فصل اول (تیرماه سال 83)

خرید بک لینک

عروسی یاسمن بهانهای ساده برای شاد شدن است. هدف از زندگی شادی است. آن ساحت بهشتی که آدمها میخواهند عطری از آن به مشام جانهای افسرده و خستهی خود فرو کشند اگر اضطراب مجال دهد که در زیر سقف خانهها موج میزند. کاش آدمها هر روز که از خواب بیدار میشوند خاطرات تلخ دیروزها و هفتهها و ماهها و سالهایی را که گذشتهاند، فراموش کنند و هر روز را با شادی سپری کنند. زندگی با ارزش است، و برگزاری جشنهای مربوط بهپیوند زناشویی، اعلام تداوم بقاء انسان در کائنات و خبر شاد دیگری از زندگی است. تولد هر انسان و برگزاری جشن تولد سپاسگزاری از خداست.»

مردان میانهسال غالباً افسردهحال و خسته به طرف کرایهها میروند، غالباً لباسهای کهنه و رنگرفته بهتن دارند. پسران جوان حالتی خشن، و دخترهای جوان غالباً بزکهای زنانه بر صورت دارند، اما چهرههایشان غم و یأس را مینمایند.

«کاش فرصت کنم و برای احوالپرسی مریم دختر محترم بروم و ماجرای دستگیری او را در تظاهرات فلکهی اول تهرانپارس، از زبان خودش بشنوم، دستش را در بازداشتگاه بینام و نشانی شکستهاند.»

رویا سوار تاکسی میشود و سر خیابان صاحبالزمان پیاده میشود. وارد خیابان صاحبالزمان میشود، هرگز تصور نمیکرد اوضاع زمانه چنان بههم ریزد که خانوادهاش در چنین محلهای زندگی کنند. دلش پر از اضطراب میشود. خانوادهی او نیز دچار عوارض انقلاب شده بودند. پدرش پس از آزادی از زندان و بهمحض شروع جنگ تحمیلی ناچار از ساختن خانهای در این محله شد.

رویا بر سرعت قدمهایش میافزاید. تعداد زیاد پسرهای نوجوان وجوان بیکاره پرسه میزنند، و یا به دیوار خانهها و مغازهها تکیه دادهاند. و چشمچرانی میکنند و متلکu200dپرانی، و اگر دعوا مرافعهای رخ دهد، کتککاری و فحّاشی. اعصاب خردکن است. سرش را پایین میاندازد و به جوی آب نگاه میکند که آشغال صیفیجات و میوهجات گندیدهی مغازهها و فاضلاب خانهها و بطریهای کوچک و بزرگ نوشابهها و... و یک پارچه سیاه در امتداد جوی بر سطح آب میرود، و بوی گند جوی بدتر... مردم ساکن این محله، غالباً یک لوله باریک یا قطور از آشپزخانه و حمامهای خود کشیده و دهانهی آنها را در جوی آب تعبیه کردهاند. آب و پس آب، باقیماندهی برنج و لپه و سبزیجات غذاها را در دو جوی خیابان هدایت میکند.

پدر چندی پیش گفت:

ـ یک مرد بیانصاف از فاضلاب مستراح خود لولهی قطوری بهجوی آب هدایت کرده بود و از جوی بوی مدفوع میآمد. مسیر را ردیابی کردیم و صاحبخانه را مجبور کردیم لوله را مسدود کند.

«خدایا شمیران سر سبز کجا و خیابان صاحبالزمان در جشنواره کجا؟»

