خواندن کتابهای استاد برای امتحان دادن دانشجویان کافی بود. کلاس جناب سروش، یکی از سردمداران انقلاب فرهنگی، کلاس قبل از تشریففرمایی ایشان از دانشجویان پر میشد. زیرا ایشان با محافظان تشریف میآوردند و ورود و خروج نابهنگام ممنوع بود... اما معلومات دکتر سروش در مبحث فلسفة علم که با نوشتن فرمولهای علمی بر تخته توامان میشد برای رویا درکنشدنی بود... پیچیده صحبت کردن جناب سروش معضلی بود برای دانشجویان. آنها وقتی دکترسروش با سرعت از کلاس خارج میشد و تحت حفاظ سوار ماشین میشد، از یکدیگر میپرسیدند: «آیا چیزی فهمیدی؟» «نه فقط کلهام باد کرد.» و جملات دیگری که رویا به یاد نمیآورد.
اما... کلاس دکتررقابی... سبکِ تدریس او در دانشگاههای آمریکا پدید آمده بود. کلاس او زنده و پرخون و پرنشاط و انرژیبخش بود. دانشجویان با گوش جان میشنیدند آنچه او درباره هگل، و سیستم فلسفی او، گردش عقل در تاریخ، و یا «کییرکهگارد» یا «فیخته» و «دلتای» و «شلینگ» میگفت، شیرینسخن شیرازی....سرو بلند شیرازی، افسوس! رویا اظهارنظر دانشجویان را دربارهی دکتررقابی وقتی میشنید که او ده تا پانزده دقیقه را وقت استراحت در کلاس دو ساعتهاش اعلام میکرد. دختران دانشجو در کلاس و در میان پسرهای دانشجو اظهارنظر نمیکردند، اما وقتی به دستشوی همان طبقه که کلاس در آن واقع بود میرفتند، ضمن آراستن صورت و زلف خود نظرهای جالبی دربارهی دکتر رقابی میدادند:
«طرز تدریس استاد بینظیر است»، «امروز چه پیراهن قشنگی پوشیده بود.» «هیکلش حرف ندارد.»، «برای اینکه در آمریکا کشتیگیر بوده و در مسابقات شرکت میکرده.» ، «یکی از صمیمیترین دوستان غلامرضا تختی بوده، هرگاه از او حرف میزند چشمانش پر از اشک میشود.» ، «از فامیل شمشیریها است، خالهاش همسر یکی از برادرهای شمشیریها است.» «داری عاشقش میشی؟» ، «نه، اما چهقدر به دخترها بیاعتنایی میکنه.» «اگه عاشقش بشی بالاخره خودکشی میکنی.» ، «آدم خیلی باسوادی است افسوس که فرهنگ غربی داره اگرچه انقلابی بوده و از حکومت اسلامی دفاع میکند.» رویا معمولاً گویندگان این نظریهها را نمیدید، میدانست دانشجوهای دختر نسبت به حضور او در کلاس دکتررقابی حساسیت پیدا کرده بودند، آنها با شمّ قوی کاملاً احساس کرده بودند که تنها دختر مورد توجه استاد در کلاس، خانم پرستار است. پس چگونه آن صحبتها را میشنید؟... او آنقدر در مستراح میماند تا صحبتها را در خارج از پنج مستراح، و یا از این مستراح به آن مستراح بشنود. تقریباً هیچ دانشجوی دختری با او صحبت نمیکرد. فقط وقتی از رویا جزوه کامل و جامع را که بازنویسی و زیراکس کرده بود میگرفتند، تشکر میکردند.
