دانشجوی پزشکی چنان رویا را نگاه میکرد که رویا نیز مجذوب آن نگاه تیز شد. رویا تشخیص داد که یک تیزهوش... یا نابغه است و شباهت او به «لنین» و نگاه او ستایشگرانه همچنان به چشمهای رویا خیره مانده بود. رویا احساس کرد که دانشجوی پزشکی مسحور زیبایی چهره و اندامش شده است.
او نفس عمیقی کشید و سرش را با غرور بالاتر گرفت و مثل سوفیا لورن در فیلم «السید» با نگاه مستقیم به چشمهای دانشجوی پزشکی بر سرعت خود افزود. او کنار در ایستاد تا رویا رد بشود... اما رویا احساس کرد که نگاه نافذ و دقیق و ستایشآمیز دانشجوی پزشکی در او امتداد یافته و حدس زد هرگز آن را از خاطر نبرد... رویا تشخیص داده بود. او در کشف نوابغ خبره بود. چرا، نمیداند... اما زندگی به سرعت به او نشان داد که درست تشخیص داده بود. چند روز دیگر رویا بار دیگر از رختکن پرستارها خارج شد و ناگهان تختی با بیماری سوخته را در راهروی بخش اورژانس دید و فوراً آن دانشجوی پزشکی را دید که درحال «کتدان» بیمار بود. ــ پیدا کردن رگ پا برای سرم ــ رویا در کناری ایستاد تا دانشجوی پزشکی و کارش را با دقت نگاه کند. رویا از بهیار آهسته پرسید:
ـ او کی است؟
ـ دکتر فرید، دانشجوی پزشکی، او نابغه است. ما «تایم» گرفتهایم، او در دو دقیقه، مریض را «کتدان میکند.»
رویا برای دو دقیقه در کنار بهیار ماند و به دستهای نسبتاً کوچک دکتر خیره شد که با مهارت درحال فرو کردن «آنژیوکت» در رگی در ساق پا بود که او با جراحی آنرا یافته بود و سپس چند بخیه ظریف زد. رویا گاهی به آن دانشجوی پزشکی نابغه در بخش اورژانس فکر کرد و سپس فراموشش کرد. رویا هرگز برای دیدن او به اورژانس نرفت. خانم عمانی او را به اورژانس به عنوان مسئول منتقل کرد... خانم عمانی شاید برای سومین بار گفته بود:
ـ من مطمئن هستم تنها فردی که میتواند در دنیا روی این پسره را کم کند شما هستی. نابغه، اما بسیار بیادب است، به پرستارها توهین میکند و بدون اجازة آنها اعمال جراحی یا آناتومی ـ کالبدشکافی ـ میکند.
***
رویا در ساعت دو بعدازظهر فردا، روسری سورمهای پرستاری را در پشت سرش گره زد و به طرف اورژانس رفت. سرش را بالا گرفت و درِ دفتر پرستاری را باز کرد و فوراً دانشجوی پزشکی را دید که بر روی مبل راحتی، پشت به پنجره، و در سمت راست پروندههای پزشکی نشسته بود، رویا گفت: «سلام.» دانشجوی پزشکی برخلاف انتظارش از روی مبل راحتی بلند نشد و حتی تکانی به خودش نداد. صورتش پر از خنده شد درحالیکه با دقت به رویا نگاه میکرد گفت:
ـ سلام خانم خطیبی، شنیدهام شما را به اورژانس منتقل کردند تا روی مرا کم کنید.
رویا شوکه شد... اما توانست بر خودش مسلط شود و مستقیم بهطرف پروندة بیمارها رفت و بر روی صندلی طوری نشست که پشتش کمی به دانشجوی پزشکی، و چهرهاش کاملاً روبروی پروندهها باشد. پروندهای برداشت و صدای دانشجوی پزشکی:
ـ خانم خطیبی شما چند سال دارید؟
رویا تعجب کرد و با خودش گفت: «چه پسر گستاخی! خانم عمانی راست گفته بود.»
ـ خانم خطیبی پرسیدم چند سال دارید؟
رویا صورتش را به طرف او چرخاند، اخم کرد و محکم گفت: «بیستوهشت سال.» و فوراً صورتش را چرخاند و به مطالعه پرونده پرداخت... دانشجوی پزشکی گفت:
ـ اصلاً به شما نمیآید بیستوهشت ساله باشید، سن شما خیلی کمتر نشان میدهد.
