رویا و فرید از سیاست بریده بودند، اما اخبار را با دقّت دنبال میکردند. فرید بارها مورد بازجویی در اوین و در شورای عالی انقلاب فرهنگی قرار گرفته بود و بالاخره گفته شد:
ـ شما را به سبب رتبهتان در کنکور و... پذیرش میکنیم.
او پس از ثبتنام در دانشکده پزشکی اقدام به ازدواج با رویا کرد. هزینههای زندگی دانشجویی توسط فرید و رویا تأمین میشد. یکی از کارهایی که فرید در خانه و پشتبام خانه انجام میداد گرفتن عکسهای زیبا از رویا بود که رویایی بودن او را نشان میداد. او همچنین در انجام کارهای خانه مجدّانه میکوشید وقتی رویا در بیمارستان عصر کار و یا شبکار بود. خوشبختی زوج بر همگان معلوم بود. مردهای خانواده در آن مقطع در جنگ بودند و عراق بمبارانها و موشکباران تهران را ادامه میداد. دکتر فرید برای بار سوم به جبهه در جزایر مجنون اعزام شد.
جنگ و زندگی کوپنی ادامه مییافت و زوجی که در محضر و بدون هیچ مراسمی به عقد یکدیگر درآمده بودند با قناعتپیشگی زندگی میکردند. فرید علاوهبر کار و کشیکهای شبانهروزی در بیمارستانهای دانشگاه، در درمانگاهی کار میکرد تا هزینه زندگیشان را تأمین کند. دوسالواندی از ازدواج آنها گذشته بود که رویا باردار شد و برای اوّلین بار طعم عشق مطلق را چشید. رویا هنگام زایمان در انتظار دختر یا پسرش بود و فرید نگران آینده بچهای بود که در جهنم جنگ و بمبارانها... به دنیا خواهد آمد. رویا چنان در رویای بچهدار شدن بود که در صلح کامل با کائنات درونش و کائنات بیانتها بود.
شیرینترین رویای زندگی هر روز بزرگتر میشد. رویا دچار لذتی ناب شده بود که برای اولین بار به او ارزانی شده بود. اگرچه بر اثر خوردن زیاد، وزنش سنگینتر میشد، اما سبکبال مینمود. خلاقیت زن بر روی زمین برای رویا صورت واقعیت گرفته بود. تمام حواس او متوجه حضور جنینی در وجودش بود.
او پرستاری مهربانتر در بخش سرطان کودکان در بیمارستان مفید شده بود. اما رویا زن بارداری در مقطع پنج یا ششماهگی بود. او هر چند روز یکبار مجبور میشد کودکی را محکم بر روی برانکارد ثابت نگه دارد که پزشک با فرو کردن سوزن قطوری در ستون فقرات کودکی بتواند آب نخاع بگیرد. این عمل دردناک برای تشخیص بیماریهای مربوط به سلسله اعصاب و مغز بود.
کودک، خردسال و بزرگسال، درد میکشیدند و ضجه میزدند و یا لگدپرانی میکردند که گاهی ضربهها به شکم رویا برخورد میکردند. همینطور شیمیدرمانی و تزریق خون در برابر چشمهای مادران که گاهی جیغ میکشیدند، اعصاب خردکُن بود. رویا معمولاً با بدحالی وارد خانه میشد و با بیحالی غذا میخورد. فرید باملاحظه بود و قبل از ورود همسرش به خانه کلیه کارهای خانه را انجام میداد و صبحانه و یا غذا را فراهم میکرد و در عصرها به پیادهروی و گردش با رویا میپرداخت او بارها به رویا گفته بود:
ـ من در سراسر دوران تحصیل و در مسابقات علمی شاگرد اوّل بودهام، قول میدهم در همسرداری هم شاگرد اوّل باشم.
***
معجزه با دردهای وحشتناک و توصیفناپذیر رخ داد. دختری با سر بزرگ ـ مانند پدرش ـ و گریهکنان دربرابرش قرار گرفت. شباهت او به پدرش و مادربزرگ پدری، عجیب بود. نوزادی نسبتاً چاق که با قدرت تمام فریاد میکشید و به رویا نگاه میکرد. با چشمهایی سیاه و برّاق. پرستار به علت این فریادهای ارادهمند اشاره کرد:
ـ گرسنهاش است و باید فوراً به او شیر بدهی.
چشمهای رویا حرکات پرستار را دنبال میکرد که درحال شستشوی دخترش بود. خوشحالی عظیم او بر درد غلبه میکرد. وقتی دخترش را بردند، سرش را زیر پتو برد و اشکهایش از شادی عجیب و باورنکردنی جاری شد. بعدها به ادراک آن شادی پی برد، او دچار شعف شده بود! و همراه با گریهها از شادی میخندید و جریان شادی بیپایان را در قلب و سراسر وجودش احساس میکرد. مردم به این حالت میگویند؛ «از شادی و شعف دلش غش میرفت.»
