ــــــ 3
شايد اكبر من هم اسير بوده، كاش اسرای آزاد شده را در تلويزيون، تكتك نشان بدهند يا لااقل اسامي آنها را اعلام كنند... شايد بگويند اكبر هاشمي هم اسير بوده و آزاد شده... كاش اين اسرا را داخل اتوبوسها بهطور واضح نشان بدهند، شايد اكبر روي يكي از اين صندليها نشسته باشه، خدايا چشمهایم خوب نميبيند، تلويزيون هم كه سياه و سفيده، خيلي از مفقودالاثرها، اسير بودهاند و آزاد شدهاند... از قصر شيرين به پدر و مادرهایشان تلفن كردند. نكند سيم تلفن رو كشيده باشند. بچههاي ناهيد و خسرو و امير، با سيم تلفن چكار دارند؟ امّا نه، تلفن بوق ميزند، زودتر گوشي رو بگذارم شايد... از قصرشيرين تلفن كنند.
* * *
عمه جان محبوبهام در خانهاش در خزانه قلعهمرغي، در اتاقش نشسته است و چشم به تلويزيون دوخته تا شايد اكبر را در ميان اسراي آزاد شده ببيند. عمهجان در خانه را از ديروز باز گذاشته تا اگر خسرو و امير بيايند و بخواهند خبر آزادي اكبر را بدهند، فوراً وارد خانه شوند. به عكس اكبر نگاه ميكند:
ــ «اكبر جان... اگر زنده هستي مادرت رو چشم به راه نگذار، اما شايد شما بسيجيها رو ديرتر آزاد كنند. اكبر، من كه باور نكردم تو شهيد شدي، زبان مادرت لال، جسد تو را كه نديدم... لباسهاي تو هنوز توي كمد است و هر روز لباسهاي تو را نوازش ميكنم و ميبوسم. هر دو ماه يك بار لباسهاي تو را ميشويم، واي... اين جوون چقدر شبيه اكبر بود... اما نه، دماغ اكبر كوچكتره، كاش صورت اسرای آزاد شده را بهطور واضح و از نزديك توي تلويزيون ميديدم، همه شبيه هم هستند.
چشمهایم ضعيف شده، نميدانم به كدام بيمارستانِ بنياد شهيد بروم. خدايا... هيچ مادري رو چشم انتظار نگذار...»
* * *
اكبر در نوروز شصت و هشت به خانه پدريام آمد، همراه با عمهجان و خسرو و امير و همسرانشان. دوران سربازيش را در جبهههاي جنگ، خوزستان و ايلام گذرانده بود... به گفته يكي از همرزمهایش، او بهعنوان آينه در جبههها، به تشخيص چهره بسيجيها و پاسدارها و سربازها ميپرداخت كه هنگام آغازِ عملياتِ جنگي در خاكِ عراق، ميترسيدند و اگر نميترسيدند در عمليات شركت ميكردند.
در جزاير مجنون و در فاو و... جنگيده بود، اما به گفته خودش به فيض شهادت نرسيده بود.
اكبر پشت به پنجرههاي بلند و آسمان آفتابي نوروز نشست، صورتش خندان و حالتِ عجيبي در چهره بسيار جوان و ظريف و زيبايش نمايان بود. به پدرم و مادرم ميگفت:
ــ «دايي جان، وزن دايي براي خداحافظي آمدهام، ميخواهم دوباره به جبهه بروم.»
پدرم به نصيحت او پرداخت كه ديگر به جبهه نرود.
من روبهروي او نشستم و خاطراتي از جنگ در عمليات فتحالمبين و آبادان و بيتالمقدس برايش تعريف ميكردم و اكبر از من خشنود بود و موقع خداحافظي با اكبر، او را تا كنار در همراهي كردم، او گفت :
ــ «دختر دايي مرا حلال كنيد، من ميروم...»
با دقّت و براي لحظاتي به چهره معصومش نگاه كردم و چشم در چشمهایش دوختم و گفتم:
ــ «تو رفتهاي، تو خيلي وقته كه رفتهاي.»
او معني كلمات مرا فهميدو خندهاي آسماني بر چهرهاش نشست.
به مادرم هنگام خداحافظي گفتم:
ــ «اكبر به جبهه ميرود و شهيد ميشود، ميدانم...»
