بخش اول (فصلهای 1ــ 2 ــ 3 ــ 4 _ 5_ 6)

خرید بک لینک

<بخش اول>

قلم از جوهر قلبم نويسد

بر دل ملّت ايرانم نشيند

تقديم ميشود به:

نادرعلي محرابي يكي از قهرمانان اسارتگاههاي عراق، محسن آتشكار، داوود خراساني و بهرام صادقي خطيبي.

مقدمه

نویسنده که به طور داوطلبانه و به عنوان پرستار به جبهههای جنگ (بیمارستانهای آبادان، دزفول و اهواز) اعزام شده، در روایتی دفاع دلیرانه رزمندگان ایران و خاطرات خود و برادر و افراد فامیل و دوستان را به رشته تحریر درآورده است.

اعظم صادقي خطيبي

ــــــــ 1

خرمشهر، شهری روياي، با رودخانهاي كه شهر را به دو بخش تقسیم ميكند، و ساحل زيبا با درختان نخل پربار، بَلَمهاي رنگارنگ، قايقهاي كوچك، لِنجهاي باربري در باراندازي با لامپهاي رنگي، قدمگاه عاشقان در شبهاي مهتابي بود و نواي موسيقي از هر گوشه و كنار به گوش ميرسد.

خانههاي يك طبقه با درختان و گلهاي گرمسيري، مردم خونگرم و خندان، پاركهاي زيبا، رستورانهایی با غذاهاي دريايي خوشمزه محلي از ماهيهاي گوناگون، و مغازهها پر از اجناس خارجي و زيباترين گردشگاه، جزيره مينو و بيمارستان خرمشهر، محل كار جديد من در مقابل مسجد جامع خرمشهر واقع شده بود، شهري كه من از بيست و يكم شهريور سال پنجاه و نُه تا سي و يكم شهريور همان سال مشاهده كردم.

مراسم ساده ازدواج من، طبق رسمِ انقلابیهای هوادار جمهوري اسلامي در تهران برگزار شد، همسرم از من پرسيد بود:

ــ «در شهر تو، تهران زندگي كنيم يا در شهر من خرمشهر؟»

با شوق فراوان به او گفتم، در خرمشهر، عروس شهرهاي ايران و شايد چنان مقدّر بود كه من و همسرم هستيمان را نثار اعتقاداتمان كنيم، چنانچه براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي از هيچ تلاشي فروگذار نكرده بوديم. اگرچه، انقلاب به خانواده من صدمه زيادي وارد كرده بود.

پدرم يك تانكر داشت و حمل كننده نفت از پالايشگاه بود.

تظاهركنندگان خشمگين در انقلاب، او را در خياباني محاصره ميكنند و در مقابل چشمهایش تانكر را به آتش ميكشند چرا كه به رغم اعتصاب كارگران و كارمندانِ شركت نفت به كارش ادامه ميداد. سرمايه زندگي پدرم در مقابل چشمانش نابود شد، او دچار ناراحتي اعصاب و چندي بعد دچار سكته مغزي شد. پاهايش فلج و زمينگير شد و مشكلات ما بيشتر و بيشتر شد. من با حقوق ماهيانه پرستاري هزينههاي زندگي خانواده را تأمين ميكردم. همسرم، دكتر ايرج به خرمشهر رفت و مطب خود را داير كرد. خانواده او در خرمشهر زندگي ميكردند.

من در بيست و يكم شهريور سال پنجاه و نُه با جهيزيهام و مقدار قابل توجهی زيورآلات طلا كه بهعنوان هداياي عروسي دريافت كرده بودم وارد خرمشهر شدم و در خانه خانواده همسرم اسكان يافتم.

وزارت بهداري در اهواز، حُكم مرا بهعنوان پرستار بيمارستان خرمشهر صادر كرد و من وارد بيمارستان شدم... آمادهباش بود، درباره آن سئوال كردم و شنيدم :

ــ «احتمال ميرود يك درگيري قومي رخ دهد.»