رویا پاسخی نداد، و احساس کرد که او خیره خیره نگاهش میکند. رویا ناراحت بود... عصبی شده بود. دانشجوی پزشکی در نظرش وقیح و بیادب و... او با خنده گفت:
ـ کار اورژانس سوختگی خیلی خیلی سخته، آیا تا به حال در اورژانس سوختگی کار کردهاید؟
ـ نه خیر.
ـ شما چرا عصبی هستید؟
ـ من عصبی نیستم. دارم پرونده بیماران را میخوانم تا با آنها آشنا شوم.
ـ شنیدم شما اکثریتی هستید، حیف از شما نیست که تودهای شوید؟
رویا پاسخی نداد. دانشجوی پزشکی همچنان او را نگاه میکرد، آیا خسته نمیشد؟ اما رویا کلافه شده بود. هیچ پزشک یا دانشجوی پزشکی در طول چهار سال حرفه پرستاری با او چنین بیادبانه و گستاخانه در بخش و بیمارستان رفتار و گفتار نکرده بود. فکر کرد، «کاش قبول نمیکردم به اورژانس منتقل شوم. چه آدمی پرو و وقیحی است.»
حدود دو ساعت از ورود رویا به بخش گذشته بود که ناگهان اعلام شد دو آمبولانس از ایلام رسید و هفت بیمار سوخته، به اورژانس آورده میشوند. انفجار گاز موجب سوختگی شدید افراد یک خانواده شده بود.
دانشجوی پزشکی با وقاحت تمام به رویا گفت:
ـ شما سرجایتان بنشینید، کارها را بلد نیستید، پرونده هفت نفر را تنظیم کنید. من کارهایشان را میکنم.
رویا صندلی چرخان را به طرف اتاق سوختگی، با چند تخت، برگرداند و مشاهده کرد. دانشجوی پزشکی فوراً روپوش سبز بلند استریل پوشید، ماسک سفید زد و دستکش استریل در دستانش کرد. بیماران سوخته را با سرعت روی تختها نشاند. آنها را کاملاً عریان کرد... موهای بلند و وز کردهی زنها را با باند روی سرشان جمع کرد و بست. دو دانشجوی پزشکی دیگر از صرف چای در رستوران بیمارستان بازگشتند. آنها به دستورات دکتر فرید عمل میکردند و او تیغ جراحی به دست گرفته و بر سینه سوختة، مردها و زنها، تیغ میکشید ـ دراماتومی ـ و بعد آنها را روی تخت خواباند و فوراً برای آنها رگ پیدا کرد، و یا تعدادی را «کتدان» کرد، سپس محل سوختگیهای شدید را با بتادین شست، و پانسمان با پماد سفید را با سرعت انجام داد. رویا همچنان نگاه میکرد. دکتر فرید به تنهایی توانسته بود کارهای ضروری سوختگان را در عرض یک ساعت انجام دهد. در مقابل چشمان خود اعجوبهای دیده بود که خندهکنان و درحالیکه با سوختگان شوخی میکرد کارهای آنها را به نحو عالی انجام داده بود.
رویا حیرتزده فقط نگاهش میکرد. چگونه میتوانست روی او را کم کند؟ با رفتاری خوب کارهای ضروری هفت بیمار دچار سوختگی شدید را انجام داده بود؟ درحالیکه رویا فقط پروندة آن بیمارها را تشکیل داد. دکتر فرید خندهکنان آمد و به رویا گفت:
ـ خسته نباشید کارها انجام شد. سرمها وصل شدند. تزریق «پتیدین» لازم است، درد دارند، نسخه را مینویسم.
رویا به سرعت به این دریافت رسید که مدیریت کامل اورژانس به دست او است و نه به دست خودش که مسئول بخش اورژانس است. او را تحسین میکرد اما همچنان در سکوت پروندهها را میخواند. بیماری لگن خواسته بود. دکتر فوراً برای او برده بود. آیا نمیتوانست صبر کند تا دو دختر دورهدیده در وزارت بهداری که امدادگر زمان جنگ محسوب میشدند و یا پسری که بهعنوان امدادگر در بخش اورژانس کار میکرد به بیمار لگن بدهند! رویا به این دریافت رسید که دکتر عاشق کارش و بیماران است. رویا حتی وارد اتاق پانسمان بیماران سوختة ایلامی نشده بود.
دکتر فرید در وقت شام به رویا گفت:
ـ شما اول بروید.