رویا به عروسی یاسمین فکر میکند. فرصت مغتنمی پیش آمده تا خانواده و فامیل و دوستها و آشنایان روزها و شبهایی را با شادی سپری کنند، اگر جهان زندگی امکان بدهد. حملهی نظامی آمریکا و متحدین آن به عراق سه ماه قبل در بهار رخ داد. ایرانیان خوشحال شدند؟ شهیدان عزیز در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران از یاد ایرانیان هرگز نخواهد رفت. مجروحین رنج میکشند. مادران و همسران و خواهران و دختران آنها به پرستاری از آنها میپردازند. آثار و پیآمدهای سهمگین جنگ تحمیلی هر لحظه به رخ ایرانیها کشیده میشود. جنگ در کدام خانواده و فامیل و محله قربانی نگرفته بود؟ که حس تلخ انتقام یا آرزوی مکافات برای جنگافروزان را در ایرانیها برمیانگیختند. اما در هجوم نظامی آمریکا و متحدین به عراق هزاران زن و کودک، دخترها و پسرهای جوان نیز هدف موشکهای بالستیک و بمباران و نظامیان متجاوز قرار گرفته و میگیرند، و شاید در همین لحظات که سرگرم کاری هستند، ناگهان هستیشان پایان یابد و از آنها جز تودهای از گوشت و خون و استخوان و پوست باقی نماند. رویا وارد کوچه زارع میشود. از این کوچه هنوز بوی خون را احساس میکند و صدای آن جوان با قمهی بزرگی در دستش، و لکههای خون بر پیراهن سفیدش، وحشتانگیز بود. فریاد میزد: «کشتم کشتم، من امام حسین هستم.» خبر قتل روحانی، سردفتر اسناد رسمی در چهارراه تیرانداز، در روزنامهای چاپ شد. بهعلت قتل اشاره شده بود. گویا مقتول با درخواست طلاق همسر مرد جوان که معتاد بود، موافقت کرده بود. قتل دیگر در این محله توسط پدر معتادی انجام شده بود. پسر هشت سالهی او، معلوم نبوده که یک اسباببازی گرانقیمت را از کجا بهدست آورده بود. پدر اصرار کرده که پسرش آن را بفروشد و پولش را به او بدهد. پسرش اسباببازی را محکم درآغوش داشته، که پدر سر او را بریده بود.

«تو میتوانی این سرگذشت واقعی را بهصورت یک داستان کوتاه بسیار جذاب بنویسی، اما... حالش را نداری.»

***

ـ سلام پدر، خسته نباشی، انشااله تا بیست سال دیگر زنده باشی و شاهد عروسی نوههای دیگر و تولد نتیجههایت باشی و برای آنها هم کباب بپزی.

ـ سلام، حال و احوال؟... بله... این هم عروسی یاسی خانم، خدا را شکر زنده هستم و عروسی او را میبینم. اما چه شوهر خوبی پیدا کرد در این قحطی شوهر!

ـ شما باید یک ماشین رختشویی دیگر بهعنوان هدیهی عروس بخری.

ـ میخرم. انشااله برای عروسی دخترهای دیگر هم میخرم.

ـ بگو ماشااله خودت را نظر میزنی.

ـ بله روی پروندهام زدند، «مفسدفیالعرض» درحالیکه من در زندگیم حتی یک گربه نکشتهام... خانم... خانم... کجایي؟... برای گربهها آشغال گوشت بردی؟ مادر باید خوب بخورد تا به بچهگربه شیر بدهد.

ـ مادر سلام، خستهنباشی، به فکر دستهایت باش، دوبار جراحی کردهای. صبر کن، من قابلمه را از روی گاز برمیدارم و برنج را آبکش میکنم.

ـ از صبح زود جون میکنم، دیگه حوصلهی گربهها را ندارم. حاجآقا چرا تلویزیون را خاموش کردی؟... دیشب که نگذاشتی برنامهی نوریزاده را ببینم.

ـ ولم کن بابا، خسته شدم از حرفهای تکراری.

ـ مادر از تظاهرات فلکهی اول چه خبر؟ شنیدم دختر محترم را دستگیر کردند و دستش را شکستند؟

ـ مریم با پوران و توران بوده، برای تماشای تظاهرات میروند.

ـ آزاده خانم اول صبح اعصابمان را خراب نکن، به این دخترت بگو عبرت بگیرد، دستبردار نیست. هزاربار گفتم به زندگیات بچسب، سیاست را رها کن.

ـ خیالتان راحت باشد، در خانه نشستهام و فقط مینویسم. شیر کاغذی شدهام و شعارهای کاغذی میدهم، پوران و سیّد چرا نمیآیند. طبقه بالایی بیسر و صدا است.

***

پوران پرسید:

ـ خواهر هنوز در مجله کار میکنی؟

ـ هنوز بر سر حقوق و حقوقالتحریر با رییس مجله به توافق نرسیدیم. بیبیسی رو بگیر.

