ـ رویا با دقت به چهره و چشمهای دکتررقابی نگاه کرد.....لاغر شده بود، اما سفیدی چشمهایش به رنگزرد، حتی زرد کمرنگ از عوارض هپاتیت نگراییده بود، دکتر هراسان بود...... و ناامیدی در چشمهایش موج میزد... عصبی بود..... و سعی می کرد خودش را کنترل کند..... منومنکنان گفت:
ـ اگر چای مینوشید خودتان یک لیوان از کابینت، بردارید..... من به آنها دست نزدهام...... و خودتان یک بسته چای لیپتون در آبجوش بگذارید.
ـ اما استاد به نظرم شما دچار هپاتیت نشدهاید، فقط لاغر شدهاید.
صدای دکتر رقابی برای اولین بار خیلی بلند شده بود. و تفریباً فریاد زد:
ـ از بس من را در دانشگاه اذیت کردند..... آنقدر من را عصبانی کردند....... حرفهای مزحرف و تهدید به اخراج..... شما سهساله که به دانشگاه میآیید، آیا حرکت ناشایستهای از من دیدهاید؟
ـ خیر استاد، فقط تدریس شما و علاقة شاگردان به شما، حسادت همکارانتان را برانگیخته و شما را آزار میدهند. شما فقط لاغر شدهاید چون احتمالاً غذای مقوی و کافی نمیخورید.
ـ چون حوصلهی غذا پختن ندارم...... من در خارج که بودم مثل آدم برای خودم غذا میپختم، چون آرامش داشتم، همهجا تحسین میشدم..... کشتیگیر بودم و باید غذاهای مقوّی میخوردم.... و چند بار برنده شدم. اما اینجا من را تحقیر میکنند، باور میکنید؟ صاف توی چشمهایم نگاه میکنند و میگویند: «معلومات و طرز تدریس شما عالی، اما خودی نیستی.»
من به عشق انقلاب و انقلابیون و مردم وطنم به ایران برگشتم.... حتی خدمت امامخمینی (قدس) رفتم.... آنگاه من را خودی نمیدانند..... چون در نمازجمعه شرکت نمیکنم؟ چون در مراسم کمیل شرکت نمیکنم. وای..... وای...... من دارم دیوانه میشوم..... اما در مقابل سخنهای نیشدار و تحقیرکننده و زنندهی آنها سکوت میکنم..... یک عده احمق...... هستند..... هفته قبل به من گفتند که دکترمحمود عبادیان در نماز شرکت کرد. کسی مثل او ایمان آورده اما شما.....
ـ استاد..... دکتر عبادیان به ما گفت که در نماز جمعه شرکت کرده...... و به آنها توضیح داده بود که: «به احترام پدرم که مردی نماز خوان بوده و در نمازجمعه شرکت کردم.»
ـ من میخواستم به ایشان تلفن کنم ولی عصبی بودم.
ـ شما میتوانید به آمریکا برگردید و تدریس کنید.
