بخش دوم: (خاطرات رزمندگان)
مقدمه
روايتها و خاطراتِ اسراي ايراني و عراق، واقعي هستند. و چكيدهاي از تاريخِ افتخارآفرينِ زندگي رزمندگان ايران است.
رنجها و محروميتها و زخمهاي رزمندگان، و سلاخي شدن ارواح پاكشان در اسارت، با قلم خام اينجانب قابل توصيف نيست، ليكن جنگِ تحميلي و رزمندگان دلير ايران هرگز نبايد فراموش شوند. اين كتاب براي يادآوري فداكاريها، از جان گذشتگيها و حِرمان و جداييهاي آنها و عزيزانشان است، كه چون گوهري تابناك در قلوب ايرانيان ميدرخشند. داستان كوتاه «پسرم ابراهيم» در مجلات سروش، آزادگان و دنياي سخن در سال 1369 به چاپ رسيده است.
اسامي آزادگان در اين كتاب واقعي است.
ــــــ 1
«سازمان صليب سرخ جهاني در ژنو اعلام كرد امروز، اولين گروه اسراي ايراني در قصر شيرين به مسئولان ايران، تحويل داده ميشوند.»
صداي راديوي ميليونها ايراني بلندتر از معمول و درحال پخش گزارشهاي مربوط به آزادي اسراي ايراني از عراق است. تلويزيونها نيز از ساعت يازده صبح روشن و هزاران مادر و پدر، خواهر و برادر و فرزندان رزمندگاني كه اسير و يا مفقودالاثر اعلام شده بودند، با دقت به تلويزيون نگاه ميكنند تا بلكه...
بيست و ششم مرداد ماه سال هزار و سيصد و شصت و نه است.
* * *
پدر و مادري در خانه خود در دزفول نشستهاند، آنها نيز به تلويزيون نگاه ميكنند. اگرچه پسرشان ابراهيم، در اوايل جنگ در آبادان شهيد شده بود، امّا خوشحال هستند. صداي گوينده در زمينه پخش تصاوير اوّلين اسراي ايراني كه با اتوبوسها وارد قصر شيرين ميشوند، به گوش آنها ميرسد.
«مادر چرا ميگريي؟ عزيزت آمده، مقاوم و استوار، مادر پنجره اتاق بگشا، اين حرفِ پدر راست بود كه گلدان حُسنِ يوسف با اشكهاي تو گل خنده زد. مادر، پرستويت خواهد رسيد، نگاه كن، بر شانه نسيم بوي پيراهن يوسف ميآيد.»
مادر نميتواند اشكهايش را در پشتِ پلكهاي چروكيده و لرزان خود نگهدارد و اشكها بر لباسي كه بر روي آن سوزن ميزند ميچكد. در دلش آرزو ميكند:
ــ «كاش پسرم ابراهيم نيز اسير شده بود و امروز ميآمد.»
سرودي ميهني از تلويزيون پخش ميشود، درحاليكه تصاوير خندهها و گريههاي توأمان اسراي آزاد شده را در اتوبوس و گلباران شدن آنها توسط عزيزانشان ديده ميشود.
«ايران، اي سراي اميد، بر دامنت سپيده دميد. بنگر كه زين ره پرخون، خورشيدي خجسته رسيد، اگرچه دلها پرخون است، شكوهِ شاديافزون است، سپيده ما گلگون است، كه دستِ دشمن در خون است.»
مادر درحاليكه به سرود گوش ميكند، سرش را بالا ميگيرد و به پدر ابراهيم نگاه ميكند.
او نيز به تلويزيون نگاه ميكند، پيرزن ميخواهد كلامي به تسلا بگويد، اما چه بگويد؟
سكوت ميكند و نخ كوتاه شده را از پارچه ميكَنَد و آن را از سوزن درميآورد و نخ بلندي از قرقره ميكند و سر آن را با آب دهان خيس ميكند و در ميانِ دو انگشت خود، تيز و ميزان ميكند. ميخواهد نخ را وارد سوراخ سوزن كند امّا نميتواند، دستهايش ميلرزد و چشمانش پر از اشك است و گوش و هوش جانش متوجه صداي تلويزيون است:
«طبق آخرين اطلاع واصله از ستاد مركزي رسيدگي به امور آزادگان، جهتِ رعايت حال خانواده آزادگان، قرنطينه بهداشتي، به مدّت چهل و هشت ساعت تقليل يافت. ساعت ورود آزادگان به ميهن، بين ساعت ده و يازده صبح امروز اعلام شده و اكنون بيست و دو دقيقه است كه اوّلين گروه آزادگان به مرز ايران ــ قصر شيرين ــ وارد شدهاند.»