رویا رفت و بازگشت و متوجه شد که بیماران به بخش «یک آ» بخش سوختگی حادّ منتقل شدهاند. خیالش راحتتر شد و روی صندلی در پشت میزش نشست. دکتر فرید و دو دانشجوی پزشکی و سه امدادگر هم بر روی صندلیها نشسته بودند. پرسید:
ـ شماها برای شام نمیروید؟
دکتر فرید پاسخ داد:
ـ ما نمیتوانیم غذای آشغال بیمارستان را بخوریم. خودمان به نوبت چیزی میآوریم و یا میخریم و میخوریم، مثلاًًٌ یک ساعت دیگر شکوری میرود و برای ما ساندویچ میخرد. وقتی شما به ناهارخوری رفتید کشوی شما را باز کردم و آن کتاب مزخرف را دیدم، «کُمینترن هند»، شما چرا این مزخرفها را میخوانید؟ حزب توده دستور داده؟ حیف از شما نیست که اکثریتی باشید. والله خجالت دارد آدم با این رژیم موافق باشد، تودهایها شماها را سادهلوح گیر آوردهاند و روی شماها کار میکنند و شماها تودهای میشوید.
رویا پرسید:
ـ ببخشید شما از طرف چه سازمانی و یا از چه موضعی صحبت میکنید؟
دکتر فرید درحالیکه جدی مینمود فوراً گفت:
ـ من از سازمان و موضع «ف ـ الف» صحبت میکنم.
رویا به فکر فرو رفت وسپس پرسید:
ـ کدام سازمان و موضع، ف ـ الف؟
ـ بله، موضع خودم.
شلیک خندهی همکارها باعث شد که رویا احساس کند خیط شده است، دکتر فرید باوقاحت گفت:
ـ خانم خطیبی چقدر سرخ شدید، حتی گوشهایتان سرخ شده.
رویا از روی صندلیاش برخاست و از دفتر خارج شد و به اتاق مقابل، محل استراحت پرستارها رفت. روی یک صندلی پشت به در نشست. چنان عصبی بود که دندانهایش کلید شده بودند. صدای ضربههایی به در شنید، محکم گفت: «بفرمایید.»
ورود آن دانشجوی پزشکی وقیح را احساس کرد. همچنان پشت به در ماند. او گفت:
ـ خانم خطیبی، من آمدم عذرخواهی کنم. خواهش میکنم مرا ببخشید. خواهش میکنم بروید و شام بخورید. ممکن است سوختگیهای دیگری بیاورند. چشم... من دوباره معذرت میخواهم، جداً معذرت میخواهم.
رویا به دفتر پرستاری رفت و پسرها را ندید، از امدادگرهای دختر سراغ آنها را گرفت و آنها خندیدند و به اتاق آخری بخش اشاره کردند که محل انبار تجهیزات پزشکی بود.
رویا به طرف آن اتاق رفت و در را آهسته باز کرد. باور نمیکرد آنچه میدید؛ سه دانشجوی پزشکی و امدادگر، شکوری، درحال نوشاندن الکل سفید به یک گربه بودند و میخندیدند و... رویا بلافاصله به دفتر پرستاری برگشت و به دخترها توضیح داد که آنها چه میکردند، یکی از آنها گفت:
ـ کلر هر شب آنها است، گربه را مست میکنند تا حرکات عجیب و غریب آن را تماشا کنند و بخندند، بیچاره معتاد شده، هر شب میآید، الکلی شده است.
ـ خانمها فعلاً کاری نیست، من از ساعت یازده تا دو صبح میخوابم، و بقیه دو تا شش صبح، به آنها نگویید که من اعمالشان را دیدم، پرروتر میشوند.
رویا در ساعت دو صبح بیدار شد، صورتش را شست و روسریاش را در مقابل آینه تنظیم کرد و آنرا پشت سرش گره زد. در آینه دید، چه زیبا است! مدتها بود دچار این احساس نشده بود. چرا چنان احساسی به او دست داده بود؟ او بار دیگر مثل سوفیا لورن در فیلم «السید» سرش را بالا گرفت و به طرف دفتر پرستاری رفت و در را باز کرد و ناگهان فقط دکتر فرید را دید که بر روی مبل راحتی پشت به پنجره نشسته بود. او با ورود رویا ناگهان در جایش تکان خورد و ایستاد و خیره به رویا نگاه کرد و گفت:
ـ خانم خطیبی شما خیلی زیبا هستید، اهل کجا هستید؟
رویا به طرف صندلی پشت میز تحریر رفت و نشست و گفت:
ـ تبریز.