ـ پس شنیدی یک زن عکاس روزنامهنگار که از کانادا اومده بود و در زندان اوین کتک خورد و ضربه مغزی شد و فوت کرد؟

ـ در روزنامه یاسنو، دیروز نوشته بود، آقای خاتمی دستور داده تحقیق کنند.

ـ زهرا کاظمی درحال عکس گرفتن از خانوادهی دستگیرشدگان در تظاهرات سالگرد هیجدهم تیرماه بوده که درمقابل زندان اوین تحصن کرده بودند. مأمورین میآیند. و او را به داخل محوطه اوین میبرند. زهرا کاظمی بدخلقی میکند. بازداشتش میکنند. اما سه شبِ قبل او را به بیمارستان میبرند و دو روز بعد فوت میکند. در رادیوآمریکا گفته شد بهعلت ضربهی مغزی. خلاصه اینه عاقبت روزنامهنگاری.

ـ تصمیم گرفتم در مطبوعات کار نکنم. کتابهای خودم را بنویسم.

ـ تو هم دلت خوشه، چه فایده داره وقتی چاپ نمیشه. هی پول خرج کن و چاپ کن و به این و آن بده.

ـ مثل نویسندههای دیگه امیدوارم در آینده چاپ بشوند. بیبیسی رو بگیر. صدایش رو پایین بیار سیّد خوابه.

ـ من بیدارم. مگه میشه با سر وصدای شما دوتا خواهر خوابید؟

ـ سلام سیّد، حالت چطوره، یادت باشه تو امسال عید قول دادی خوشاخلاقترین شوهر روی زمین باشی.

ـ بداخلاق خودت هستی. اگر من بهجای شوهرت بودم یکروز هم تحملت نمیکردم. خیلی فداکاره.

***

عروس و داماد بههمراه خانوادهی عروس وارد میشوند. رویا ترانهی «ای یار مبارک بادا» را میخواند. عروس و داماد تشکر میکنند. مینا خواهرعروس قهقهههای نمکین خود را سرمیدهد. مهندس هوشیار، پدرعروس دست همسرش را میگیرد و با خنده میگوید:

ـ برای ما هم مبارک باد بخوانید، ما هنوز عروس و داماد هستیم.

ترانهی عروسی را دستجمعی میخوانند.

پدربزرگ، ملقب به رحیم کبابی، گوشت آماده کشیده شده بر روی سیخهای کباب را روی منقل، یادگاری از کاخ رضاشاه (منقل کباب مخصوص او) میگذارد. مادر عروس، ایران به ایوان میآید و با دیدن درخت انار در حیاط کوچک که هنوز گلهای سرخ دارد میگوید:

ـ بیایید دستهجمعی با این درخت عکس بگیریم.

خانواده در چند نوبت عکس میگیرند.

توران کوچکترین خواهر او درحال آماده کردن میز ناهارخوری است و خوشحال مینماید. عروسی او نیز در پیش است.

ایران در میان عروس و داماد نشسته و دربارهی اجارهی خانه و بهاء سنگین آن در تهران میگوید.

توران نگاه تیز و برنده خود را به خواهر بزرگ، رویا خیره میکند و با زبان تلخ او راسرزنش میکند:

ـ خانم انقلابی که بیستوپنج سال پیش انقلاب کردی، چرا نمیآیی تا در تظاهرات شرکت کنی؟

پدر فوراً همان جمله همیشگی را با لهجهی آذری تکرار میکند.

ـ چرا این مملچت را به این روز انداختید؟

رویا میخواهد از رییس جمهور خاتمی نقل کند: « اصلاحات یک پروسه است، و نه یک پروژه.» اما حالش را ندارد. اگر چه به این نظریه معتقد است. شاید علت سکوت او افسردگی است.

ـ پس شما کی ماهواره میخرید؟

ـ پس از کنکور دخترم، رییسجمهور به چند نهاد مأموریت داده قضیه را کشف کنند.

شهرام، ملقب به شهرام موجی از خانهی مجردی خود در زیرزمین میآید و با داماد آشنا میشود و با صدای بسیار آرام با افراد خانواده سلام و احوالپرسی میکند. او یکی از فاتحین خرمشهر بود.