روزی استاد با قدمهای آهستهتری وارد کلاس شد و گفت: «سلام بر همه.» و از جان کلمات و جملاتش کاسته شده بود اگرچه سبکِ تدریس هیچ تغییری نکرده بود، او هنگامی که به نزاع فلسفی میان هگل و کییرکهگارد رسید، و ناچار از شرح داستان «کی یرکهگارد.» و «رگینه» شد. او با بغضی سنگین صحبت میکرد و به شاگردان نگاه میکرد. اما رویا احساس میکرد که امواجی قوی از ذهن و روح استاد او را در بر گرفته و چرا استاد چند بار با نگاهی غمگین به این دانشجوی مستعمع آزاد که هرگز غیبت نکرده و جای محکم خود را در کلاسها حفظ کرده بود مینگریست؟ او بیشک آدمشناس و یا درستتر زنشناس خبرهای بود و میدانست که رویا زن خاصی خواهد شد، چگونه؟ برایش معلوم نبود، برای خودش هم معلوم نبود. رویا پس از ششماه و اندی کاملاً در دانشکدهی فلسفه جا افتاده و دانشجویان که خستگی او را پس از شبکاری میدیدند به او میگفتند:
ـ ما به اجبار این رشته را انتخاب کردیم... این حرفها به چه کار زندگی میآید؟ فوقش دبیر و استاددانشگاه میشویم با درآمد کم... و این فیلسوفها بیکار بودهاند. بهویژه دخترها... تعدادی از آنها بهصراحت اعلام میکردند: «از این رشته متنفریم، اما در انتخابهای اول و دوم و سوم و چهارم و... قبول نشدیم و در این رشتهی کسالتآور قبول شدیم.» آنان پس از امتحان در هر ترم، هرچه در جزوه خوانده بودند فراموش میکردند. خیلیها خوابشان میبرد و یا خمیازه میکشیدند و با یکدیگر پچوپچ میکردند و دیر فهمید که دانشجوها به او لقبی دادهاند: «رگینه.»
*******************************
یکی از دانشجویان دختر با او مصاحبه میکند:
ـ پس شما که پرستار هستید میخواهید فیلسوف شوید؟
ـ من فقط به این کلاسها میآیم تا با فلسفه آشنا شوم. من شعر و قطعات ادبی با محتوای فلسفی مینویسم... میخواهم نویسنده شوم.... و یک نویسنده باید از جایگاهش در هستی و در زندگی آگاه باشد. نجوم و فیزیک هم میخوانم و عاشق واحدهای بیوشیمی و بیوفیزیک و فیزیولوژی و آناتومی و ژنتیک بودم و هستم... شما میدانید «دی.ا.ان» یعنی چه؟ و یا کتاب نواخترها از «جِی اِی کافمن» را خواندهاید؟ ... سلول و اتم را میشناسید؟ ...
ـ خوب در رشتهی پزشکی درس میخواندید.
ـ قبول نشدم... چون مشغول انقلاببازی و دوستپسر بازی بودم...ها ...ها... ها...
ـ آیا با دکتر رقابی هم دوست شدهاید؟
ـ نه، لزومی ندارد با ایشان دوست شوم یکروز در میان در این کلاس هستم و طرز تدریس ایشان بینظیر است.
ـ میبینم که جزوات را بدون انداختن حتی یک کلمه یا جمله مینویسید.
ـ بله، چون عاشق فلسفه شدهام.
ـ ها... ها... ها ... ها...
ـ در فکر ازدواج هستید؟
ـ بله خواستگار پزشکی دارم... شاید به زودی و شاید تا ششماه دیگر در عید امسال ازدواج کنیم.
ـ چه عالی... شما پرستارها چه علاقهی عجیبی دارید با دکترها ازدواج کنید.
ـ خیلی طبیعی است، چون یکدیگر را بیشتر درک میکنند و آدمها در حرفههایشان نشان میدهند، واقعاً چه کسی هستند، او عاشق شخصیت و فرهنگ پرستاری من و رفتارم با بیمارانم شده است.
ـ و البته شما نرس خیلی خوشگلی هستید تا به حال چند دکتر عاشق شما شدهاند؟
ـ چهار تا پنج ... و یا شش، ولی این آخری دستبردار نیست.