ـ خانم چه حرفها میزنی..... من خسته شدم از غربت..... شما تجربه نکردید.... آدم در کشوری غیر از وطن خودش همیشه خود را میهمان میداند..... بعد از گروگانگیری در سفارت آمریکا..... با دوستانم در تماس هستم، رفتار آمریکاییها حتی در دانشگاهها با استادها و دانشجویان ایرانی خیلی بد شده و در ثانی دلم میخواهد دیگر در وطنم بمانم. تا آخر عمرم و تا جان و حال دارم تدریس کنم..... این همه دانش را که آموختهام به دانشجویان هموطنم بدهم..... شما شاهد بودید که من با عشق تدریس میکردم.... اما حالا نمیدانم چرا بیمار شدم...... از بس خودخوری میکردم.... حرص میخورم..... غمگین و افسرده شدم.... من نمیتوانم از اوضاعی که برای من در دانشگاه پدید آوردند، با مادرم و برادرم صحبت کنم، غصهدار میشوند. حتی به منزل شما تا کسی صبحتهای من را نشنود.... من جز شما نمیتوانم با کسی درددل کنم. مادرم خیلی پیره...... پس با چه کسی درددل کنم؟ من مزاحم شما میشوم.... تلفن میکنم چه حرفها پشت سر من میزنند!؟ و همکاران عزیز بهخصوص میآیند و آن حرفها را به من میزنند تا خودم داوطلبانه دیگر به دانشگاه نروم.... من دارم از غصه میمیرم.... دو هفته است به دانشگاه نرفتم..... مریضم کردند، داغانم کردند. بهچه گناهی؟ آیا هرگز به مقامات توهین کردم؟ آیا رفتار شایستهای در دانشگاه نداشتم؟ من اصلاً درک نمیکنم. در این مملکت چه پیش آمده و چه پیش خواهد آمد...... سه سال انقلاب فرهنگی بس نبود؟
رویا روی مبل نشسته بود و استاد راه میرفت و با عصبانیت درددل میکرد... آن مرد بزرگ و اندیشمند را شکسته بودند. پرواضح مینمود. استاد حدود ده بار به آشپزخانه رفت و لیوانش را پر از آب کرد و گلویی تازه میکرد و همچنان با عصبانیت حرف میزد:
ـ حالا دیگه نوبت جبهه ملی و نهضت آزادی رسیده، ما بدبختها چه گناهی در طول این سیسال کردیم؟ ..... اطلاع دارم دیگر یاران ما...... و بله حالا نوبت منِ معلم فلسفه است..... چنان اعصابم را داغان کردند که مریض شدم، الان دوهفته است به دانشکده نرفتهام، از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه میروم...... دکترم در بیمارستان جم حدس میزنه دچار هپاتیت شدم.... اما خودم میدونم دردم چیه؟ یک سرماخوردگی طولانی که خوب نمیشم....
ـ استادعزیز...... تزریقها را انجام بدهم. تزریق پنیسیلینه، در منزل انجام نگیره...... حتی پس از تست کردن، چون ممکنه با تست پنیسیلین دچار شوک و اغما بشوید.
ـ نه..... اصلاً لازم نیست. راستش خواستم فقط شما بیایید و به حرفهای من گوش کنید.... کسی را ندارم درددل کنم...... خواستم دلم را خالی کنم......
استاد دستش را روی چشمهایش گذاشت تا رویا گریستن او را نبیند، ورزش نمیکنم..... میل به غذا ندارم.... و..... میبخشید من ناهار ندارم تا در خدمتتان باشم و از غذاهای رستورانها حالم بههم میخوره، باور کنید من را داغان کردند. من ورزشکار بودم.... اما.... دیگه.... این سرماخوردگی یا آنفولانزای لعنتی...... میبخشید مزاحم شما شدم.
ـ استاد اگر ترزیق پنیسیلین دارید شما را به بیمارستان جم ببرم.
ـ لازم به زحمت شما نیست، خیلی لطف کردید آمدید..... حالم بهتر شد، وقت ناهار است، میتوانید بروید. متشکرم که آمدید..... حالم خوب میشه.....
رویا چه فکرها کرده بود و چه صحبتها میتوانست با استاد کند و از وضع دوستان در زندان و یا خانوادههایی که فرزندانشان اعدام شده بودند و از اخراج خودش از دو بیمارستان و بازجویی و سلب حق پُستهای کلیدی و آزارهایی که در انقلاب فرهنگی داده بودند....... بگوید، اما سکوت کرده بود..... و به مردی نگاه میکرد که چه خوشباورانه به انقلاب، به قول خودش «انقلاب شکوهمند» و...... روی کرده بود و حالا واقعیت نهایی را میدید و خواهد دید. رویا بالاخره از روی مبل بلند شد. استاد همواره در فاصله چهار و پنج متری با او بود و او را با همان فاصله بدرقه کرد و خداحافظی کردند.