كارم را در اتاق عمل بيمارستان شروع كردم و زندگي من به عنوان يك تازه عروس در روياييترين شهر ايران، خرمشهر، آغاز شد. من و همسرم زيباترين روزها و شبهاي زندگيمان را تجربه ميكرديم. و بعد از پايان كار در بيمارستان و مطب، به گردش در ساحل اروند ميرفتيم...

من در رويايي سير ميكردم كه پايانناپذير مينمود، امّا... در بيست و نُهم شهريور، در بيمارستان بودم كه ناگهان صداي انفجارها را شنيدم وضعيت بيمارستان با ورود اولين مجروحها و كشتهشدهها بههم ريخت. ما در شوكي عجيب بوديم، باور نميكرديم كه كشور عراق درحال خمپارهباران خرمشهر باشد و تصور نميكرديم كه جنگ آغاز شده باشد.

گلولهباران، و خمپارهباران خارج از شهر آغاز شده بود و ادامه داشت و مردم با جراحتهاي عميق و دستها و پاهاي قطع شده به بيمارستان رسانده ميشدند.

كابوس وحشتناكي بود كه اميد داشتيم بهسرعت از آن خلاص شويم. امّا...

خون زیادی در بخشها و اتاق عمل جاري شده بود و پاهايمان بر روي خونهای لخته شده فرو ميرفت.

مردم از خانهها و مغازهها و ادارهها و بانكها به خيابانها ريخته بودند و مانند ديوانهها به اين سو و آن سو ميدويدند و فرياد ميكشيدند و به دنبال عزيزان خود ميگشتند تا در جايي پناه بگيرند، اما در كجا، سراسر شهر در زير خمپارهباران سنگين عراقيها بود. زنها و دخترها و كودكان مورد اصابت تركشهاي خمپارهها قرار ميگرفتند و بر زمين ميافتادند و جان ميدادند.

پدرها و مردهای خانواده، اتومبيلها را به راه انداخته بودند تا افراد خانواده خود را از خرمشهر خارج كنند. آنها به طرف جاده خرمشهر ــ اهواز حرکت میکردند تا دو روز يا حداكثر ده روز ديگر به شهر بازگردند، آنها هرگز تصور نميكردند كه جنگ تمام عياری از سوی عراق عليه ايران آغاز شده باشد.

خانه ما در اثر اصابت خمپارهها ويران شد. خانواده همسرم در خانه نبودند و در جايي امن پناه گرفته بودند، فرصتي دست داد و، براي ديدن خانه ويران شدهمان رفتيم، وسايل زندگي آنها و جهيزيه من كه با پسانداز كار شبانهروزي پرستاري خريده بودم، نابود شدند. خانواده همسرم به اهواز رفتند و چون اهواز هم توسط هواپيماهاي عراقي بمباران میشد، از آنجا نيز فرار كردند و به شوشتر رفتند.

من و همسرم به كار در بيمارستان خرمشهر ادامه داديم. گاهي براي يك استراحت كوتاهمدّت به خانه خالي از سكنه خواهر همسرم ميرفتيم. من و او مقداري پول و زيورآلات طلا را در آنجا پنهان كرده بوديم. برادر همسرم كه بسيجي فعالی بود به گروه مدافعان شهر پيوست و با تعداد اندكی اسلحه و كوكتل مولوتف آماده دفاع از شهر شدند، اگرچه، هنوز باور نميكرديم كه نيروهاي نظامي از مرزها عبور كنند و وارد خوزستان شوند.

من و همسرم در هر رفت و آمد به بيمارستان و خانه، تعدادي از خانههاي سالم با افرادي كه دِل از خانه و زندگيشان نكنده و فرار نكرده بودند، را ميديديم... امّا زمان زیادی نگذشت که جز تلي از خاك و سنگ و آجر و اجساد افراد از آن خانهها باقي نماند به طوری که قسمتي از اندامهاي مُرده آنها قابل مشاهده بود.