رویا میدانست که استاد کلاس دیگری دارد. به ساعتش نگاه کرد، کلاس او پنج دقیقهی دیگر آغاز میشد، پس به سرعت از پلکانهای دو طبقه بالا رفت و هنوهنکنان وارد دفتر استاد شد صندلی چرخان رو به پنجره و استاد روی آن نشسته بود.
ـ استاد آمدم...
استاد صندلی را چرخاند و فوراً به رویا گفت: «اما دیر آمدید.»
ـ درگیر توزیع جزوهها شدم.
ـ امشب ساعت نه به من تلفن کنید.
ـ چشم...
ـ خداحافظ.
خشمی در اعماق چشمان سیاه و درشت و جذاب استاد مثل جرقه پیدا میشد که رویا هرگز آن را ندیده بود. پس فوراً مثل یک گناهکار از دفتر کوچک خارج شد و سلاّنه سلاّنه از پلکانها پایین آمد و وارد حیاط شد و اطراف را پايید، از فرید خبری نبود، پس با یک تاکسی دربست خود را به خانه رساند، در حالی که به شدت خوابش میآمد، اما همواره با خود میگفت: «دیگر تمام شد.» او ساعت نه شب شمارهی تلفن منزل استاد را گرفت.
ـ سلام...
ـ سلام بر شما... حالتان خوب است؟
ـ بله تقریباً ششساعت خوابیدم، دیشب شبکار بودم.
ـ اما... من نتوانستم بعد از آمدن از دانشگاه بخوابم، غذا هم نداشتم، مثل همیشه.
ـ استاد عزیز شما به یک خدمتکار نیاز دارید؟
ـ خانم خطیبی .......... آیا........... دارید ازدواج میکنید؟ با کی؟
ـ با یک دانشجوی پزشکی که سهسال اخراج شده بود، مثل من چپی بود، و حالا با سپردن تعهد به ستاد انقلاب فرهنگی دوباره پذیرفته شد.
سکوت............ و پس از آن با لحنی تمسخرآمیز گفت:
ـ شما میخواهید با یک دانشجوی پزشکی ازدواج کنید؟ تعجب میکنم.
رویا سکوت کرد و برای اولینبار از طرز صحبت کردن دکتر رقابی خوشش نیامد. چه سریع و با لحنی عامیانه و بدون شناخت فردی، فرید و هم رویا را مسخره کرده بود! اصلاً انتظار چنین حالتی و صحبتی را از استاد نداشت.
ـ آیا باز هم در کلاسهای فلسفه شرکت میکنید؟
ـ بله، شاید بیشتر، زیرا فاصلهی منزل دکتر تا دانشکده فقط ده تا پانزده دقیقه با تاکسی است.
ـ آیا به خانه او رفتهاید؟
ـ بله... یک خانه پنجاهوشش متری دانشجویی است و خودش دارد خانه را نقاشی میکند... و من جهیزیهی کاملی دارم... باید....
ـ آیا از همین دانشجوهای پزشکی معمولی است؟
ـ خیر، او سرمایهی مارکس و آنتیدُرینگ و مجموعه آثار لنین را به دانشجویان پیشگام درس میداده، در ثانی در کنکور زمان شاه رتبهی دوم آورده، و در دانشکده پزشکی همواره شاگرد اول .... و در تعداد زیاد مسابقات علمی کشور اول شده و معلومات زیادی دربارهی شیمی و فیزیک و نجوم دارد و یک تحلیلگر سیاسی عالی است، لقب او نابغه است، من خواستگار دکتر چندتایی داشتهام، اما آنها به قول شما آدمهای معمولی بودهاند، راستش به اصرار دکتر به دانشکدهی فلسفه آمدم. او میگوید من در آینده نویسندهی بزرگی خواهم شد و فلسفه را زمینهساز آن میداند. سکوت..... و بعد:
ـ و لابد دیوانهوار عاشق شما است؟ چون جوان است.
