حضورش را احساس میکردم و لبان خندان همسرم و چشمهای معصوم محمود را میدیدم و کلمات زیبایش را چون همیشه میشنیدم: ـ «طاووس! دلم آنقدر برایت تنگ شده بود که دیگر هیچ پرندهای وارد قفس تنگ سینهام نشد تا آواز بخواند، جواب آزمایش بارداری چه شد؟» ـ «"/>حضورش را احساس میکردم و لبان خندان همسرم و چشمهای معصوم محمود را میدیدم و کلمات زیبایش را چون همیشه میشنیدم: ـ «طاووس! دلم آنقدر برایت تنگ شده بود که دیگر هیچ پرندهای وارد قفس تنگ سینهام نشد تا آواز بخواند، جواب آزمایش بارداری چه شد؟» ـ «"/>حضورش را احساس میکردم و لبان خندان همسرم و چشمهای معصوم محمود را میدیدم و کلمات زیبایش را چون همیشه میشنیدم: ـ «طاووس! دلم آنقدر برایت تنگ شده بود که دیگر هیچ پرندهای وارد قفس تنگ سینهام نشد تا آواز بخواند، جواب آزمایش بارداری چه شد؟» ـ «"/>
s ">
حضورش را احساس میکردم و لبان خندان همسرم و چشمهای معصوم محمود را میدیدم و کلمات زیبایش را چون همیشه میشنیدم:
ـ «طاووس! دلم آنقدر برایت تنگ شده بود که دیگر هیچ پرندهای وارد قفس تنگ سینهام نشد تا آواز بخواند، جواب آزمایش بارداری چه شد؟»
ـ «عشق من! قبل از رفتن به فرودگاه به آزمایشگاه رفتم، همان شد که میخواستی.»
ـ «خدایا! خدایا! متشکرم... طاووس متشکرم، دربارهی دخترم خیلی فکر کردم.»
ـ «از کجا میدانی که دختره؟»
ـ «در حرم امام رضا دیشب نماز خواندم و از امام رضا خواستم دختری چون تو مثل ماه یا خورشید، نصیبم کند، اما ماه قشنگتر است. اسم دخترمان را ماهرخ گذاشتم. موافقی؟»
***
دستم را روی شکمم گذاشتم و از ماهرخ پرسیدم: «ماهرخ اشک نریزم؟ پدرت چهلویک شب قبل شهید شد. گریه نکنم؟ چرا دکتر فقط به فکر توست؟» صدای محمود در ذهنم پیچید: «من هم به فکر ماهرخ هستم، من را در کنارت احساس کن. من مراقب هر دوی شما هستم. یادت میآید که همیشه از فرودگاه تا خانهی کوچکمان با هم بودیم؟ حالا هم باهم هستیم، تنها فرقی که در اوضاع تغییر کرده اینکه حالا سه نفری هستیم.»
ـ «طاووس! نگاه کن به گنبد امام رضا، صلوات بفرست.»
ـ «اما من تو را وقتی به جبهه میرفتی به امام رضا سپرده بودم.»
ـ «گریه نکن، ستوان، ایست خبردار!»
ـ «یادش بخیر، اما من چنان نمیکردم.»
ـ «من درجهی ترفیع گرفتم و سرگرد شدم.»
ـ «رسیدیم به خیابان خانهیمان، من اینجا در کنار تو هستم، همیشه در کنار تو هستم، اما وقتی به وصیتنامهی من عمل کردی. دیگه در کنار تو نیستم. در کنار دخترم هستم. کجا رو نگاه میکنی؟ من رو نمیبینی؟ من پشت سرت هستم.»
ـ «محمود به خانهمان رسیدیم... وای خانهی خوشبختی ما... امروز از هم خواهد پاشید. مادرم اتاق خواب ماهرخ را آماده کرده.»