نوك انگشت مادر ميسوزد، خونِ سرخي مثل يك گلوله سرخ كوچك ظاهر ميشود كه هر لحظه بزرگتر ميشود، قلبش تندتر ميزند، خون در مجرايي ظريف در ميان خطوط بههم پيوسته انگشتش جاري ميشود.
مادر به آن لحظهاي فكر ميكند كه خون از بدن ابراهيم جاري شده بود، اما آن منظره دردناك هرگز در ذهنيت مادرياش به باور و يقين نرسيد؛ مادر تا جسد فرزندش را نبيند باور نميكند كه او شهيد شده، آن جسد صورت سوخته؟
به پدر ابراهيم نگاه ميكند و ميگويد:
ــ «خدا را شكر، اسراي ايراني آزاد ميشوند.»
ــ «گريه نكن، خيليها اسير يا مفقودالاثر بودهاند، آزاد ميشوند، آنها هم پسران ما هستند.»
ــ «از خوشحاليه، باور كن، صداي تلويزيون را بلندتر كن.»
«در بيكرانهاي از نجابت ايستادهاي، و من پيش از آن كه براي فهم تو پنجرهاي رو به آبها بگشايم، تو روشنايي را به من ميبخشي، تو را ميشناسم، دستهايت تاول زدهاند و شقايق به همراه دارند و شبهاي خونين در دشتهاي كوير را تجربه كردهاي، تو ميآيي و زندگي را در آزادي آغاز ميكني.»
مادر هرگاه به ابراهيم فكر ميكند، اوّلين و آخرين خاطره را از او بهياد ميآورد.
زاده شدن او و خداحافظي ابراهيم براي اعزام به جبهه، در اوايل جنگ و بعد... خبر شهادت او از آبادان رسيده بود و مادر باور كرده يا باور نكرده باشد، خانواده و فاميل و همسايههای مهربان و دوستانِ صميمي ابراهيم، مراسم سوگواري، سوم و هفتم و چهلم و سالگردهاي شهادت ابراهيم را برگزار كردند و مردم ذزفول، بر سر مزاري كه جسد سوختهاي در آن بود، به سوگواريها پرداختند.
ناگهان دیگر پرنده زيبايش نبود، از بام خانهاش پريده و خانه همچون آشيانهاي در زمستان، پريشان و سرد شده بود.
پدر و مادر ابراهيم دچار پيري زودرس شدند و روزهاي بلند و شبهاي كوتاه را در بُهتي دردناك به تكرار ميگذراندند.
اما، امروز كه اخبار خوش آزاد شدن اسراي ايراني را ميشنيدند، برفهاي مانده بر قلبشان آب ميشد. پيرزن امروز صداي طپيدن قلب خود را ميشنيد و پيرمرد با چكيدن قطرات اشك بر چهره چروكيدهاش، باور ميكرد كه هنوز زنده است و... صداي پرهيجان و گرم گوينده تلويزيون در زمينه تصاوير استقبال پدر و مادران اسراي آزاد شده، جانِ كِرخت او را به وجد ميآورد.
«امروز تناور درختي هستي در سرزمين عشق، كه شاخههايت تا آسمان گسترش دارند و تو را دوست دارند باغچههايي كه درانتظارند و تو خوب ميداني كه بايد بركهها را دريافت پيش از آن كه خشك شوند و گلها را آب داد پيش از آن كه از تشنگي بميرند.»
پدر ابراهيم به طرفِ پنجره بلند اتاق ميرود و به باغچهها نگاه ميكند و فكر ميكند: «حيف از آن همه گلهاي كاغذي رنگارنگ كه خشكيدند و اين درخت سدر، چه استقامتي دارد؟ چرا از باغچهها غافل شديم؟»
سخنان گوينده تلويزيون به او اميد بيشتري ميبخشد:
«تو آن ستاره صبح هستي كه ميدرخشي و پيوند ميزني سپيده را با صبح، و دستهايت تار و پود سبدي است كه ميوههاي مِهر با خود ميآورند، اي ترجمان عشق، روزهايت آفتابي باد.»
مادر به آسمان پشت پنجره نگاه ميكند، خورشيد بر فرقِ حياط ايستاده و فكر ميكند: «خوشا به حال مادراني كه پسرانشان اسير بودهاند و آزاد ميشوند.»