رویا برای آنکه بحث را با مزاح تمام کند... قهقهههایش را سر داد و گفت:
ـ شعارش این است، «یا مرگ یا ازدواج با رویا.»
ـ و شما با ازدواج با او موافقت کردید.
ـ بله... چون حدود یکساله غیر از او خواستگاری نداشتم... شاید اگر مورد دیگری پیش میآمد.... با دیگری ازدواج میکردم، چون خانوادهی دکتر با ازدواج او با من مخالف هستند... میخواهند فرحناز پهلوی را برای او خواستگاری کنند.
ـ عجب!
ـ او لقب دیگری در شهرش، ارومیه دارد، «سلطان شهر.» چون همشهریانش او را افتخار شهر ارومیه میدانند و... خلاصه ... انتظار دارند او با یک خانم دکتر نابغه از خانوادهای بسیار سرشناس و تحصیلکرده و پولدار ازدواج کند اما من...
ـ شما قدر خودتان را نمیدانید؟ پیشبینی دکتر درست است.... و ....
ـ و ما قرار است در یک محضر عقد شویم، مثل همهی انقلابیهای دیگر... بدون مراسم....
ـ شما آیا عاشق او هستید؟
ـ من همیشه با آدمهای خاص، با شخصیتهای علمی و فلسفی و سیاسی و هنری ارتباط برقرار میکنم.... برای همین تا به حال ازدواج نکردهام، درحالی که دو خواهر کوچکتر از من، سهسال و هفتسال کم سنتر از من با مردهای معمولی ازدواج کردند. من میخواستم با یک آدم «یونیک» مثلاً دانشمند، فیلسوف، هنرمند، یا سیاستمدار جدی ازدواج کنم.
ـ من متأسفم که فرصتهای زیادی را برای صحبت کردن با شما از دست دادم، وقتی هم لطف کردید به خانه من آمدید فقط من حرف زدم، راستش من با هر کسی حرف نمیزنم، تشخیص میدهم با چه آدمی صحبت کنم، بنابراین خیلی تنهام.
ـ استاد عزیز، «زندگی وحدت بازتابی بر خود و دیگری است.»
ـ و من .... آن دیگری را ... «یار در خانه بوده و من گرد جهان میگشتم،» از دست دادم. دلم میخواهد گریه کنم.
ـ استاد.... آیا مطمئن هستید که آن یار را دیدید و درک کردید و شناختید و ....
ـ بله ... از همان اولین روز آشنایی. اما من به تنهایی و تجرد عادت کرده بودم... و حالا .... مدتها بود .... فکر میکردم.... به آن یار ... که آیا میتواند با من زندگی کند یا نه؟ من بر خلاف آنروز .... همیشه غیر از کلاسهایم .... در سکوت مطلق زندگی میکنم.... برای من روشن نبود که او چه ارمغانی برای من خواهد آورد و من چه دارم که به او بدهم.
ـ استاد، زندگی کردن در کنار شما برای هر دختر یا زن فرهیختهای افتخار بزرگی است و همین برای او کافی است.... و شاید هم .... نیازی به عقد و این حرفها نبود و نیست چون شما در آمریکا و اروپا زندگی کردهاید، لابد سیموندوبواری پیدا میشود که یک عمر نامزد ابدی و همکار سارتر بماند و یا چون هانا آرنت که یک عمر نامزد «هایدگر» و همکار او بود.
ـ آیا شما ... و یا آن دیگری مثل سیموندوبوار و یا هانا آرنت میتوانید باشید.
(سکوت.........)
ـ رشدیافتگی فلسفی و جهانبینی اگزیستانسیالیستی برای زنی چون آنها لازم بود.
(سکوت.........)