بانكها و مغازهها و ادارههای دولتي و بندر بسته شدند. آب و برق شهر قطع شد، بوي تعفّن از شهر بلند شده بود.

براي افرادي كه در شهر مانده بودند، امكانِ به خاك سپردن اجساد مردم نبود، زيرا غالباً در زير آوارها مانده بودند.

من و همسرم و ساير همكارهای بيمارستان به درمان و جراحيهاي كوچك و بزرگ مجروحان که لحظه لحظه بر تعدادشان افزوده میشد ادامه میدادیم تعداد کشتهشدهها زیاد میشد.

در بيمارستان سرگرم كار طاقتفرسا بوديم كه شنيديم عراقيها وارد مرزهاي ايران شدند. در وحشت عظيمي فرو رفتيم، ما نميتوانستيم مجروحان را در بيمارستان بگذاريم و فرار كنيم. ما پرستارها و پزشكان و ديگر كاركنان بيمارستان خود را به خدا سپرديم تا چه پيش آيد. زنان ميترسيدند و مردهای حاضر در بيمارستان با يكديگر عهد بستند كه هرگز نگذارند دستِ عراقيها به بخشهاي بيمارستان و به پرستارها برسد.

خرمشهر، عروس شهرهاي ايران، مورد تجاوز نيروهاي ددمنش نظامي عراق قرار گرفت. نظاميها سوار بر تانكها و جيپهاي حامل تيربارها و تعداد زيادی افراد عراقي كه لباس شخصي پوشيده بودند وارد خرمشهر شدند.

بزرگمردان كوچك، بسيجيهاي خرمشهر، نوجواناني دوازده تا شانزده ساله، نيز جوانها و مردها و پيرمردهای وطنپرست، جنگِ چريكي را خيابان به خيابان، محله به محله، و كوچه به كوچه و خانه به خانه با نظاميهای متجاوز عراقي آغاز كردند. تعداد کمی از دخترهای جوان و نيرومند هم در سنگر مساجد با اسلحه و كوكتل مولوتُف به دفاع از شهر پرداختند.

تانكهاي ارتشي وارد خيابانهاي خرمشهر شدند.

بسيجيها و تعداد اندكی پاسدار از سنگرهاي خالي به مصاف با تانكها برميخاستند، و تا آخرين كوكتل مولوتف و آخرين گلوله و آخرين نفس میجنگید اما تانكها به آن سنگرهاي ضعيف غالب ميشدند، پس ظفرمندانه به طرف سنگرها رانده ميشدند. نوجوانان و پيرمردهایی كه زخمي شده و قادر به فرار نبودند... با چشمهای پر از نفرت شاهد نزديك شدن تانكها به خودشان بودند... جانهاي خسته، گرسنه و تشنه در زير چرخهایي سنگين تانكها لِه ميشدند...

حسين فهميده، فقط يك تن نبود، چه بسیار حسينها، در سنگرهاي خاكي... و يا هنگام پرتاب كوكتل مولوتف به طرف تانكها، در زير چرخهاي سنگين تانكهاي عراقي، به خاك و خون غلتيدند.

هليكوپترهاي عراقي در آسمان خرمشهر ظاهر شدند و آسمان شهر را در تسلط گرفتند، عراقيها با تيربارها، مردم خرمشهر، حتي زنها و دخترها و كودكان را نشانهگيري ميكردند و با شليك مداوم، آنها را سوراخ سوراخ ميكردند.

با تيربارها به اتومبيلهاي حامل مردم كه درحال فرار بودند شليك ميكردند و اتومبيلها آتش ميگرفتند و زنان و كودكان در شعلههاي آتش ضجه ميزدند و فريادرسي نبود.