پيرمرد فرداي آن روز شاديبخش، درحال سيراب كردن باغچههاي حياط است، در خانه زده ميشود. در را كه باز ميكند، دامادش را ميبيند، گريان، اما شاد ميگويد:
ــ «پدرجان خبر خوبي دارم، برويم روي سكّو بنشينيم تا برايت بگويم كه از قصر شيرين تلفن كردند و به دخترت خبر خوشي دادند.»
داماد دست بر گردن حاجآقا ميگذارد و او را روي سكّوي كنار در ساختمان مينشاند و ميگويد:
ــ «پدرجان، آدم گاهي با شنيدن يك خبر خيلي خوش، طاقت نميآورد، اما مردم خيلي خوشحال هستند.»
پدر ابراهيم، به اسرايي فكر ميكند كه آنها را ميشناسد، لبخندي ميزند و سرش را تكان ميدهد.
داماد چند بوسه بر موهاي سفيد پيرمرد مينشاند و خنده بلندي سر ميدهد و ميگويد:
ــ «پدرجان، از قصر شيرين تلفن كردند و گفتند يك بسيجي كه اسير بوده نام شما را آورده و...»
پيرمرد دچار تشنج ظريفي در سراسر بدنش ميشود، سرش را بر شانه داماد ميگذارد و ميگويد:
ــ «چرا آن اسير نام مرا بُرده، مگر خودش پدر و يا برادر ندارد.»
داماد پيرمرد را درآغوش ميگيرد و او را در ميان دستانش ثابت نگهميدارد و ميگويد:
ــ «پدرجان اگر تو طاقت مُعجزه را نداشته باشي، به مادر چهطور بگويم كه ابراهيم...»
مادر بهطور ناگهاني در چهارچوب در ساختمان ظاهر ميشود... و با ديدن دامادش كه پدر ابراهيم را محكم درآغوش گرفته و ميگريد، ميپرسد :
ــ «چه شده، زود بگو، چه خبر؟... چرا حاجآقا از حال رفته، تند بگو چه خبر شده؟»
داماد به پيرزن نگاه ميكند، اشكهايش باسرعت بيشتري از چشمهایش جاري ميشود... پيرزن شانههاي داماد را ميگيرد و تكان ميدهد و ميپرسد:
ــ «چه خبر شده؟... چرا نميگويي... من طاقت ندارم... بگو...»
ــ «مادر خبر خوبي براي شما دارم، اما اول بايد بروي و آن شيلنگ آب را بياوري تا وقتي خبر خوش را به شما دادم و شما مثل حاجآقا از حال رفتيد، سر و روي هردويتان را خيس كنم... برويد... آب بياوريد... تا بگويم چه كسي از قصر شيرين تلفن كرده بود.»
پيرزن ميرود و شيلنگ آب را ميآورد و با كنجكاوي از داماد ميپرسد:
ــ «بگو، تو رو به خدا بگو، چه خبر شده، ديگه طاقت ندارم.»
ــ «مادرجان شما اوّل بايد صورتت را بشويي سرحال بيايي، تا وقتي خبر خوش را ميدهم و ميگويم كه يكي از اسيران آزاده شده در قصر شيرين گفته من ابراهيم... هستم...»
پيرزن بر روي زمين مينشيند، در سكوتي آميخته به حيرت به پدر ابراهيم نگاه ميكند... كه از روي سكّو بلند ميشود و به طرف او ميرود و با صداي لرزان ميگويد:
ــ «حاجيه خانم تو باور ميكني؟... ميگويد... اسير گفته، ابراهيم... و اسم مرا بُرده.»
مادر فقط گوش ميكند... كه دامادش چيزهايي ميگويد و او باور نميكند:
ــ «بايد حياط را چراغاني كنيم. خدايا من آمده بودم از شما دو نفر مژدگاني بگيرم، خواهران ابراهيم از شادي ديوانه شدهاند، حالا بايد چه كنم؟ اول بايد يك گوسفند بخريم تا وقتي ابراهيم ميآيد قرباني كنيم...»
مادر ناگهان مينالد... به طرف پدر ابراهيم خم ميشود، سرش را بر زانوي او تكيه ميدهد:
ــ «چه ميگويد؟... ابراهيم زنده است؟... يادت هست كه گفتند شهيد شده؟...»
ــ «اما حالا... ميگويد در قصر شيرينه... باور ميكني... تو؟»
در حياط به شدّت به صدا درميآيد... داماد در را باز ميكند.