ـ مثلاً شما .... میگویید خانواده دکتر با ازدواج شما به شدت مخالف هستند، آیا میتوانید بدون عقد رسمی در کنار او زندگی کنید؟ باور کنید شاید در این صورت عشق بارورتر شود چون در رابطه آزادی محض است... من از دیدن اختلافهای زناشویی در این کشور، در فامیل بزرگ خودم حالم به هم میخورد، انگار یک زنجیر به دستها و پاهای آنها بستهاند و متأسفم که بگویم عمرشان را با تلخی سپری میکنند، درحالی که فلسفه وجود فقط به «فردیت» آزاد و مقتدر، و خلاقیتهای هنری و فلسفی تأکید میکند و البته فلسفهی زندگی را هم که خوب آموختهاید........ و من آن اقتدار وجود و خلاقیت و کنجکاوی فلسفی را در شما دیدم.
ـ جدی میگویید استاد؟
ـ بله ... همه میبینند... و دکتر به همین خصلتهای شما دل بسته. اما آزادی .....
*****
استاد آمد و حدود سه دقیقه در مقابل پنجره ایستاده بود و به آسمان و درختان نگاه میکرد؟ بالاخره .... آمد و در مقابل تخته ایستاد و گفت:
ـ چون در تدریس امروز اشارهای به حافظ خواهم کرد شعری از او مینویسم و نوشت:
«آن یار کزو خانهی ما جای پری بود، / سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود.
منظور خردمند من آن ماه که او را / با حسن ادب شیوهی صاحبنظری بود.»
شاگردان اصلاً نمیدانستند «منظور خردمند» لقب شاعرهای بوده که همعصر حافظ و یکی از مشاعرهکنندگان با او و دیگر شاعران همعصرش بوده، اما رویا بارها درباره شاعره از مرحوم خانمپروین دولتآبادی شنیده بود. او این غزل و تعدادی دیگر از غزلهای شاعره را برای رویا و دیگر دوستان خوانده بود که همیشه به دیدارش میرفتند و..... بله.... «نگاه کن به منظور خردمند دیگری» و دکتر رقابی نگاهش کرد و تدریس را آغاز کرد و رویا تندنویسی میکرد:
«علم طبیعی با اشعار عاشقانهی حافظ و پندارهای فیلسوفان هیچگونه ناهماهنگی نداشته است و ......» آهسته نزد رویا آمد و پرسید:
ـ خانم س این شعر را نوشتید؟ تقدیم به شما.
ـ استاد من با اشعار ملکخاتون، آشنا هستم، متشکرم.
رویا برگهای برنده را در طول بیستوچهار ساعت با سرعت رو میکرد و به استاد نشان میداد تا.......
ـ خانم س شما جز کار پرستاری و مطالعه و حضور در کلاسهای فلسفه دیگر چه میکنید؟
ـ باغبانی استاد....
ـ درود بر شما.... زندگی پرمعنا و آگاهانهای دارید.... درس را ادامه میدهیم؛ اما استاد آنروز نمیتوانست با آن تمرکز محض روی موضوع خاص آن روز تدریس کند... مکثهای طولانی .... و ایستادن در مقابل پنجره و ناگهان گفت:
ـ پاییز فصل بسیار زیبایی است، اما پاییز عمر آدمی بسیار غمانگیز است و زمستان عمر آدمی اصلاً قابل پیشبینی نیست، چگونه سر برسد و تداوم یابد و هر لحظه از خود میپرسیم آیا بهار امسال را میبینیم؟
و صورتش را که به طرف کلاس چرخاند... رویا و شاید شاگردان دیگر متوجه غم و اندوه عمیق در حالت چهرهی استاد شدند... او چند قدم زد و گفت:
ـ عذرخواهی من را بپذیرید دخترها و پسرها .... دیشب تقریباً نخوابیدم، امروز کلاس را زودتر تعطیل میکنیم.
