استاد رقابی پدید آمده بود، واقف بود و میترسید، اگر رابطه استاد و شاگردی مخدوش و مغشوش شود، استاد درباره او چه فکر میکند؟ اما رویایی درحال پدید آمدن در ذهن رویا بود..... آیا ممکن است استاد عاشق شاگردش شود و اگر چنین شود؟....... استاد با شاگردش ازدواج میکند؟
اما........ فاصلهای عظیم...... بین خودش و استاد احساس میکرد و این فاصله از طرف استاد ایجاد شده بود و برقرار بود....... چرا؟
بله........ او نیز میترسید، عاشق شاگردش شود....... و بدتر از آن........میدانست که این شاگرد هرگز بهعنوان معشوق در کنار او قرار نخواهد گرفت بلکه فقط بهعنوان یک عروس، با جان و تمام قلبش درکنار او قرار خواهد گرفت...... اما استاد ناگهان گفت:
ـ میبخشید من ده دقیقه دیگر قرار ملاقاتی دارم.....
ـ بله ........ از زیارت شما خوشحال شدم.......
ـ خداحافظ.
*************************
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44