رویا مجبور شد هر روز یا شب دو شیفت در بیمارستان کار کند. تا جهیزیه بخرد. آنقدر خسته و گیج از بیمارستان به خانه میآمد که فقط میخوابید.
دکتررقابی چرا دیگر تلفن نمیکرد؟ و یا شبهایی تلفن میکرد که رویا در بیمارستان کودکان شبکار بود..... و چرا رویا حتی یکبار به خانهی او تلفن نکرد تا از بهبودیاش آگاه شود؟ احوالپرسی کند و او درددل کند و گوش دهد؟
درحال فراموشی استاد عزیز بود، دیگر مجالی برای تداوم آن رابطهی دوستانه نبود. دکتر عبادیان ناگهان شبی سر زده آمد، ناراحت مینمود پس از صحبتهای معمولی ناگهان از رویا پرسید:
ـ از دکتر رقابی خبر دارید؟
ـ نه، سه ماه قبل او را دیدم...... برای تزریق از من خواست برم ..... اما....
ـ البته....... باور کنید. این اصرار دکتر رقابی بود که به شما نگوییم در بیمارستانجم بستری شده.... جداً از من خواست به شما نگویم، حدود سیکیلو وزن کم کرده بود و از آن مرد جذاب پهلوان چیزی نمانده بود، نمیخواست شما و دوستهایش او را در آن وضع ببینید.
ـ حالا احوالش چطور است؟
ـ بله....... احوالش اصلاً خوب نبود...... و متأسفم که باید خبر بدهم...... امروز صبح..... من البته کنارش بودم.... مادر بیچاره و برادرش هم......
ـ خوب، چه شد؟
ـ بله ..... متأسفانه..... فوت کرد.
رویا شوکه شد.... فرید شوکه شد، و دکتر عبادیان گریان شد و گفت:
ـ اعصاب او را چنان داغان کردند که مبتلا به سرطان شد.... نمیدانم عاقبت من چه میشود؟
***
دکتر عبادیان رفت و سونیا تلفن کرد.... نامزد جهانگیرخان گریان گفت:
ـ رویا شنیدی چه شد؟
ـ بله..... حیف از آن سرو بلند.
ـ امشب در برنامه شب رادیو...... مطالبی راجع به استاد....
ـ گریه نکن...... زندگی اینه.....قربانی شدن اینه...... برنامه را ضبط میکنم.
رویا تا ساعت یازده یا دوازده بیدار ماند و مطالب خوبی را دربارهی زندگی استاد و اشعارش و تحصیلاتش و بالاخره فوت جانگداز را شنید.
رویا فردای آنروز مرخصی گرفت و یادنامه استاد را از صبح تا شب نوشت و یک یا دو روز بعد آن را به روزنامه اطلاعات برد. وارد دفتر آقای دعایی شد و یادنامه را که حاوی شعر «مرا ببوس» دو قسمتی بود به او نشان داد و او رویا را نزد مرد میانهسالی که سردبیر اطلاعات بود، هدایت کرد. سردبیر چشمهایش پر از اشک شد و گفت:
ـ باشه، چاپش میکنم سه روز گذشته و تلویزیون یک ویژه برنامه برای این مرد بیچاره نگذاشت. مراسم سوم یا هفت دکتر رقابی کجاست؟
رویا گفت و از محل روزنامه اطلاعات در میدان امامخمینی به امید چاپ یادنامه به خانه رفت. در مراسم هفتم خاکسپاری دکتر رقابی ترانهی «مرا ببوس» را بدون موسیقی خواند و عجیب آنکه افرادی از دانشکدهی فلسفه در آن مراسم حضور نداشتند. مطلب رویا با حذف شعر دو قسمتی «مرا ببوس» در روزنامه اطلاعات چاپ شد.
***
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...
ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45