شاهد اين مناظر بودم... من و همسرم در اتومبيل به طرف بيمارستان ميرفتيم... هليكوپترها بالاي سرمان بود و شليك ميكردند و شايد خدا نخواست كه پزشك و پرستار بيمارستان خرمشهر كشته شوند.

افرادي كه هنوز در خانههايشان پناه گرفته بودند. بيدفاع بودند عراقيها پس از نابود كردن مدافعان شهر، وارد خانهها ميشدند، مردها را ميكشتند و يا به اسارت ميبردند و بعد كثيفترين منِش خود را به منصه ظهور ميرساندند، آنها به زنها و دخترهایی كه فقط جيغ ميكشيدند، تجاوز ميكردند و بعد آنها را ميكُشتند و يا به اسارت ميبردند. عراقيها محله به محله، به تصرف شهر پرداختند، مردمي كه تا آخرين لحظات به دفاع از خرمشهر و خانههاي خود پرداخته بودند، اگر كشته نميشدند و به اسارت بُرده نميشدند، پياده و يا سواره... به طرف جاده خرمشهر ــ اهواز فرار ميكردند.

هليكوپترهاي عراقي با تيربارها به آنها و اتومبيلها شليك ميكردند. نظاميها در اطراف جاده تعداد زيادی از آنها، از جمله يك مينيبوس با تعداد زيادی از مردم را به اسارت گرفتند. خانه خواهر همسرم بر اثر اصابت چند خمپاره داغان شد، پول و زيورآلات ما توسط عراقيها غارت شد و يا در زير آوار ماند.

من و همسرم و برادر او تا هفتم مهرماه در خرمشهر مانديم. شهر كاملاً ويران شده بود. نيروهاي مدافع شهر شهيد شده بودند. برادر همسرم دچار ناراحتي رواني شد. گروه كوچكي به دار خوين منتقل ميشدند، ما ميخواستيم مجروحان جنگي را با زحمت زياد، و با امكانات بسيار كم به دار خوين منتقل كنيم كه عراقيها را مقابل بيمارستان ديديم. امّا اوّلين عراقي با اندامي بلند و تنومند كه وارد بيمارستان شد، با شليك اسلحهاي، سر خود را از دست داد من شاهد راه رفتن او حدود ده قدم، بدون سر بودم و بعد بر زمين سقوط كرد.

آخرين مدافعان شهر در سنگر بيمارستان، يعني آخرين سنگر خرمشهر در دفاع از بيمارستان چنان عمل كردند كه پاي هيچ متجاوزي به بخشهاي بيمارستان نرسيد و ما در يك جنگ و گريز سرنوشتساز توانستيم كليه مجروحان جنگي را از بيمارستان به بيمارستان صحرايي دار خوين كه فراهم شده بود، منتقل كنيم. تعداد زيادی پزشك و پرستار از تهران آمده بودند و آنها را تحويل گرفتند. ما كاركنان بيمارستان خرمشهر، ديگر تا چند روز قادر به كار نبوديم. من و همسرم فرسوده شده بوديم.

عراقيها دامنه تجاوز را به آبادان كشيدند، خمپارهباران شهر و بمباران پالايشگاه آغاز شد. مردم آبادان نيز ناچار از فرار شدند... عراقيها آبادان را دور زدند اما نتوانستند به داخل آن نفوذ كنند. نيروهاي ارتش، پاسداران، بسيجيها، دفاع از خوزستان و حملات سنگين عليه متجاوزان را آغاز كردند و آبادان را از محاصره درآوردند.

محل مأموريت من و همسرم براي امدادرساني به مجروحين جنگي، دزفول تعيين شد، دكتر در بيمارستان افشار و من در بيمارستان يا زهرا شروع به كار كرديم... موشكبارانهاي دزفول توسط عراق آغاز شد... تا آتشبس و پايان جنگ. ما همچنان در دزفول مانديم اگرچه داراي دو و بعد سه فرزند شديم...

فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...

ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 3:54

صفحه بندی