او هنگام خروج ضمن گفتن «خداحافظ» نگاهی اندوهبار به رویا کرد. رویا دچار چه غرور ابلهانهای شده بود و با خود تکرار میکرد: «نمیدانستی همیشه برنده نمیشوی!؟» رویا اگرچه پس از هر شبکاری در بیمارستان از بیخوابی و خستگی داغان میشد، اما خودش را به کلاس دکتررقابی میرساند، و دیگر به کلاسهای دکتراعوانی و داوری و مجتبوی و سروش نمیرفت. در میان کلاسها وقفه بود و گاهی باید تا عصر در دانشگاه میماند تا به کلاس دکتر سروش میرفت، در ثانی مغزش از کار میافتاد و در کلاس دکتر اعوانی، خانم اشراقی چند بار او را از خواب بیدار میکرد، اما او باید به کلاسهای دکتررقابی میرفت، او تجربهی تلخی برای از دست دادن فرصتها برای دانستن فلسفه داشت. دکتر محمود عبادیان که عاشق غذاهای رویا بود بارها از او خواسته بود به کلاسهای فلسفهی او در دانشگاه علامهطباطبایی برود و نرفته بود... زیرا او را چنان در دسترس خود میپنداشت که نیازی به حضور در کلاسهای فلسفه او نمیدید، علاوهبر آن استاد جزوههای دروس را برای او میآورد و او آنها را در دفترچهای مینوشت. اولین مبحث «مقوله» را فهمیده بود، ولی وقتی از دکترعبادیان هنگام استراحت در کوهپیمایی همراه فرید، میخواست که مثلاً دربارهی فلسفة هگل بگوید، میگفت که کتابهای من به زودی چاپ میشوند، «زیباشناسی هگل» را امروز و فردا به شما میدهم و.... در محفل خانمپروین دولتآبادی و خانم شیوا دولتآبادی و دکترحسن عشایری، دکترعبادیان او نیز آقای حسنقاضیمرادی حضور داشتند و رویا بهعنوان یک جوجه شاعره و جوجه فلسفهاندیش محسوب میشد، ولی غالباً صحبتها حول محور مسائل حاد سیاسی کشور بود.
دکتررقابی ترم فلسفهی تاریخ را به پایان رساند و به هگل رسید... و رویا مفتون هگل شد.... در سیستم فلسفی هگل، گردش عقل در تاریخ، یا گردش روح در تاریخ، در حال یافتن گمشدهاش، خدا، بود.
استاد رقابی که چون دکتر عبادیان هگلشناس بود با زبانی روانتر و سادهتر درباره فلسفة هگل تدریس میکرد.... زیرا بر زبان فارسی کاملاً مسلط بود، اگر چه زبان فلسفی هگل به زبان آلمانی برای بسیاری از هگلشناسان غیر آلمانی بسیار دشوار است. اما با درک هستهی مرکزی سیستم فلسفی هگل، و یافتن حلقهی اصلی آن، میتوان با زبان فارسی مثلاً منظور هگل از: روح، تفکر و .... عقل و خدا را توصیف کرد و دکتررقابی خبرهی آن بود. ترم شامل «انسانشناختی و از خودبیگانگی» مارکس نیز میشد که درخشانترین و لطیفترین توصیفها را دربارهی پدیدهها کرده بود و استاد فقط مجاز بود دربارهی این مبحث صحبت کند. ترم تمام شد، پایان پاییز بود و دکتررقابی به رویا گفت که به دفترش برود.