ـ «گریه نکن، تو چرا اصلاً حواست به بچه من نیست؟ اینطوری از یادگاری من نگهداری میکنی؟ گریه موقوف، ایست ستوان.»
ـ «محمود نگاه کن... هنوز باورم نمیشه، اما چه خوب که روی پارچهی سفید نوشتهاند: شهید سرگرد محمود اخترخاوری شهادتت مبارک.»
ـ «نگاه کن همسایه و مردم این خیابان به استقبال تو آمدند. سرت را بالا بگیر، تو یک افسر هستی. صاحبخانهمان به مردم اطلاع داده بود که امروز میآیی، نگاه کن حتی برای من حجله درست کردند. ببین مردم چقدر مهربونند.»
ـ «اما محمود با این کارها داغ دلم تازهتر شد. دیگه نمیتونم طاقت بیاورم، در خانهیمان را هم گلباران کردند و همسایهها توی حیاط قشنگ ما هستند. چرا دارند اسپند دود میکنند. برای تو یا من؟»
ـ «برای ماهرخ... وارد شو. سرت را بالا بگیر. مبادا گریه کنی. اینها آمدهاند که در اسبابکشی به برادرانت کمک کنند، از آنها تشکر کن، کاش لباس افسریات را پوشیده بودی، چه باشکوه میشوی، اما فراموش نکن که تو یک افسر هستی، بگذار مردم ببینند که رفتار یک افسر زن امروز و فردا چگونه است.»
ـ «دلم میخواهد فقط تو، توی حیاط باشی و مثل همیشه یک گل رز سفید برایم بچینی.»
ـ «اما الان زمستونه. بوتهها گل ندارند. اینهمه گل برایت آوردند. از طرف من تقدیم بهتو، محکم باش، مبادا گریه کنی. ایست خبردار ستوان.»
ـ «اما همسایهها دارند گریه میکنند.»
ـ «نه فقط برای من و تو و بچهای که در وجودت داری، پنج ماه از آغاز جنگ گذشته، میدانی چه تعداد مردها و زنها و پسرها شهید شدند و یا به اسارات برده شدند؟ خیلی از اینها هم عزیزشان را در جنگ ازدست دادند.»
ـ «و تو جزو اولین شهدا در آبانماه بودی؟ قسمتت نشد تا دخترت را ببینی؟ محمود دلم میخواد گریه کنم... برای ماهرخ که هرگز پدرش را نمیبیند.»
ـ «الان گریه نکن، وقتی وارد خونه شدی بنشین و آرام آرام گریه کن.»
***
ـ «محمود عکس عروسی ما... داری به من نگاه میکنی و میخندی.»
ـ «امیدوارم این خندهی من در تو ابدی بشه، همیشه من رو با همین خنده بیاد بیاور.»
ـ «راستش من عاشق لبخند معصوم توشدم... و قد بلندت، حتی از من بلندتر بودی.»
ـ «طاوس خیلی دوستت داشتم و دوستت دارم... اما الان عاشق ماهرخ هستم.»
ـ «وای محمود، سجاده تو...»
ـ «چه خوب زودتر از همهچیز پیدایش کردی، هر وقت نماز خوندی بهجای من هم نماز بخون و اگر گریهات گرفت. آرام گریه کن... و طوری نماز بخون که به بچهی من فشار نیاد. روی مبلی یا صندلی راحتی نماز بخون.»
ـ «محمود صاحبخانه مهربان برای ما غذا آورد... همان غذایی که تو دوست داشتنی.»
ـ «ناهار که خوردی استراحت کن و به حرم امامرضا برو، بچهات را به او بسپار... من در کنارت هستم. خودم هم ماهرخ را به امامرضا بسپارم و خیالم راحت بشه.»
ـ «محمود... تو، توی این بشقاب و با این قاشق و چنگالها غذا خورده بودی. با این لیوانها و استکانها آب و چای نوشیده بودی، وای همه چیز سر جایش است جز تو که نیستی.»