سید طاها سرهنگ بازنشستهی هوانیروز در ادامهی صحبت خواهران دربارهی تظاهرات میگوید:

ـ من از امشب همراه شما دو خواهر بهفلکهاول تهرانپارس نمیآیم. خودتان مواظب باشید کتک نخورید، بهخواهرتان بگویید بیاید، ناسلامتی خبرنگار است.

رویا و همسرش دو شب قبل در این خانه بودند. دو خواهرش را بهفلکهی اول رساندند. همسرش هنگام پیاده شدن آنها به او گفت:

ـ تو چرا همراه آنها نمیروی. میتوانی از این تظاهرات گزارش تهیه کنی.

ـ اعتقادی به این تظاهرات در این مکان ندارم، رضا پهلوی آن را هدایت میکند.

او دربارهی مریم، دختر محترم خانم از دو خواهر میپرسد. پوراندخت به شرح واقعه میپردازد:

ـ ما در میدان فلکه اول رأس ساعت ششونیم قرار ملاقات میگذاشتیم. تظاهرات معمولاً با سوت زدن چند جوان در ساعت هفت شروع میشود. مردم شعار میدهند: «آزادی آزادی این است حق ایرانی.» تظاهرات سه شب قبل شروع شد. ناگهان صدها جوان چماقدار سیاهپوش، مثل هر شب از خیابانهای منتهی به فلکهی اول آمدند و به طرف تظاهرکنندهها هجوم بردند. چماقهای خود را بر سر و صورت و پشت و کمر دخترها و پسرهای جوان میزدند. نیروهای انتظامی نیز وارد عمل شدند و به دستگیری تعدادی از تظاهرکنندهها پرداختند. مأمورین امنیتی معمولاً با تعداد زیاد، با لباس شخصی، دارای بیسیم و تلفن همراه، از ساعتها قبل درمیان مردم هستند. من و مریم پس از زخمی شدن دو جوان با شلیک گلوله، هیجانزده شدیم و فریاد زدیم. یکی از مأمورین که او را شبهای قبل نیز دیده بودیم. بهطرف ما آمد. من و مریم و سه زن دیگر ترسیدیم و به طرف خیابان سمت راست منتهی به ترهبار دویدیم. صاحبخانهها شبها درِ پارکینگ خود را باز میگذاشتند تا فراریان پنهان شوند. ما وارد یک پارکینگ شدیم و فوراً چراغ آن را خاموش کردیم. درحال بستن در بودیم که مأموری وارد شد و به طرف مریم رفت. من میانِ او و مریم قرار گرفتم و گفتم که نمیگذارم دخترم را ببرید. مأمور من را کنار زد و فریاد کشید:

ـ دروغ نگو، دخترت نیست. تحتنظر بودید.

مأمور به التماس من و آن سه زن اهمیتی نداد و با بیسیم خود با همکارش صحبت کرد.

مأمور دیگر آمد و مریم را با خود بردند و سوار خودرویی کردند که تعدادی زنجوان و دختر در آن بودند. خودرو حرکت کرد و رفت.

به محترم خانم تلفن کردیم و گفتیم که مریم نزد ما است و نگران نباشد. صبح به خانه او رفتیم. گفت:

ـ شوهرم مریم را به درمانگاه برده تا دستش را گچ بگیرند.

مریم با دستگچ گرفته آمد و با بیحالی توضیح داد:

ـ به ما در خودرو چشمبند زدند، مسافتی طی شد، خودرو ایستاد، وارد ساختمانی شدیم، در سالن بزرگی تعدادی زن جیغ میزدند و فحش میدادند. دستی دست مرا گرفت و شروع به چرخاندن من با سرعت کرد و سپس من را رها کرد. به دیواری اصابت کردم. بر روی چند زن افتادم. دچار درد شدید دست چپم شدم. من را با چشمبند به اتاقی بردند و پرسیدند:

ـ چرا در تظاهرات شرکت میکنی؟

گفتم که من فقیر و بدبختم، از خاک سفید برای تماشای تظاهرات آمده بودم. از من عکس گرفتند و تعهدنامهای را امضاء کردم تا در تظاهرات شرکت نکنم. من را با چشمبند سوار خودرو کردند. پس از پرسیدن آدرسِ خانه من را در مقابل خانه پیاده کردند.