دکتر با شنیدن «تبریز» بار دیگر تکان خورد و فوراً گفت:
ـ معلوم است دیگر.... دخترهای تبریزی زیبا هستند، من هم ارومیهای هستم.
ـ شما چرا برای استراحت نرفتید؟
ـ خانم خطیبی گفتید بیستوهشت سال دارید، اما اصلاً به شما نمیآید.
ـ شما برای استراحت بروید.
ـ چشم. اگر مورد اورژانس پیش آمد بگویید من را بیدار کنند.
رویا چرا از دکتر فرید نپرسیده بود که او چند ساله است؟ برایش اهمیتی نداشت، از وقاحت و رُک صحبتکردن او عصبی شده بود.
***
بخش اورژانس سوانح سوختگی مطهری از بیمارستان جدا شد و به ساختمانی در سرخیابان بهرامی، بالاتر از سر ظفر در خیابان ولیعصر منتقل شد. پرسنل تعویض نشدند. رویا فقط به عنوان مسئول بخش پروندههای بیماران را تنظیم میکرد و گزارش میداد. اما دکتر فرید همچنان با احترام با او رفتار میکرد و بحثهای سیاسی ادامه مییافتند:
ـ «حیف از شما نیست که هوادار حزب و سازمان باشید. میبینم که درحال مطالعه «بینالملل» هستید، فقط سرسپردگان شوروی این کتابها را میخوانند.»
بحث سیاسی پس از انجام کارهای بیماران از ساعت یازده شب، در میان پرستارها و امدادگرها و دوستهای هم دانشکدهای او آغاز میشد. او یک تحلیلگر سیاسی و دارای اطلاعات وسیع در مارکسیسم لنینیسم بود. او کتاب سرمایه مارکس و منتخب آثار لنین را در پیشگام دانشکده تدریس میکرده و از اولین دانشجویانی بود که در انقلاب فرهنگی اخراج شد و دیگر به بیمارستان نیامد.
دکتر فرید با آگاهی از همکاری رویا با انجمن اسلامی بیمارستان، از او خواست نامهای از انجمن جهت تأیید او بگیرد تا درخواست مصرّانه او برای پذیرش در دانشکده پزشکی مؤثر باشد.
انجمن مخالفت کرد و رویا که برای تحویل نامه به او در مقابل سینما عصر جدید قرار ملاقات گذاشته بود، به او تلفن کرد. او برای قرار ملاقات دیگری اصرار ورزید و رویا پذیرفت. رابطه آنها در پیادهرویهای طولانی در مقطع بیرون ماندن او از دانشکده، صمیمانهترشد. این پیادهرویها معمولاً از بیمارستان سوانحسوختگی مطهری آغاز میشد تا به تجریش میرسید و در خیابانهای نیاوران و فرمانیه ادامه مییافت و به سیدخندان میرسید و بحث و جدلهای سیاسی به مباحث فلسفی، فرهنگی و شعر تبدیل میشد. رویا در طول یک سال پیادهرویها، بستنی و ناهار و ساندویچ میخورد و دکتر فرید هر روز دسته بزرگی از گلهای فصل را برای او میآورد و به گفته خودش در سال شصتودو، بیست هزار تومان برای رویا خرج کرد.
او همچنین نوارهای موسیقی باارزش از باکو، اپرای کوراوغلی، آرشین مالآلان، لیلی و مجنون، ترانههای بلبل، شوکت، زینب، ربابه، ایوانف و رشید بهبودف برای رویا میخرید و چون دارای صدای بسیار خوش بود، آن ترانهها را در پیادهرویهای طولانی برایش میخواند. دکتر فرید چنان حافظه و هوشی داشت که اپرای کوراوغلی را از ابتدا تا انتها با تقلید صدای زنها و مردهای خواننده اجرا میکرد، آهنگها را نیز زمزمه میکرد.
رویا در زیباترین فصل زندگی عاشقانهاش در میان گل و موسیقی و کتاب و بحثهای فلسفی، از عالم سیاست کاملاً بریده و وارد عالم هنر شده بود. دکتر فرید در کوهپیماییهای روز جمعه، کولهباری از اشعار سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و شاملو و شفیعی کدکنی را حمل میکرد و اشعار را در کنار رودخانه و چشمهها برای او با صدای بلند میخواند.