ـ خانمخطیبی به من در این دانشگاه و دانشگاههای دیگر اجازه نمیدهند سمینار برگزار کنم اما بزرگداشت سعدی را بهانه قرار دادم و سمینار در تاریخ..... برگزار میشود. لطفاً این جزوه را با سیستم تنظیم کنید و میدانم که میتوانید.... من باید به این مطالب اضافه کنم، پس بازنویسی آنها را هم به شما میسپارم .... کارتان که تمام شد برای من بیاورید، سهساعت قبل از آغاز سمینار در سالن ..... تا آنها را به تعداد مدعوین زیراکس کنیم. استاد گلایه کرد و گفت:
ـ همکاری نمیکنند همکاران عزیز من، حتی دانشجوها، حدود صد فراخوان نوشتم و زیراکس کردم تا در تابلوی اعلانات دانشکدهها نصب کنند اما فقط در چند دانشکده چنین کردند.... و نمیدانم تعداد مدعوین از دانشجوها را ..... اما من کارم را میکنم. و شما هم مثل همیشه جزوهها را با سیستم درست تنظیم میکنید.
رویا چنان کرد و بالاخره قبل از ورود استاد وارد سالن اجتماعات کوچکی در دانشگاه تهران شد و از دیدن تعداد اندک از دانشجوهای فلسفه و ادبیات فارسی .... تعجب کرد و ناراحت شد. و پیشبینی کرد که استاد شاعرمنش و پرذوق هم ناراحت خواهد شد. استاد بالاخره وارد شد و «سلام بر همه» ..... و رویا مشاهده کرد که فقط چند دانشجو و خودش به احترام استاد از روی صندلیها بلند شدند. از دکتررقابی بعید بود که سادهلوحانه بگوید: «من تعجب میکنم از اساتید در این سمینار حضور ندارند.....در حالیکه فراخوان خطاب به آنها نیز بود.»
رویا متوجه اندوه عمیق دکتررقابی شد که درحال چیدن جزوهها بر روی میز بزرگ بود و تعجیل میکرد تا سمینار را آغاز کند تا آن بیست نفر (حداکثر) هم نروند. و فوراً بحث «سعدی و فلسفه زندگی» را آغاز کرد. اما کسالت در چهرهاش کاملاً هویدا بود. سمینار فقط یکساعت طول کشید. رویا جزوهها را به دانشجوها داد و خندهکنان نزد استاد آمد و برای اینکه به او انرژی بدهد گفت:
ـ استاد سخنرانیتان عالی بود مثل تدریس شما.... ترم آینده از چه تاریخی آغاز میشود؟
ـ نمیدانم.... به شما اطلاع میدهم.... از زحمات شما متشکرم، خیلی خیلی، و ..... خداحافظی....
رویا دید که استاد چگونه با جدیت جزوهها را روی هم میگذاشت و..... انگار نه انگار که به فراخوان او بیاعتنایی مطلق شده بود. رویا شماره تلفن خانهی پدریاش را داد تا استاد شروع ترم جدید را به اطلاع او برساند. اما استاد تلفن نکرد. رویا هم به او تلفن نکرد، و فکر کرد شاید استاد، مثلاً از دانشگاه قهر کرده، شاید عذر استاد را خواستهاند.... و شاید هم استاد مرخصی گرفته و به خارج رفته و صد شاید دیگر.
دکتررقابی سههفته به رویا تلفن نکرد.... و یک روز صبح وقتی رویا در حال خواندن کتاب بود او تلفن کرد و گفت:
ـ خانمخطیبی من مریض شدم.... چند تزریق دارم، لطف میکنید به خانهی من بیایید؟
رویا سکوت کرد و فکر میکرد.... دکتر رقابی گفت:
ـ اگر لازم است به دکتر اطلاع بدهید آدرس من یادتان هست، بخارست، کوچه..... پلاک.....
ـ چشم.... فعلاً خداحافظ....
رویا به بیمارستان سوانح سوختگی تلفن کرد... دکتر در اتاق عمل بود. رویا گفت که دکتر رقابی از من خواسته بروم و تزریقهایش را انجام بدهم، اشکالی ندارد؟
ـ نه، اصلاً اشکالی ندارد حتماً برو....
***
فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری)...
ما را در سایت فصل سوم (همسر شهید محمود اخترخاوری) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54