***

عروس اعتراض میکند که بس است، بحث سیاسی نکنید. عروسی ما است. او در رشتهی ریاضی محض فارغالتحصیل شد. او هرگز در تظاهرات دانشجویی در طی دوران تحصیل شرکت نکرد. زیرا او از سوی وزارت آموزش و پرورش، دعوت بهکار شده بود، اما گزارش انجمناسلامی دانشگاه حاکی از آن بود که وی به شعایر مذهبی بیاعتنا بوده و حجاباسلامی را بهطور کامل رعایت نکرده بود. او هنوز بیکار و جویای کار است. اما ارقام پیشنهادی بهعنوان حقوق از سوی آموزشگاههای کنکور چنان اندک است که نمیپذیرد. مهندس آرام، (داماد) فارغالتحصیل مهندسی کامپیوتر است. او با دوستهای خود یک کافینت تأسیس کرد. او روزها تا شب کار میکرد و شبها بر روی نیمکت کافینت میخوابیده تا برای برگزاری مراسم ازدواج و آغاز زندگی مشترک پسانداز کند. نامزد او از غذاهای دستپخت مادر و خودش برای مهندس میبرد. کافینتها یا بیانههای مکرر از سوی شورای انقلاب فرهنگی تعطیل و آغاز بهکار آنها منوط به کسب مجوز از نهادهای ذیربط شد. داماد به استخدام یک شرکت خصوصی کامپیوتری درآمد. امیدوار شد و به ترتیبدادن زندگی زناشویی خود پرداخت. لیکن عروس و داماد اعلام میکنند که اگر پس از ازدواج به شغلهای مناسب با حقوق عادلانه دست نیابند، به کانادا مهاجرت میکنند. بحث فرارمغزها آغاز میشود.

ـ باباخانی برندهی جایزهی اول در المپیاد فیزیک، سعادتی برندهی جایزهی اول در المپیاد ریاضی، و دبیری برندهی جایزهی سوم در المپیاد فیزیک به آمریکا مهاجرت کردند. مصاحبه با فارغالتحصیلان دانشگاه شریف در سفارت آمریکا در آنکارا فقط یک ربع ساعت طول میکشد و ویزا داده میشود. دانشجویان ایران غالباً ایران را اقامتگاه موقت خود قلمداد میکنند.

ـ در روزنامهی یاس نو نوشته شده دستگاههای قضایی در برخورد با دانشجویان معترض وارد عمل میشود. اما خبر خوش: «هاشم آقاجری نامزد دریافت جایزهی صلح نوبل شد.»

***

پدر عروس سرهنگ بازنشستهی ارتش، اینک مهندس ساختمان در شرکت خصوصی خود کار میکند. او با اشاره به حادشدن بحران در منطقه خاورمیانه و احتمال حمله نظامی به ایران میگوید:

ـ سرود «ای ایران» را در آغاز و پایان جشن عروسی با همراهی گروه موسیقی میخوانیم. پیشنهاد او مورد موافقت افراد خانواده قرار میگیرد. مردهای خانواده نظامی بودهاند، وطنپرستی با روح آنها عجین است. سرود «ای ایران» در بسیاری از گردهمآییهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و هنری، نیز در مراسم اعیاد و جشنها در خانوادهها خوانده میشود. مردم به این دریافت رسیدهاند که آمریکا و متحدین آن در آینده، شاید، به ایران نیز حمله کنند. حکومت دینی ایران، پس از واقعهی یازدهم سپتامبر در آمریکا، به حمایت از تروریسم و پناه دادن به سران القاعده متهم شده، نیز از سوی آنها به تولید بمب هستهای متهم شده است. نقص حقوق بشر، عدم آزادی بیان و تشکیل احزاب، سرکوب معترضین و قتلهای زنجیرهای، در اخبار و بیانیهها مضامین جدّیتری یافتهاند.

سرهنگ بازنشسته ارتش، پدرعروس میگوید:

ـ شاید بار دیگر عازم جبهههای جنگ در مرزهای غربی و شرقی و جنوب شویم.

استوار بازنشستهی ارتش پدربزرگ عروس با صدای بلند اعلام میکند:

ـ ملت وطنپرست ایران غیرت و غرور دارد، آمریکا جرأت نمیکند به ایران تجاوز کند.

او سیوهفت سال در حکومت شاه و حدود یکسال در حکومت اسلامی خدمت کرد.