دکتر فرید عاشق نیما یوشیج شد و در اقدامی عجیب شعر بلند «افسانه» از آن شاعر را با صدای خود در نوار ضبط کرد و برای رویا آورد و همینطور «اینک منم زنی تنها در آستانه فصل سرد» از فروغ فرخزاد. رویا نیز بهجای نوشتن مقالههای سیاسی به نوشتن نثرهای عارفانه ـ فلسفی و اشعار عاشقانه میپرداخت؛ بدون آنکه به دکتر فرید بگوید، آنها را در یک جلد دفترچه نوشت و در سالروز تولدش به او هدیه کرد. او فردای آنروز با دیدن رویا در خیابان فریاد زد: «تو یک نویسنده بزرگ هستی!»
رویا به تنها چیزی که در زندگیاش فکر نکرده بود، نویسندگی بود، موضوع را جدّی نگرفت. اما دکترفرید موضوع را جدّی گرفت و پیوسته آنرا در گوش رویا تکرار میکرد، همچنان که خودش تصمیم گرفته بود یکی از جراحان بزرگ ایران شود. مادر او که آموزگار دبستان بود هنگام تولد اولین پسرش، اصرار میورزید که نام او، «فروید» در شناسنامه ثبت شود. اما مسئول دفترخانه مخالفت کرده و «فرید» را نوشته بود و به پدر نوزاد گفته بود؛ خودتان او را در منزل «فروید» خطاب کنید.
رویا گاهی او را دکتر فروید خطاب میکرد. دکتر فرید در یک جمعه تابستان، در شهریور سال شصت و دو از رویا خواست با او ازدواج کند... مادر و برادر و خواهرش برای دیدن رویا به تهران آمدند و ضمن تأیید به مخالفت جدی با ازدواج زودهنگام دکتر فروید با رویا پرداختند. و رویا را دچار تردید جدی کردند.
دکترفرید طی شش ماه قبل از ازدواج انقلابیشان در محضر و در حضور پدر و برادران رویا و سرهنگ هوشنگ، به جهت جلب رضایت خانواده خود برای ازدواج با رویا اصرار و پافشاری کرد، اما جرئت نکرد با استاد خود دکتر بهمن عشایری دراینباره صحبت کند، آنها با یکدیگر اعمال جراحی مجروحین جنگی در بیمارستان سوانح سوختگی مطهری، چمران، و بیمارستان سپاه پاسداران در اصفهان و بیمارستان پانزده خرداد تهران را انجام میدادند. رهبر انقلاب، آیتالله خامنهای تقدیرنامهای در پایان جنگ به دکتر فرید اهدا کرد، که در آن به سههزار عمل جراحی ترمیمی ـ میکروسکوپی و پلاستیک اشاره شده بود. دکتر محمود عبادیان، استاد فلسفه، توسط دکتر حسن عشایری، روانپزشک، به دکتر فرید معرفی شد تا او تاندونهای انگشتهای دکترعبادیان را که در اثر شکنجه جسمانی در زندان زمان شاه، قطع شده بود، ترمیم کند.
رویا با دکتر عبادیان که استاد مسلم فلسفه بود، آشنا میشود. رویا در جریان خاطرات شگفتانگیز دکترعبادیان قرار میگیرد.
او از اعضای قدیمی حزب توده ایران در مقطع ملی شدن صنعت نفت ایران بود. او به عنوان کارگر شرکت نفت در آبادان، رهبری تظاهرات کارگران را به عهده داشته، و پس از کودتای بیستوهشتم مرداد سال سیودو و فرار از ایران، با اعضاء مرکزی حزب توده از جمله احسان طبری در آلمان زندگی کرده بود.
دکتر محمود عبادیان وارد دانشکده فلسفه میشود و برای ادامه تحصیل به چکاسلواکی سابق میرود و در آنجا با «ایوانکا چرویکا»، از اعضای حزب کمونیست آن کشور ازدواج میکند و دارای فرزند پسری میشود. دکتر عبادیان در مقطع انشعاب مائوئیستها از حزب توده ایران، در کشور چین، میهمان ارتش سرخ میشود.