مادر و پدر ابراهيم با ديدن دخترانشان كه گريهكنان اما شاد، به طرف آنان ميدوند، حيرتزده فقط نگاه ميكنند، آنان گوش ميدهند:
ــ «آقا جانم، مادر جانم... ابراهيم زنده است، اسير بوده... از قصر شيرين تلفن كردند... آنجاست... فردا ميآيد... ابراهيم ميآيد. اما ما طاقت نداريم، به قصر شيرين ميرويم.»
* * *
قصرشيرين ميعادگاه هزاران ايراني از خوزستان و تهران، آذربايجان، شيراز، اصفهان، كردستان، سيستان و بلوچستان و ديگر استانهاي ايران بود.
پدران و مادران، خواهران و برادران، همسران و فرزندانِ اسراي آزاد شده از عراق، به استقبال آنان آمده بودند. اسپند در منقلها دود ميكردند، بر سر آنان نُقل و گل ميپاشيدند و حلقههاي گل به گردن افراشته رزمندگان ايراني ميآويختند. دلهاي ايرانيان، گريهها و خندههايشان هماهنگ، انتظارها همسان، در امواجي نامريي پيوند خورده بودند، آسمان پر از خدا بود و ايرانيانِ سربلند، عزيزان آزاد شده از اسارتگاههاي مخوفِ عراق را به آغوش گرم ميهن ميكشيدند. آن روز را خيليها به ياد دارند... و مادري كه پرچم ايران بر سرش كرده بود.
يك پيرزن دزفولي پرچم ايران را چون شولايي بر سراسر اندامش پيچيده بود و ميرقصيد. دامادش توضيح ميداد:
ــ «مادر ابراهيم، پرچم را از مزار پسرش كه فكر ميكرده شهيد شده آورده، او گفته سنگِ مزار را از جايش درآورند.»
پيرزن بيتاب است، نميتواند در نقطهاي بايستد، اگر چنان كند از شادي و هيجان ميميرد پيش از آن كه ابراهيم را ببيند. تكان ميخورد، ميرقصد، پرچم را در سراسر بدنش تكان ميدهد، به استقبال اسيران آزاد شده ميرود كه درحال بيرون آمدن از قرنطينه بهداشتي هستند. هر اسير آزاد شده كه ابراهيم نيست به سرعت از مسير پيرزن دور ميشود تا او نيز عزيز خود را بيابد.
مردي تكيده و لرزان درمقابل پيرزن ميايستد، و در لحظاتي متراكم از عشق و هيجان و شادي عظيم، به پيرزن چشم ميدوزد، لبخندي بر لبانش ظاهر ميشود و بعد اشكهايش سرازير ميشود... پيرزن هنوز بهدنبال نوجواني شانزده ساله است كه هفت سال پيش براي آخرين بار ديده بود... اما اينك مردي جا افتاده، لاغر و با رنگ و رويي زرد درمقابلش ايستاده... و كلماتي بر زبان ميراند:
ــ «مادر... من هستم، ابراهيم. مادر پرچم ايران را به من بده...»
مادر دزفولي در ذهنش به منطق لطيفي ميرسد؛ اگر اين مرد مرا مادر خودش خطاب ميكند پس او بايد پسرم ابراهيم باشد.
ابراهيم مادرش را درآغوش گرفته و اشكهايش بر پرچم ايران كه بر سينه مادر است ميچكد.
* * *
مادر دزفولي در خانه است، ابراهيم براي كاري رفته، ديد و بازديدهاي پرشور و گرم به پايان رسيده بود و او در آشپزخانه سرگرم فراهم كردن نهار است. به طرف كُمد كوچك آشپزخانه ميرود، قوطي آرد را كه ميبيند ناخودآگاه جملاتي در ذهنش نقش ميبندد؛ «امروز پنجشنبه است بايد حلوا بپزم و سر مزار ابراهيم بروم.»... مادر با كف دستش محكم بر دهانش ميزند و در لحظهاي تمام شادي جهان در قلبش ميريزد. با دستهاي مرتعش مقداري لَپه درون سيني ميريزد. هنگام پاك كردن لپههاي زرد در افكاري فرو ميرود، ابراهيم ميگفت:
ــ «از رنگ زرد حالم به هم ميخورد. لباسهاي اسارتگاهها زرد بودند، ديوار اسارتگاهها زرد بودند. روزها، زرد بودند... انتظارهايمان نيز زرد بودند...»