عصر نوزاد دختری زیبا با چشمانی نسبتاً خشمگین را به اتاق رویا آوردند. شیر مادر هنوز آماده نشده بود. اما نوزاد فوراً با دو دستش سینه را گرفت و سعی کرد شیر از آن دربیاورد. اما از خوردن شیر ناکام ماند. رویا سعی کرد چند قطره را در دهان دخترش بچکاند که بچهها را در برابر بیماریها واکسینه میکند. او سه روز این کار را انجام داد و گریههای پایانناپذیر نازنین دخترش ادامه مییافت. گرسنگی نوزاد بالاخره با شیر خشک رفع شد. اما رویا مصمم بود که آن زیباترین رابطه بین مادر و نوزاد را پدید آورد و بالاخره موفق شد به نوزاد عزیزش شیر مادر بنوشاند. نوزاد انگار که به حق خود رسیده باشد حریص و با ولع شبانهروز به نوشیدن شیر مادر پرداخت. نوزاد هر چه بیشتر بزرگتر میشد، صفات خودمحوری و ارادهمندیاش به اثبات میرسید، که نیمی از مادر و نیمی از پدرش به ارث برده بود. پدر و مادر و خواهرهای رویا میخندیدند و میگفتند:
ـ کسی در دنیا حریف شما دو تا نمیشد، حالا نفر سوم، سونیا حریف هر دوی شما خواهد شد، خواهید دید که چگونه روی هر دوی شما را کم میکند.
سونیا یعنی خردمند و صفت چهارم او در کودکی نمایان شد، فرماندهیِ سازشناپذیر بود و صفت پنجم علاقهمندی و مهربانی نسبت به دو خانواده پدری و مادری و نسبت به دوستان و آشنایان، او از تنها ماندن متنفر بود.
***
دکتر فرید با قاطعیت از رویا خواست که پس از پایان مرخصی زایمان، یکسال مرخصی بدون حقوق تقاضا کند. دفتر پرستاری بیمارستان مفید با آن موافقت کرد و رویا پرستاری از سونیا را با عشق و علاقه وافر بهعهده گرفت. رویا همچنین مطالعه و نوشتن را پی گرفت. او متحول شده بود، پس بیشتر مطالعه میکرد و بیشتر مینوشت. او مجموعه آثار «هرمان هسه» را میخواند و بر آرامش و اعتقاد خود میافزود. یکی از کتابهای جذاب و با اهمیت برای رویا، «ناپلئون» از نویسندهای به نام «تارله» بود.
این کتاب مستند حول محور شخصیت «ژنرال ژُوکف» نوشته شده بود. او قهرمان ملی شوروی سابق بود که با تاکتیکها و استراتژی نهایی، نظامیان آلمان نازی را شکست داد و قفل جنگ جهانی دوم را با کلید فداکاریهای ملت و نظامیان شوروی باز کرد. مستندنویسی در قالب رمان تاریخی در ذهنیت رویا جا افتاد و به این درک رسید که جهان تشنه اطلاعات است و به این نتیجه رسید که در حوزه ادبیات داستانی مستند بنویسد، داستانهای کوتاه او مستند بودند.
سونیا سه ساله شد، و همبازی پیدا میکرد. در اختیاریه ساکن شده بودند و در مجتمع چند کودک دختر و پسر بودند که سونیا را سرگرم میکردند.
رویا با جدیت نوشتن داستانهای کوتاه و گزارشهای جذاب از جنگ و نقدی بر کتاب خیلی خوب «آه استانبول» از «رضا فرخ فال» و... را آغاز کرد و به مجلات هنری و فرهنگی ارسال میکرد. دوران وزارت آقای خاتمی در فرهنگ و ارشاد اسلامی بود. دستها و قلمها برای نوشتن در سطوح بالاتر باب شده بود.
نقدی بر «بارانهای عیش ما» از کتاب «آه استانبول» در مجله گردون به چاپ رسید، چنان مورد توجه روشنفکران جوان قرار گرفت که به کتابفروشها مراجعه میکردند و «کتاب آه استانبول» نایاب شد.
یک موفقیت دیگر پس از چاپ شدن مطالب بزرگداشت مرحوم حیدر رقابی، رویا را خیلی خوشحال کرد و او را ترغیب کرد که بهترین داستانهای کوتاهش را صحافی کرده و نزد رضا براهنی در نشر آبی ببرد و او نظرش را برای چاپ بدهد:
ـ خانم شما آدم با تجربهای هستید، باید بهتر از اینها بنویسید، با چاپ این کتاب که خیلی از کتابهای داستانی دیگر بهتر است، شما به عنوان یک نویسندهی متوسط معرفی میشوید و این در شأن نویسندهای با تجربههای جنگ و... نیست. صبر کنید، من انتظار آثار شاهکاری از شما دارم.»