او دکترای خود را در فلسفه در آلمان غربی دریافت میکند و در مقطع انقلاب اسلامی ایران به وطن باز میگردد و نظارهگر آن میشود. آیتالله بهشتی پس از پیروزی انقلاب از وی دعوت به همکاری در شورای انقلاب میکند که وی نمیپذیرد. او در تدریس در دانشگاه دچار مشکلات روزمره استادهای دگراندیش نمیشود.
دکتر عبادیان آموختن زبان فرانسه را به دکتر فرید آغاز میکند و رویا در دیدارهای روز جمعه در کوهپیماییها با دکتر محمود عبادیان و دکتر فرید، بحثهای سیاسی بسیار جالب آنها را گوش میکرد. انتقادهای صریح و تلخ استاد عبادیان نسبت به حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق ـ اکثریت، سازمان مجاهدین خلق و پیکار... بر روی رویا و دکتر فرید تأثیر بسزا میگذارد. دکتر عبادیان هرگز وارد مباحث فلسفی نمیشد و به رویا گوشزد میکرد، اگر در پی دانستن فلسفه هست باید به طور جدّی به دنبال آن برود. دکترفرید نیز به رویا پیشنهاد میکرد که در دانشکده فلسفه دانشگاه تهران به آموختن فلسفه بپردازد و او قبول میکند.
***
شعر هم درون رویا میجوشد، اشعارش را سروده، تایپ کرده و صحافی میکند، فرید عاشق شعر «جنگ» رویا است، رویا به او تقدیم میکند:
«منظومه جنگ
جهان در جنگ است، و جنگافروزان،
سوار بر مرکب قدرتهای ویرانگر،
زمین پربرکت را، به نکبت فرمانهای خود میآلایند.
قلب انسانها، زیر یوغ قدرتهای ستمگر،
مرزبندی میشوند، سرزمینهای پرمائده نیز،
دستهای پر معجزهی انسانها،
گوش به فرمان فرمانروایان،
برای کشتن یکدیگر سلاح برمیگیرند.
و چشمها و تفنگها، قلبها را نشانه میگیرند.
مردان در جبههاند، مرد میداند،
انسانی که اینک در تیررس اوست،
چون او، حق زندگانی دارد،
زندگی و طبیعت را در هر شکل دوست دارد.
چون او مادر دارد،
در انتظاری دلهرهآور، برای فرزندش،
اشک از چهره میبارد، اما مرد میداند،
اگر در جنگ نکشد، خود کشته خواهد شد.
مرد، منطق جنگ را، در اولین رزم خونین دریافته.
آه، همین لحظه، مردی که میگویند «دشمن است»،
بیخبر در تیررسش ایستاده، و تفنگ بر شانه.
چشم و تفنگ مرد، قلب را نشانه میگیرد که «دشمن» است.
چشمها، دوخته بر؛ شکاف درجه، نوک مگسک، زیر خال سیاه.
دست مرد کمی لرزان،
حواسش فقط کشتن،
و حالا شلیک...
و یک قلب که در زهدان هستیبخش مادر،
و با معجزهای در ناباوری،
آغاز به رویش کرد، و پیمود راه رویش و رشد و تکامل را،
تا طلوع آغازین، در ملاقات با خورشید، که صدایش ار حنجره آمد با گریه،
برای مادر، ندای شادی،
که او را در خود، با خود حمل میکرده با بردباری،
آرزوهای بسیار در فکرش ساخته برای فرزندی،
او را آورده، از جهانی در خود، به جهانی بیرون،
با دردی، آه چه دردی،
که خدایش وعده کرده بود در انجیل؛
«اِلَم و حمل تو را بسیار افزون خواهم کرد.
با الم فرزندان خواهی زایید.»
و مادر، ساعتها پیچش و درد، و تب بر تن،
ناگهان در یک لحظه، معجزهای دیگر در هستی!
آفرینش به شکلی ویژه،
نوزادی از او، چون او، از شکمش افتاده چون ماهی.
بند ناف، پلی از خون پرمائده، میان او و فرزندش پیوندی، و حالا قطع.
مبارک باد، مبارک باد این لحظه.
یک نوزاد، یک انسان، حیاتش در شکلی تازه میشود پیدا.
و مادر، پستان به دهان گرفتن آموخت.
شبها، بر گهواره او، بیدار بماند و خفتن آموخت.
دستش بگرفت و پا به پا برد،
تا شیوه راه رفتن آموخت.