ـ «حالا فکر کن که دارم میوههای بهشتی میخورم! و از جویهای بهشت آب میخورم، فقط کسی نیست برام چای دم کنه، هر وقت چای میخوری بهجای من هم، نوش جان کن.»
ـ «محمود در اتاق خواب ما همیشه باز بود، چرا الان بسته است؟»
ـ «برادرت بسته تا احساساتی نشوی و گریه نکنی.»
ـ «محمود... اتاق خواب ما... بالش تو... دلم میخواد سرم رو روی بالش تو بگذارم و تا ابد گریه کنم. هنوز بوی موهای تو رو میده.»
ـ «اما این بالش مرا زیر شکم خودت قرار بده، دلم میخواد بچهام روی بالش من قرار بگیره، طوری که راحتتر بشه، و بهجای گریه کردن براش لالای بخون، یک لالایی شاد. بچه من باید شادترین لالاییهای ایران رو بشنوه. تو میدونی که من عاشق ایران بودم و هستم، یادت هست من را که با زور به جبهه نفرستادند. من با دل و جانم به جبهه رفتم. من کاری رو کردم که میخواستم، پس به خواستهی من و بهسرنوشت من احترام بگذار، طاووس! احساس کن... یک افسر شهید، مقابل تو زانو زده و به تو التماس میکنه که بچه شهید رو حفظ کنی، این هقهق گریههات بهگوش ماهرخ میرسه... میخوای با روان سالم بهدنیا بیاد؟ پس آرام باش.»
ـ «قول میدی موقع زایمان هم در کنارم باشی.»
ـ «بله، اگر امانتدار خوبی باشی. غم و غصه و گریه کردن موقوف، دنیا همینه، هدف ما از افسر شدن چیبود؟ ما برای چنین روزهایی که به کشورمان تجاوز میشه. افسر شدیم و قسم خوردیم تا آخرین قطرهی خونمون از وطن دفاع کنیم. سرافرازی یک ملت در هر شرایطی.»
ـ «و تو شاهد بودی که آخرین قطرات خون تو از ناحیه دو پای قطع شده...»
ـ «چهلویک شب از آن شب گذشته که وصیتنامهام رو در نور فانوس برایت نوشتم، امیدوارم حتماً به آن عمل کنی، دختر من ماهرخ نباید طمع تلخ بیپدری را بچشه. از خدا خواستم بخت خوبی نصیب تو کنه.»
ـ «وای محمود اتاق خواب ماهرخ... ؛ ماهرخ این اتاق رو بابا برات درست کرده، همهی وسایل رو به رنگ صورتی برات خریده، حتی کیک تولد تو رو با کاردستی درست کرده. دخترم بابا خیلی خوشسلیقهست، ببین چه عروسک قشنگی.»
صدای ماهرخ را شنیدم: «بابا که دید تانک عراقی به سنگرش نزدیک میشه، چرا فرار نکرد بهخاطر من؟! اگر فرار میکرد، حالا من بیپدر نبودم. آخه مگه میشه دختری بهدنیا بیاد و بابا نداشته باشه؟»
احساس کردم وظیفه مادری من از همان لحظات آغاز شد، بهماهرخ گفتم: «تو تا چهل ویک روز قبل بابا داشتی. اما دور از تو بود. همهی مردها و جوانهای شجاع به جبهه رفتند. عشق من! جبهه جایی یا جاهایی است که مردها و جوانها و حتی زنها و دخترها نمیگذارند که دشمن وارد ایران بشه و اگر وارد شد از بدنهای خود سنگر درست میکنند و سنگربهسنگر جلوتر میروند تا دشمن متجاوز رو از خاک وطن و مردم وطن دور کنند تا مردم در امان بمانند. وقتی بهدنیا آمدی و بزرگ شدی داستان این جنگ و شجاعت مردم ایران و پدرت را برایت روایت میکنم.
***
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: اخترخاوری, نویسنده: بازدید: 50