پیرمردی هشتاد ساله، دارای شش نوهی دختری دم بخت است. با خدا عهد کرده است که اگر صدسال عمر کند هنگام عروسی آنها یک ماشین رختشویی بخرد. او عاشق زندگی، و از مرگ بیزار است و باور نمیکند او نیز دار فانی را وداع خواهد گفت. او از شربت دستساز خودش از انگورهای بیدانهی زرد و سرخ و شاهانی مینوشد، زیرا معتقد است که آنها میکروبهای بدن او را از بین میبرند. پدربزرگ در خیابانها و پارکهای اطراف روزانه سه ساعت پیادهروی میکند و قاطعانه ادعا میکند که هنوز پیر نشده است. او تصمیم گرفته جشن سالگرد تولدش را در اوّل آبان ماه امسال برگزار کند و از هماکنون سفارش خرید یک تلفن همراه بهعنوان هدیه از سوی افراد خانوادهاش را میدهد. پدربزرگ هشتادساله امروز گفت:

ـ من قطعاً تا تاریخ بیستم مهرماه دو سال دیگر زنده هستم. زیرا تاریخ تمدید دفترچهی بیمهی خدمات درمانی من در آن تاریخ ثبت شده است.

سرهنگ بازنشسته سیدطاها داماد دیگر او معمولاً در بحثهای سیاسی شرکت نمیکند و دربارهی عملیات مهم جنگی با هلیکوپترهای کبری در دوران جنگ، و عملیات مرصاد توضیح نمیدهد، و اینک برای آنکه به بحثهای درگرفته دربارهی حملهی نظامی احتمالی آمریکا به ایران خاتمه دهد، صلوات میفرستد و میگوید:

ـ خدا نگهدار این کشور است.

او نه سال در حکومت شاه و بیست سال در حکومت اسلامی خدمت کرد و بهعلت صداقت و درستکاری و مذهبی بودنش پیشنهادهای عجیبی دریافت کرد. پاسخ داده بود:

ـ این کارها با مرام من جور نیست از خبرچینی خوشم نمیآید.

سید طاها پس از پایان جنگ در تهران خدمت میکرد... اما ناگهان به استان سیستان وبلوچستان و بعد به کرمان منتقل شد، مصیبتهای او پایان نمییافت.

***

عروس بار دیگر اعتراض میکند:

ـ حرف از جنگ نزنید خسته شدیم. دربارهی مراسم نامزدی و افرادی که باید دعوت کنیم صحبت کنیم. مراسم در دو پنجشنبه، ابتدا برای فامیل و بعد برای دوستان ما برگزار میشود.

با نظر عروس موافقت میشود. بحثهای سیاسی بار دیگر آغاز شد. چنانچه آحاد ملت ایران بهطور سرسام آوری مشغول بحث در این روزها هستند. خبرنگار اسبق ماهنامهی صنعت حملونقل، لوح، پیام امروز و زمان سفر خبرنگار کنونی مجله سیلیکون و اندیشهگستر سایپا، (در مؤسسه نویسندگان نیلوفر) هنگام بحث دربارهی اوضاع سیاسی ایران، چنان بر مغز، فک و لبهای خود فشار میآورد و نقطهنظرهای تند و تیز خود را معمولاً با صدای بسیار بلند ارائه میدهد که دچار سردرد میشود و ازحال میرود. او امروز پس از خوردن چلوکباب، دستپخت پدر و مادرش دارای انرژی شده و میگوید:

ـ عوامل یا واقعیتهای مهم، تقسیم یک ملت بزرگ به خودی یعنی حاکمیت، و غیرخودی است. همچنین تعارضهای فزاینده درون حکومت است میان جناحهای مرسوم به راست سنتی یعنی نمایندهی سرمایهداری سنتی بازار و تجارت سنتی، و کارگزاران سرمایهداری نوین و تکنوکراتهای سرمایهگذار صنعتی است. اما جدای از اینان کارگران و اقشار کم درآمد و دستمزدبگیران، معلمان و پرستاران، و نیز دانشجوها و زنها و دخترهای متعرض به قانون اساسی و قوانین مدنی و کیفری در تعارض با حکومت قرار خواهند گرفت.