و مادر، در سپری سالها، سختیها، حسرتها،
آورده فرزندش به سن مردی،
که بایسته و شایسته، انسانی باشد،
نیز انسان بماند، که دستهایش،
توانای هر معجزه در هستی، و چشمهایش،
ابرهای پر وسعت مهر به هر زنده، و فکرش،
کاونده هر چه هست در هستی.»
اما اینک، مردش، افتاده از پای،
شده قلبش ویران، و مردی دیگر،
ایستاده کنارش با زاری،
و میاندیشد، «شاید، لحظهای دیگر، قلب من، چون قلب او، شده متلاشی با تیری.
قلب من، در زهدان هستیبخش مادر، آغاز به رویش کرد، تا طلوع آغازین،
در ملاقات با خورشید.»
***
فرید میپرسد: «پرواز را بهخاطر بسپار، پرنده مردنی است» یعنی چی؟ رویا پاسخ او را مینویسد:
پرواز، یک فرصت کوتاه، عبور یک لبخند.
و جاری در شبنم صبح آغاز است.
پرواز، یعنی آغاز سبز در باور اندیشه،
رویت آفتاب حقیقت در عبوری سریع،
و رویش جان از ماده بیشکل معمول است.
پرواز، یعنی کشف اکسیر جاودانگی،
گریز از سطح باورهای معمول،
و رسیدن به تازههای معناها است.
پرواز، یعنی حس بزرگ هستی در اندیشه،
پرتاب آب دهان بر عادات مجبور
و ثبت سرخ زندگی است.
***
پرنده، وسعتی شیشهای، در سنگلاخ معیارها است.
پرنده، کلامی زنده، در نشخوار اذهان تنبل،
پرنده، انتظاری سخت، در انتهای هر پایان است.
پرنده، بهتی همیشه، در آغاز ویران دستها
پرنده سئوالی نادر، از شب اندیشههای معمول،
پرنده نافذ و کاونده، در شکل و مضامین دورانها است.
پرنده، رنگی خودآگاه، رفته و پرداخته در هر بوم،
پرنده، فصلی خونین، با هجای خونین یک شقایق در طوفان،
پرنده، آوازی سرخ، بر سر دار بلندای «اناالحق»
پرنده، پروازی بالا، در پایانهاست.
***
فرید فریاد زد: «میدانم یکی از مهمترین نویسندگان و شاعران خواهی شد و من با حضورم در زندگیت زمینههای رشد و تکامل نویسندگی و شاعری تو را فراهم خواهم کرد. حتی اگر در بیابانی باشیم و یک کاسه آب، من آنرا به تو خواهم نوشاند!»
فرید میپرسد: «به عقیده تو ارتجاع چه پیامی دارد؟»
رویا چند روز بعد شعری برایش میخواند:
«پیام ارتجاع
سرنگون باد در تو، هرچه روشن به هر ظلمت.
سرنگون باد در تو، هرچه انتظار به هر یأس.
سرنگون باد در تو، هرچه ناآرام، به هر مهار.
سرنگون باد در تو، هر کلام و واژه، به هر قفل.
سرنگون باد در تو، هر مهربانی به هر تازیانه.
سرنگون باد در تو، هر آگاهی به هر هراسهای. ـ مترسک ـ
سرنگون باد در تو، هرچه تازه به هر کهنه.
سرنگون باد در تو، هرچه سبز به هر رنگ.
سرنگون باد در تو، هرچه پروانه، به هر شیوه.
سرنگون باد در تو، هر شادی، هر رنگی، به هر شیوه.
***
ـ نظرت درباره زندگی؟
ـ شعر رایج زندگی؛
زندگی، بارش یکریز باران از قدیم، تا بغض زنگار گرفتة اکنونهاست.
زندگی، عطری سکرآور، از دیاران نارفته، تا قفل پاهای شتاب در زنجیرهاست.
زندگی، امید مبهمی همیشه حاضر در اندیشه،
تا آرزوهای بیانجام در رویاها است.
زندگی، امتداد حسرتی بیپایان، تا خواهشهای از نفس افتاده، در بیهوده تکاپوهاست.
زندگی، بالهای سپید باور به اوج پرواز، تا مسخ حسهای فراخ، در حضیض جنبشهاست.
زندگی، لمحهای گمشده در ذهن تنها،
تا جویای عادتهای از رنگ رفتة دورانهاست.
زندگی، انتظاری بیسرانجام در سالها،
تا تکرار لحظههای خموشانه، در پایانهاست.
***
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...
ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52