آقای حسن افشار نیز همین نظر را داد. زلزله رودبار رخ داد و جمعیتی از زلزلهزدگان به تهران اعزام و در مدرسهی صادق اسکان یافتند. رویا به رسیدگی به آنها پرداخت. از اهالی نیمی از اختیاریه درخواست کمکهای مالی، و اجناس ضروری و میوه میکرد. و موفق میشد. او هر چند روز یکبار با سونیا به مدرسه صادق میرفت و با کودکان به منزل میآمدند تا آنها کارتونهای زیبا ـ برنده شده در اسکار ـ را ببینند. بازگشایی مدارس پس از چندماه فرا رسید. از زلزلهزدگان درخواست شد به رودبار بازگردند. آنها با آه و ناله و گریه به رویا میگفتند؛ به کجا برویم و کجا زندگی کنیم؟ رویا تحتتأثیر قرار گرفت و خلاصه گزارشی تحتعنوان «بازگشت زلزلهزدگان به کجا؟» را نوشت.
او در سطور بارها به «اهل زلزله» تحتتأثیر کتاب تحسینبرانگیز از منیرو روانیپور «اهل غرق» اشاره کرد و آنرا به مجله «دنیای سخن» فرستاد. تماس تلفنی برقرار شد:
ـ خانم خطیبی خواهش میکنیم، فردا عصر برای ویرایش مطلب زلزله به دفتر آقای سیروس علینژاد بیایید.
جناب سیروس علینژاد هنگام ورود رویا به دفتر با دقّت او را نگاه میکرد و مثل همیشه اخمو مینمود. پرسید:
ـ خانم خطیبی شما چهکاره هستید؟
ـ من نرس هستم.
ـ دیگر نیستید، شما به قول فروغ پوریاوری خبرنگار زاده شدهاید و به قول خانم میلانی؛ انگار چهل سال خبرنگار بودهایدu200d! ویرایش را آغاز کنیم؟ «بازگشت زلزلهزدگان به کجا» به چاپ رسید و بلافاصله مصاحبه با «مهندس خرّم» آهنگساز معروف و بعد از آن مصاحبه با « ........ » تصویرگر کتابهای کودکان، به چاپ رسیدند. به چاپ رسیدن سرگذشت واقعی رزمندهای به نام ابراهیم تحت عنوان «پسرم ابراهیم» در سه مجله سروش، دنیای سخن و آزادگان قابلیت داستاننویسی رویا را به اثبات رساند.
***
رویا کار روزنامهنگاری را با پرستاری از دخترش توأم کرده بود و مشکل بود. پدر سونیا را شبی درآغوش گرفت و گفت:
ـ دخترم را از فردا صبح به مهدکودک بیمارستان میبرم.
حکم اخراج رویا از حرفهی پرستاری به دستش رسید و تاریخ دادگاه اداری نیز نوشته شده بود. او در دادگاه حاضر شد و تقاضا کرد که در بیمارستان طالقانی کار کند. رویا حرفه پرستاری را به حرفه روزنامهنگاری ترجیح میداد؛ زیرا به این حرفه عادت کرده بود و مطبوعات برایش ناشناخته بود.
او مدت دو هفته در بخش کودکان کار کرد و رئیس پرستاری برنامه کاری او را برای ماه آینده نوشت و رویا از دیدن آن وحشتزده شد؛ زیرا هر سه شب در میان باید در شیفت شب کار میکرد. اعتراض کرد. خانم علیزاده مسئول بسیار سختگیر دفتر پرستاری در دانشگاه شهید بهشتی در منازعهای طولانی بر سر شیفتهای شب، رویا را از سرلجبازی از دفتر راند و آخرین جمله او این بود:
ـ شما را به بیمارستان زنان و زایمان در میدان شوش منتقل میکنم.
رویا یک هفته بعد پاکتی رسمی از دفتر پرستاری دریافت کرد، در آن حکم انتقال و نامه رسمی دیگری اخراج او را از حرفه پرستاری اعلام میکرد!
رویا گریان به دفتر نمایندگی رهبری در دانشگاه شهید بهشتی رفت و از یک روحانی کمک خواست که حکم انتقال و اخراج باطل شود. روحانی آهی کشید و گفت:
ـ خانم زور ما به خانمهای دفتر پرستاری نمیرسد!
***
رویا گریان به خانه آمد و سونیا در همدردی با مادر برای بیکار شدن گریست. اما فرید وقتی ساعت چهار عصر به خانه آمد از شنیدن اخراج رویا، برای بار سوم بسیار خوشحال شد و گفت:
ـ باید جشن بگیریم نه آنکه گریه کنیم، ده سال پرستار بودهای کافی است. از فردا کارِ نویسندگیات را جدّیتر کن، تو چرا در مطبوعات کار نمیکنی؟
***
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...
ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47