پيرزن دانههاي زرد لَپه، درونِ سيني را با تنفر نگاه ميكند و زندگي ابراهيم در اسارت عراقيها در را ذهنش تصور ميكند... اما فوراً به فكرش تلنگري ميزند: «از خيالات زرد بيرون بيا، اسرا برميگردند، پسر تو آزاد شده، فكر ميكردي شهيد شده، هر پنج شنبه به مزار شهيدان ميرفتي، به آن جسد سر تا پا سوخته فكر ميكردي، كه بود؟ و كجايي بود؟ گيلاني، خوزستاني، اصفهاني، شيرازي، آذربايجاني و يا تهراني؟ سمناني و يا هرمزگاني؟ مازندراني و يا بويراحمدي؟...»
مادر هر لحظه در چاهي عميقتر فرو ميرود و ناگهان در تَهِ چاه گُر ميگيرد و نوحهسرايي ميكند:
«شهيد غريب، قربان غريبيات بگردم، مادرت كجا بود؟... پدرت كه بود؟... اما ما براي تو مادري و پدري كرديم... همه دزفوليها برايت گريه كردند، فاتحه خواندند، قربون غريبيات بگردم... قربون مادرت بگردم.. مادرِ شهيدِ سوخته، خاك مزار پسرت را بر سرم ريختم، شايد مادرت هنوز به دنبالت ميگرده، هنوز منتظره برگردي، اسير بوده باشي، آزاد بشي...»
مادر دزفولي ناگهان يخ ميكند... به دريافت دردناكي ميرسد، چه كرده بود؟...
«واي خدايا، دستهام بشكنه، دادم مزارت بيسنگ كردند، مزارت بيسنگ مونده، بدون پرچم ايران مونده، ديوونه شده بودم از شادي، واي خدايا مزار شهيد غريب بدون سنگ مزار مونده، بدون پرچم ايران مونده، خدايا، امروز شهيد غريب چشم براهه، خدايا مادرش كجاست، پدرش كجاست؟ خواهرها و برادرهایش و شايد بچههايش چشم بهراه او هستند، خدايا امروز هيچكس بر سر مزارش نميره، خدايا منو ببخش.»
* * *
مزار شهيدان در دزفول در غروبي سرخ و نارنجي رنگ، در ميانِ پرچمهاي ايران كه به اهتزاز درآمدهاند شاد مينمايد، امروز آزادگان شهر بر سر مزار شهيدان هستند. اما ابراهيم چرا نيامده است؟
مردم درحال عبور از گوري كه ويران شده، و ميپنداشتهاند مزار ابراهيم بوده، توقُف ميكنند... يك سئوال مشترك در ذهن آنها پديد آمده است. آن شهيد سراپا سوخته را بهخاطر ميآورند و بيآنكه سؤال بر زبانها آيد در فكرها تكرار ميشود؛ او كه بود؟
شهيدي با صورت سوخته كه قابل شناسايي نبود.
خنده آزادگان و مردم همراهشان بهتدريج تبديل به گريه ميشود درحاليكه به گور ويران شده آن شهيد سوخته نگاه ميكنند و به انتظار طولاني عزيزانِ آن شهيد فكر ميكنند كه مفقودالاثر اعلام شده بود و عزيزان او شايد در اين روزها، كه اسراي ايراني از اسارتگاههاي عراق آزاد شدهاند، نور اميدي در دلهايشان دميده شد. شايد عزيز مفقودالاثر آنها نيز اسير بوده و در اين روزها ناگهان پيدا شود و اين روزها و هفتهها و ماهها و شايد سالها خواهد گذشت و عزيزانِ شهدايي كه مفقودالاثر ثبتنام شده بودند، در انتظار دردناك ديگري غوطهور خواهند شد، شايد اجساد شهدا از زير خاكهاي بيابانها و سنگرهاي داغان شده با خمپارهها و شليك تانكها، بيرون آورده شوند و به آنها تحويل دهند تا آنها نيز مزاري براي اجساد شهداي خود بسازند و اشك بر سنگ مزاري بريزند و دلشان آرام گيرد.
مردم درحال خارج شدن از مزار شهداي دزفول هستند و ابراهيم، اسير آزاد شده را ميبينند كه همراه خانوادهاش از مقابل آنها ميآيند و يك سنگِ مزار مرمرينِ سفيد بر روي يك چرخ دستي به دنبالشان ميآورند. مردم كمك ميكنند و سنگ مزار را بر روي گور ويران شدهاي كه در گذشته متعلق به ابراهيم بوده ميگذارند. مادر ابراهيم پرچم ايران را بر سر مزار آراسته به اهتزاز درميآورد كه بر سنگ آن اين كلمات حك شده بود: «شهيد گمنام»
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69