***

پدربزرگ عروس میگوید:

ـ خواهرهای بیچارهی من هنوز سیاهپوش هستند، ربابهخانم و پروین هم، اما وظیفه داریم آنها را دعوت کنیم. رویا میگوید که گلچهره و دخترانش نیز از آلمان آمدهاند و به مادرش سفارش میکند، مبادا با دیدن ماهرخ، احساساتی شود و گریه کند، زیرا او هنوز نمیداند که فرزند یک شهید است. او شوهر گلچهره را پدرش میداند.

رویا تماسهای تلفنی به فامیل در تبریز را بهعهده میگیرد، زیرا میخواهد از حال و اوضاع زندگی آنها آگاه شود.

حاجیهخانم صنعتگران با شنیدن صدای رویا، گریهاش را سر میدهد و به شرح خلاصهی مرگ نابهنگام دکتر صنعتگران بهعلت سرطان خون میپردازد و بعد خدا را شکر میکند که از او دو فرزند برایش بهیادگار مانده است، اما از سعید که در جبهه شهید شد، و از امیر برادرزادهاش که دانشجو بود و در جبهه شهید شد. هیچ فرزندی نمانده است. عمه سکینه با شنیدن صدای رویا چون همیشه با صدای بلند و خنده با رویا سلام و احوالپرسی نمیکند. رویا از احوال پسرش میپرسد که یکی از جانبازان جنگ است. عمهجان با بیحوصلگی توضیح میدهد که حال او خوب است، اما وضع ریههایش خوب نیست. صدای او خندان و زنگ دار نیست. او پس از شهید شدن داماد حقوقدان چون فانوسی خاموش شد. او را بیشتر از دامادهای دیگرش دوست داشت. فهیمه بیوهی شهید نیز صدایش شکسته و گرفته است.

ـ هیچ مشکل مادی نداریم. بنیاد شهید حقوق تقی و هر آنچه را لازم داریم به ما میدهد.

اما اگر دنیا را هم به ما بدهد، جای خالی شوهرم و پدر بچههایم را نمیگیرد.

عمه محبوبه در تهران زندگی میکند. او با صدای بغضآلود برای خوشبختشدن یاسمین دعا میکند. او هنوز باور نمیکند پسر بیستسالهاش، بسیجی پایان خدمتی شهید شده و تا لقب مفقودالاثر بر نام پسرش اکبر هاشمی است، انتظار میکشد.

مشهدی محمد خطیبی، پدر سه قربانی در انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، دربارهی پروین دخترش میگوید:

ـ او و سه فرزندش زندگی راحتی دارند. اما بچههایش افسردهاند، خودش هم نفس میکشد و کار میکند.

خالهخانم با شنیدن صدای رویا در تلفن میگوید:

ـ خدا تو را از یاد نبرد که من را هیچوقت از یاد نمیبری، حتماً برای مراسم نامزدی و حنابندان و عروسی میآیم.

***

رویا برای دعوت از گلچهره و دخترها و مادرش و خالهشیرین بهخانه آنها میرود که بهتازگی اجاره کردهاند. خانهی پنج طبقه پدر و دایی گلچهره پس از بیست و پنج سال بالاخره مصادره شد... چهرهی همسر گلچهره افسر شهید اختر خاوری در عمق چهرهی دخترش ماهرخ دیده میشود. دخترهای گلچهره به دیدن دوستهای خود به ایران میآيند. فرصت مناسبی است تا رویا از چگونگی مصادره شدن آن خانه مطلع شود... صحبت از خانه یا خانهها است. گلچهره ابتدا از خانه بختش در مشهد میگوید، و بعد از چگونگی اسبابکشی پس از شهید شدن همسرش... او هرگاه درباره همسر اولش صحبت میکند اشک میریزد... با احساساتی که هنگام آن اسبابکشی دردناک داشته، به توصیف آن واقعهی دردناک میپردازد: «باور میکنی که محمود در تمام مدت در مشهد با من بود و با هم حرف میزدیم؟» رویا از او اجازه میخواهد تا آنچه را روایت میکند، بنویسد. سپس مادر او نیز خانم مهتاب نادی... از بیست سال زندگی در جهنم سوزانی که برادرانش... برایش در خانه پدری گلچهره فراهم کردند، چون همیشه با تأثر میگوید. گلچهره و او صدسینه سخن دارند.

فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...

ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 22:27

صفحه بندی