* * *
بايد به ناهيد تلفن كنم و بگویم بادقّت به تلويزيون نگاه كنید، شايد اكبر را نشان دهند و من نبينم، چشمهایم ضعيف شده، بايد برم و عينك بگيرم... آخ... چه حلقه گلهاي قشنگي روي سينه اُسراي آزاد شده ميگذارند... چه خندههايي ميكنند، چه گريههايي ميكنند... الهي قربون خندههاي شما بروم... كاش مادرها هزار بار ميمردند و حتي يكي از شماها اسير عراقيهاي كافر نميشديد... لعنت به صدّام، خدايا تقاص ما مادرهای ايراني را از صدّام و صدّاميان بگير. الهي بميرم براي اكبرم، اما شايد دوستش اشتباه ديده باشد كه اكبر به طرف عراقيها ميدويده و خمپاره به اكبر اصابت كرده و هزار تكه شده؟... اما خدايا شايد اشتباه كرده، چه معلوم؟... شايد اكبر نبوده، شايد اسير شده باشد، و حالا از قصر شيرين تلفن كند، خدايا كجا بروم گريه كنم؟
خوش به حال اين پدرها و مادرها... چقدر خوشحالند، دارند از خوشحالي گريه ميكنند. چرا ملاحظه اسرا را نميكنند؟... اينها طاقت ندارند، داغان شدهاند، ضعيف شدهاند، اشكشان را درنياوريد... بگذاريد آزادهها فقط بخندند.
ناهيد، بچهام، لابد مثل من در اين دو روز چشمهایش را به تلويزيون دوخته، شايد برادرش که اسير بوده حالا آزاد شده باشد، تلفن كنم...
ــ «الو ناهيد، سلام، حالت چطوره، بچهها خوبند؟ آقا كاظم قرصهاشرو ميخوره؟... مادر صداي تلويزيون را كم كن، با صداي تو قاطي شده نميشنوم. تو هم داري آزادي اسراي ايراني رو نگاه ميكني، مادر ميگم شايد اكبر هم اسير بوده... پس تو هم اينطور فكر ميكني؟»
ناهيد جان، من نميتوانم خوب نگاه كنم، چشمهایم ضعيف شده، تو با دقّت نگاه كن، عكس اكبر را روي تلويزيون بگذار و به پسرهايت بگو به نوبت روبهروي تلويزيون بنشينند و نگاه كنند. شايد اكبر ميانِ اسراي آزاد شده باشد، اما اسيرها خيلي لاغر شدند، شايد اكبر هم لاغرتر شده باشد، ناهيد گريه نكن، طاقت ندارم... نخواستم كه ناراحتت كنم آخر ميترسم توي تلويزيون نشانش بدهند و من نتوانم تشخيص بدهم. گريه نكن، ناهيد، خدا پسرهايت را برايت نگه داره... آخر مفقودالاثر يعني چه؟... من كه هيچوقت باور نكردهام که بچهام شهيد شده... تو باور كردهاي؟... والله خسرو و امير و افسانه هم باور نكردند، ناهيد اگر اكبر اسير بوده و حالا آزاد شود، برايش عروسي راه مياندازيم... و مثل خسرو و امير توي همين مغازه ندارد كانالِ كولر بسازد... امّا نه، بچهام ضعيف شده، خسته است، بايد استراحت كند، بچهام اسير بوده، جون نداره كانال كولر بسازد... ميگم چطوره مغازه را از اين همه آهن و خرت و پرت خالي كنيم و نقّاشي كنيم، قفسهبندي كنيم و اكبر كتاب يا چه ميدانم لوازمالتحرير بفروشد، آخر او عاشق كتاب و مطالعه است...
ناهيد داري گريه ميكني؟... بس كن، تو رو خدا گريه نكن، فقط به تلويزيون نگاه كن، حواست به تلفن باشه، شايد از قصر شيرين تلفن كنند، باورت ميشه دهها اسير كه مفقودالاثر بودهاند، از قصر شيرين به پدر و مادرشان تلفن كردند... خانوادههایشان جشن گرفتند، گوسفند قرباني كردند، مردم كوچههایشان را چراغاني كردهاند، مردم براي استقبال از اسراي آزاد شده آماده ميشوند، ناهيد... بسه ديگه، گريه نكن من غلط كردم به تو تلفن كردم... پشيمونم كردي، خداحافظ.»
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62